کشکول شیخ بهایی 7

14 اسفند 1390   saharparsa   گنجینه ادبی » کشکول شیخ بهایی   0 نظر   275 بازدید   |

عمرتان دراز باد،‌ عمرو هستم؛ فرزند سعيدم، خدا تو را سعاتمندان سازد؛ نوه مسلم هستم، خدا تو را سلامت بدارد؛ پس گفت: از شب هنگام تاكنون تو در دربار ما نگهبان هستی؟ گفتم: نگهدارنده خداست يا اميرالمومنين! و او بهترين نگهدارنده و نيكوترين بخشندگان است. مامون از سخن من تبسم كرد و گفت:

إن أخا الهيجاء من يسعى معك . . . ومن يضر نفسه لينفعك
ومن إذا ريب زمان صدعك . . . بدد شمل نفسه ليجمعك

رفيق روز نبرد تو، كسی است كه در ميدان نبرد تو را ياری می كند و به پاس سود تو، زيان می بيند و گزندهای روزگار را از تو دور می سازد و برای آرامش خاطر تو، خود را پريشان می دارد. آنگاه رو به غلام خود كرد و گفت: ای غلام! چهار صد درهم به او بده! گرفتم و باز گشتم.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.