و چون سال عمر به هفت رسيد (وقتي هفت ساله شدم) مرا برخواندن علم طب تحريض (تشويق) نمودند، و چندان‌که اندک وقوفي (اطلاع و آگاهي) افتاد و فضيلت آن بشناختم (به اعتبار آن پي بردم) به رغبت صادق و حرص غالب (با علاقه و كوشش فراوان) در تعلم (ياد گرفتن) آن مي‌کوشيدم، تا بدان صنعت شهرتي يافتم و در معرض معالجت بيماران آمدم (شروع به معالجه‌ي بيمارن كردم). آن‌گاه نفس خويش را ميان چهار کار که تگاپوي اهل دنيا از آن نتواند گذشت مخير گردانيدم (از آن فراتر نمي‌رود مصروف داشتم): وفور مال، لذات حال، ذکر ساير و ثواب باقي (ثروت، خوشي آني، شهرت و پاداش اخروي). و پوشيده نماند که علم طب نزديک همه خردمندان و در تمامي دين‌ها ستوده است. و در کتب طب آورده‌اند که فاضل‌تر اطبا آن است که که بر معالجت از جهت ذخيرت آخرت مواظبت نمايد (تداوم بخشد)، که به ملازمت (با همراهي) اين سيرت (روش) نصيب دنيا هرچه کامل‌تر بيابد و رستگاري عقبي مدخر (ذخيره، اندوخته) گردد؛ چنان‌که غرض کشاورز در پراکندن تخم دانه باشد (همان‌گونه كه مقصود كشاورز از بذر افشاندن به دست آوردن دانه است) که قوت (روزي) اوست. اما کاه که علف ستوران است به تبع (به همراه) آن هم حاصل آيد. در جمله بر اين کار اقبال تمام کردم  (روي آوردم) و هر کجا بيماري نشان يافتم که در وي اميد صحت بود معالجت او بر وجه حسبت (بدون چشم‌داشت و براي ثواب) بر دست گرفتم. و چون يک چندي بگذشت و طايفه‌اي را از امثال خود در مال و جاه بر خويشتن سابق (جلوتر و مقدم) ديدم نفس بدان مايل گشت، و تمني (آرزوي) مراتب اين جهاني بر خاطر گذشتن گرفت، و نزديک آمد که پاي از جاي بشود (كنايه از لغزيدن). با خود گفتم :

اي نفس ميان منافع و مضار (زيان‌ها) خويش فرق نمي کني، و خردمند چگونه آرزوي چيزي در دل جاي دهد که رنج و تبعت (رنج و زحمت) آن بسيار باشد و انتفاع و استمتاع (نفع و سود) اندک؟ و اگر در عاقبت کار و هجرت سوي گور فکرت شافي (انديشه كامل و وافي) واجب داري حرص و شره (حرص و طمع) اين عالم فاني به سر آيد. و قوي‌تر سببي ترک دنيا را مشارکت اين مشتي دون عاجر است که بدان مغرور گشته‌اند (محكم‌ترين دليل براي رها كردن دينا سهيم شدن اين عده افراد پست ناتوان است كه فريب آن را خورده‌اند). از اين انديشه ناصواب (نادرست) درگذر و همت بر اکتساب (به دست آوردن) ثواب (پاداش) مقصور گردان (منحصر و مختص گردان)، که راه مخوفست و رفيقان ناموافق (ناسازگار) و رحلت نزديک و هنگام حرکت نامعلوم. زينهار تا در ساختن توشه‌ي آخرت تقصير نکني (كوتاهي نكني)، که بنيت آدمي آوندي ضعيف است (نهاد آدمي جسمي ناتوان) پر اخلاط (مزاج) فاسد، چهار نوع متضاد (صفرا، دم، بلغم، سودا)، و زندگاني آن را به منزلت عمادي (ستون)، چنان‌که بت زرين که به يک ميخ ترکيب پذيرفته باشد و اعضاي آن به هم پيوسته، هرگاه ميخ بيرون کشي در حال از هم باز شود (گسسته مي‌شود)، و چندان‌که شاياني (شايستگي) قبول حيات از جثه (بدن) زايل گشت برفور متلاشي گردد. و به صحبت (همنشيني) دوستان و برادران هم مناز، و بر وصال ايشان حريص مباش، که سور آن از شيون قاصر است (كه شادي و خوشي آن كمتر از غم و اندوه است) و اندوه بر شادي راجح (غالب)؛ و با اين همه درد فراق بر اثر و سوز هجر منتظر. و نيز شايد بود (امكان دارد) که براي فراغ (آسودگي خاطر) اهل و فرزندان، تمهيد (فراهم كردن) اسباب معيشت ايشان، به جمع مال حاجت افتد (به گردآوري مال و ثروت روي آورد)، و ذات خويش را فداي آن داشته آيد، و راست آن را ماند (دقيقا مثل اين است که) عطر بر آتش نهند، فوايد نسيم (بوي خوش) آن به ديگران رسد و جرم او سوخته شود. به صواب آن لايق‌تر (شايسته‌تر اين است كه) که بر معالجت مواظبت نمايي (تداوم بخشي) و بدان التفات (توجه) نکني که مردمان قدر طبيب ندانند، لکن در آن نگر که اگر توفيق باشد و يک شخص را از چنگال مشقت خلاص طلبيده آيد (از چنگال يك بيماري سخت نجات داده شود) آمرزش بر اطلاق مستحکم شود؛ آن‌جا که جهاني از تمتع آب و نان و معاشرت جفت و فرزند محروم مانده باشند، و به علت‌هاي مزمن (بيماري‌هاي طولاني و مزمن) و دردهاي مهلک مبتلا گشته، اگر در معالجت ايشان براي حسبت (ثواب) سعي پيوسته آيد و صحت و خفت ايشان تحري افتد (و براي سلامتي و بهبودي و تسكين درد آن‌ها تلاش شود)، اندازه خيرات و مثوبات (اجر و مزد و نيكي) آن کي توان شناخت؟ و اگر دون همتي چنين سعي به سبب حطام دنيا باطل گرداند (و اگر فرومايه‌اي چنين تلاشي را به خاطر مال اندك دنيا ناديده بگيرد) همچنان باشد كه: ...

ادامه دارد...

 

به همت: مریم پورمحمدی

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.