اين مال من از دزدي جمع شده است که در آن کار استاد بودم، و افسوني دانستم که شب‌هاي مقمر (مهتابي) پيش ديوارهاي توانگران بيستادمي و هفت بار بگفتمي که شَوْلم شَوْلم (لفظي بي‌معني)، و دست در روشنايي مهتاب زدمي و به يک حرکت به بام رسيدمي، و بر سر روزني بيستادمي و هفت بار ديگر بگفتمي شَوْلم و از ماهتاب به خانه درشدمي و هفت بار ديگر بگفتمي شولم. همه‌ي نقود خانه پيش چشم من ظاهر گشتي. به قدر طاقت (به اندازه‌ي توان حمل و بردن) برداشتمي و هفت بار ديگر بگفتمي شولم و بر مهتاب از روزن خانه برآمدمي. به برکت اين افسون نه کسي مرا بتوانستي ديد و نه در من بدگماني صورت بستي. به تدريج اين نعمت (ثروت) که مي‌بيني به دست آمد. اما زينهار تا اين لفظ کسي را نياموزي که از آن خلل‌ها (زيان‌ها) زايد. دزدان بشنودند و از آموختن آن افسون شادي‌ها نمودند، و ساعتي توقف کردند، چون ظن افتاد (گمان كردند) که اهل خانه در خواب شدند مقدم دزدان (رئيس دزدان) هفت بار بگفت شَوْلم، و پاي در روزن کرد. همان بود و سرنگون فرو افتاد. خداوند خانه چوب‌دستي برداشت و شانه‌هاش بکوفت و گفت: همه عمر بر و بازو زدم (همه‌ي عمرم را سعي و تلاش كردم) و مال به دست آورد (نكته: حذف شناسه فعل به قرينه‌ي فعل قبل) تا تو کافر دل پشتواره (كوله‌بار) بندي و ببري؟ باري بگو تو کيستي. دزد گفت: من آن غافل نادانم که دم گرم تو مرا بر باد نشاند (سخنان دلنشين تو مرا فريفت) تا هوس سجاده بر روي آب افگندن پيش خاطر آوردم (تا آرزوي انجام كار خارق‌العاده‌اي را از ذهن گذراندم) و چون سوختهْ نِمْ داشت (و مانند افروزه‌ي نيم‌سوز) آتش در من افتاد (آتش گرفتم) و قفاي آن بخوردم (و تنبيه شدم). اکنون مشتي خاک پس من انداز (پشت‌سر من بپاش؛ توضيح: اگر نمي‌خواسته‌اند كسي دوباره برگردد پشت سرش خاك مي‌پاشيده‌اند برعكس آب پشت سر كسي ريختن) تا گراني ببرم (تا رفع زحمت كنم).

در جمله بدين استکشاف صورت يقين جمال ننمود (خلاصه با اين بررسي حقيقت چهره‌ي خود را نشان نداد). با خود گفتم که: اگر بر دين اسلاف (پيشينيان)، بي‌ايقان و تيقّن (بدون يقين و باور آن)، ثبات کنم (پايدار باشم)، همچون آن جادو (افسون‌گر) باشم که بر نابکاري مواظبت همي‌نمايد (كه بر انجام عمل زشتي تداوم مي‌بخشد) و، به تبع سَلفْ رستگاري طمع مي‌دارد (و با پيروي از گذشته اميد نجات دارد)، و اگر ديگر بار در طلب ايستم (به جستجو بپردازم) عمر بدان وفا نکند (زندگي‌ام وفا نمي‌كند)، که اجل نزديک است؛ و اگر در حيرت (سرگشتگي) روزگار گذارم فرصت فايت گردد (از دست برود) و ناساخته (آماده نشده) رحلت بايد کرد. و صواب (مصلحت) من آن است که بر ملازمت (به همراه داشتن) اعمال خير که زبده‌ي (برگزيده‌ي) همه اديان است اقتصار نمايم (بسنده كنم) و، بدان‌چه ستوده‌ي عقل و پسنديده‌ي طبع (نهاد آدمي) است اقبال کنم (روي آورم).

پس از رنجانيدن جانوران و کشتن مردمان و کبر و خشم و خيانت و دزدي احتراز نمودم (پرهيز كردم) و فرج را از ناشايست بازداشت، و از هواي زنان اعراض (روي گردانيدن) کلي کردم. و زبان را از دروغ و نمّامي (سخن‌چيني) و سخناني که ازو مضرتي تواند زاد، چون فحش و بهتان (در بهتان شخص مى‏داند كسى كه به او نسبت ناروا مى‏دهد، كار نادرستى انجام نداده است؛ ولى از روى غرض رفتار ناشايستى را به او نسبت مى‏دهد) و غيبت و تهمت (در تهمت، انسان برداشت خويش از رفتار ديگران را مدنظر قرار مى‏دهد و او را متهم مى‏سازد؛ در حالى كه نمى‏داند اين رفتار از او سرزده است بسته گردانيد، و از ايذاي (آزار و اذيت) مردمان و دوستي دنيا و جادوي و ديگر منکرات پرهيز واجب ديدم، و تمنّي (آرزو) رنج غير، از دل دور انداختم، و در معني بعث (روز حشر) و قيامت و ثواب و عقاب بر سبيل افترا چيزي نگفتم. و از بدان ببريدم و به نيکان پيوستم. و رفيق خويش صلاح و عفاف را ساختم که هيچ يار و قرين چون صلاح نيست, وکسب آن, آن جاي که همّت به توفيق آسماني پيوسته باشد و آراسته, آسان باشد و زود دست دهد و به هيچ انفاق کم نيايد. و اگر در استعمال بوَد کهن نگردد, بل كه هر روز زيادت نظام و طراوت پذيرد, و از پادشاهان در استدنِ (گرفتن) آن بيمي صورت نبندد, و آب و آتش و دد (حيوانات وحشي) و سباع (درندگان) و ديگر موذيات را در اثر ممکن نگردد؛ و اگر کسي ازان اعراض نمايد و حلاوت عاجل او را از کسب خيرات و ادخار (ذخيره كردن) حسنات باز دارد و مال و عمر خويش در مرادهاي اين جهاني نفقه کند (خرج كند).

به کوشش: مریم پورمحمدی

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.