کشکول شیخ بهایی 6

7 اسفند 1390   saharparsa   گنجینه ادبی » کشکول شیخ بهایی   0 نظر   375 بازدید   |

بك پيراهن و دو حكايت
يكی از اهل دل گفته است: يوسف(ع)، از آن رو، پيراهن خود را از مصر به كنعان نزد پدرش يعقوب(ع) فرستاد،‌ كه غم او را با «پيراهن» آغاز شده بود، و همين كه چشمش به پيراهن خون آلود افتاد به سختی غمگين شد و يوسف را خواست، تا همان «پيراهن»، كه موجب اندوه، او شده بود، موجب شادی وی شود.



ترسيم پيامبر از مرگ و ناخوشيها و آرزوها
عبدالله گفت: روزی پيامبر (ص) مربعی را ترسيم فرمود و در ميان آن، خطی كشيد كه تا بيرون آن مربع آمد، و در كنار آن خط،‌خطهای كوچك ديگری رسم نمود و فرمود: آيا می دانيد كه اين چيست؟ عرض كرديم: خدا و پيامبرش بهتر می دانند. فرمود: خط ميانه،‌ آدمی است و خطهای پيرامون مربع،‌ مرگ اند كه او را در ميان گرفته اند و اين خطهای كوچك،‌ ناخوشی هايی هستند كه پيرامون اويند، و او را آسيب می رسانند. و اگر از اين يكی بگذرد،‌ آن ديگرِی به او صدمه می رساند و اگر از آن ديگری بگذرد،‌ آن خط به او صدمه وارد می آورد و آن خط بيرون از مربع،‌ آرزوی آدمی است كه هيچگاه دست نمی يابد.



مقابله به مثل
مامون به يكی از كارگزارانش كه از او شكايت شده بود، نوشت: با آنان كه بر ايشان گمارده شده ای، به دادگرِی رفتار كن! و گرنه آنكه تو را گمارده است، با او به دادگری رفتار خواهد كرد.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.