و چون خمره‌ي پرشهد مسمومست که چشيدن آن کام را خوش آيد لکن عاقبت بهلاک کشد؛ و چون خواب نيکوي ديده آيد بي‌شک در اثناي آن دل بگشايد اما پس از بيداري حاصل جز تحسُّر و تأسف نباشد؛ و آدمي را در کسب آن چون کرم پيله‌دان که هر چند بيش تَند بند سخت گردد و خلاص متعذّرتر شود. و با خود گفتم چنين هم راست نيايد که از دنيا بآخرت مي‌گريزم و از آخرت بدنيا و، عقل من چون قاضي مزور که حکم او در يک حادثه بر مراد هر دو خصم نفاذ مييابد.

گــــــر مذهب مردمـــــان عاقــــل داري

يک دوست بسنده کن که يک دل داري

آخر راي من بر عبادت قرار گرفت، چه مشقت طاعت در جنب نجات آخرت وزني نيارد، و چون از لذات دنيا، با چندان وخامت عاقبت، ابرام نمي‌باشد و هراينه تلخي اندک که شيريني بسيار ثمرت دهد بهتر که شيريني اندک که ازو تلخي بسيار زايد، و اگر کسي را گويند که صد سال در عذاب دايم روزگار بايد گذاشت چنانکه روزي ده بار اعضاي ترا از هم جدا مي‌‌‌کنند و بقرار اصل و ترکيب معهود باز مي‌رود تا نجات ابد يابي بايد که آن رنج اختيار کند. و اين مدت باميد نعيم باقي بر وي کم از ساعتي گذرد. اگر روزي چند در رنج عبادت و بند شريعت صبر بايد کرد عاقل ازان چگونه ابا نمايد و آن را کار دشوار و خطر بزرگ شمرد؟و ببايد شناخت که اطراف عالم پر بلا و عذاب است، و آدمي از آن روز که در رحم مصور گردد تا آخر عمر يک لحظه از آفت نرهد. چه در کتب طب چنين يافته مي‌شود که آبي که اصل آفرينش فرزندان است چون برحم پيوندد با آب زن بياميزد و تيره و غليظ ايستد، و بادي پيدا آيد و آن را در حرکت آرد تا همچون آب پنير گردد. پس مانند ماست شود، آنگه اعضا قسمت پذيرد و روي پسر سوي پشت مادر و روي دختر سوي شکم باشد. و دستها بر پيشاني و زنخ بر زانو. و اطراف چنان فراهم و منقبض که گويي در صُرّه‌اي بستسيي. نفس بحيلت مي‌زند. زَبَر او گرمي و گراني شکم مادر، و زير انواع تاريکي و تنگي چنانکه بشرح حاجت نيست. و چون مدت درنگ وي سپري شود و هنگام وضع حمل و تولد فرزند باشد بادي بر رحم مسلط شود، و قوت حرکت در فرزند پيدا آيد تا سر سوي مخرج گرداند، و از تنگي منفذ آن رنج بيند که در هيچ شکنجه‌اي صورت نتوان کرد. و چون بزمين آمد اگر دست نرم و نعيم بدو رسد، يا نسيم خوش خنک برو گذرد، درد آن برابر پوست باز کردن باشد در حق بزرگان. وانگه بانواع آفت مبتلا گردد: در حال گرسنگي و تشنگي طعام و شراب نتواند خواست، و اگر بدردي درماند بيان آن ممکن نشود، و کشاکش و نهادن و برداشتن گهواره و خِرْقها را خود نهايت نيست. و چون ايام رضاع بآخر رسيد در مشقت تأدّب و تعلم و محنت دارو و پرهيز و مضرت درد و بيماري افتد.

و پس از بلوغ غم مال و فرزند و، اندوه آزو شَرَه و ، خطر کسب و طلب در ميان آيد. و با اين همه چهار دشمن متضاد از طبايع با وي همراه بل هم خواب، و آفات عارضي چون مار و کژدم و سباع و گرما و سرما و باد و باران و برف و هدم و فتک و زهر و سيل و صواعق در کمين، و عذاب پيري و ضعف آن ـ اگر بدان منزلت بتواند رسيد ـ  با همه راجح، و قصد خصمان و بدسگالي دشمنان بر اثر، وانگاه خود که از اين معاني هيچ نيستي و با او شرايط موکد و عهود مستحکم رفتستي که بسلامت خواهد زيست فکرت آن ساعت که ميعاد اجل فراز آيد و دوستان و اهل و فرزندان را بدرود بايد کرد و شربتهاي تلخ که آن روز تجرع افتد واجب کند که محبت دنيا را بر دلها سرد گرداند، هيچ خردمند تضييع عمر در طلب آن جايز نشمرد. چه بزرگ جنوني و عظيم غبني باشد باقي را بفاني و دايمي را بزايلي فروختن، و جان پاک را فداي تن نجس داشتن. خاصه در اين روزگار تيره که خيرات بر اطلاق روي بتراجع آورده است و همت مردمان از تقديم حسنات قاصر گشته با آنچه ملک عادل انوشروان کسري بن قباد را سعادت ذات و يمن نقيبت و رجاحت عقل و ثبات راي و علو همت و کمال مقدرت و صدق لهجت و شمول عدل و رافت و إفاضت جود و سخاوت و اشاعت حلم و رحمت و محبت علم و علما و اختيار حکمت و اصطناع حکما و ماليدن جباران و تربيت خدمتگزاران و قمع ظالمان و تقويت مظلومان حاصل است مي‌بينييم که کارهاي زمانه ميل به إِدبار دارد، و چنانستي که خيرات مردمان را وداع کردستي، و افعال ستوده و اخلاق پسنديده مدروس گشته. و راه راست بسته، و طريق ضلالت گشاده، و عدل ناپيدا و جور ظاهر، و علم متروک و جهل مطلوب، و لؤم و دناءت مستولي و کرم و مروت منزوي، و دوستيها ضعيف و عداوتها قوي، و نيک مردان رنجور و مستذل و شريران فارغ و محترم، و مكر و خديعت بيدار و مظفر، و متابعت هوا سنت متبوع و ضايع گردانيدن احکام خرد طريق مشروع، و مظلوم محق ذليل و ظالم مبطل عزيز، و حرص غالب و قناعت مغلوب، و عالم غدار بدين معاني شادمان و بحصول اين ابواب تازه و خندان. چون فکرت من بر اين جمله بکارهاي دنيا محيط گشت و بشناختم که آدمي شريف‌تر خلايق و عزيزتر موجودات است، و قدر ايام عمر خويش نمي‌داند و در نجات نفس نمي‌کوشد ، از مشاهدت اين حال در شگفت عظيم افتادم و چون بنگريستم مانع اين سعادت راحت اندک و نهمت حقير است که مردمان بدان مبتلا گشته اند، و آن لذات حواس است، خوردن و بوييدن و پسودن و شنودن، وانگاه خود اين معاني برقضيت حاجت و اندازه أُمنيَّت هرگز تيسير نپذيرد، و نيز از زوال و فنا دران امن صورت نبندد، و حاصل آن اگر ميسر گردد خسران دنيا و آخرت باشد

 

. لغات مشکل:

شره: حرص و طمع ـ ضجرت: تنگدلي ـ مستولي: چيره ـ ضلالعت: گمراهي ـ مؤونات: رنج‌ها ـ تحسر: دريغ و حسرت ـ  متعذّر: سخت ـ مزوّر: شياد ـ نفاذ: نفوذ و تأثير ـ ابرام: به ستوه آمدن ـ زنخ: چانه ـ صُرّه: كيسه ـ نعيم: نرم و لطيف ـ پوست باز كردن: كندن پوست، سلاخي كردن ـ خرقها: كهنه بچه ـ رَضاع: شيرخوارگي ـ هدم: نابودي ـ فتك: بي‌خبر كشتن ـ صواعق: صاعقه ـ راجح: بهتر ـ خصم: دشمن ـ بدسگالي: بدانديشي ـ بر اثر: به دنبال ـ فراز آمدن: نزديك دن ـ تجرع: فرو خوردن خشم ـ تضييع: ضايع كردن ـ غبن: زيان يافتن در خريد و فروش ـ تراجع: به يكديگر بازگشتن ـ انوشروان: اصطلاحي است كه ظاهرا پس از مرگ خسرو اول در حق او به كار بردند، و اينجا كه از قول برزويه در زمان حيات او مي‌نويسند مثل اين است كه درباره‌ي زنده‌اي بگوييم مرحوم ـ نقيبت:بزرگي نمودن بر قوم ـ رجاحت: برتري ـ مقدرت: توانايي ـ رافت: مهرباني ـ افاضت: فیض دادن و خیر بسیار رسانیدن ـ اشاعت: پراكندن ـ اصطناع: برگزيدن، انتخاب كردن ـ ادبار: بدبختي ـ مدروس: كهنه ـ لُؤم: سرزنش، سركوفت ـ دناءت: پستي ـ مستذل: خوار پندارنده ـ شريران: بدكرداران ـ خديعت: مكر و فريب ـ حريت: آزادي ـ مثمر: مفيد ـ منهزم: شكست خورده ـ عالم غدار: آسمان، گردون، فلك ـ نهمت: كمال مطلوب، غايت آرزو ـ پسودن: لمس كردن ـ أُمنيت: آرزو ـ تيسير: آسان گردانيدن

 

به همت: مریم پورمحمدی

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.