بسر چاه التفات* نمود موشان سياه و سفيد بيخ آن شاخها دايم بي‌فتور* مي‌بريدند. و او در اثناي اين محنت تدبيري مي‌انديشيد و خلاص خود را طريقي مي‌جست. پيش خويش زنبورخانه‌اي و قدري شهد يافت، چيزي ازان بلب برد، از نوعي در حلاوت آن مشغول گشت که از کار خود غافل ماند و نه انديشيد که پاي او بر سر چهار مار است و نتوان دانست که کدام وقت در حرکت آيند، و موشان در بريدن شاخها جد بليغ* مي‌نمايند و البته فتوري بدان راه نمي‌يافت، و چندانکه شاخ بگسست در کام اژدها افتاد. و آن لذت حقير بدو چنين غفلتي راه داد و حجاب تاريک برابر نور عقل او بداشت تا موشان از بريدن شاخها بپرداختند و بيچاره حريص در دهان اژدها افتاد. پس من دنيا را بدان چاه پر آفت و مخافت* مانند کردم؛ و موشان سپيد و سياه و مداومت ايشان بر بريدن شاخها بر شب و روز که تعاقب* ايشان بر فاني گردانيدن جانوران و تقريب* آجال* ايشان مقصور است؛ و آن چهار مار را بطبايع که عماد* خلقت آدمي است و هرگاه که يکي ازان در حرکت آيد زهر قاتل و مرگ حاضر باشد؛ و چشيدن شهد و شيريني آن را بلذات اين جهاني که فايده آن اندک است و رنج و تبعت بسيار، آدمي را بيهوده از کار آخرت باز مي‌دارد و راه نجات بر وي بسته مي‌گرداند؛ و اژدها را بمرجعي که بهيچ تاويل ازان چاره نتواند بود، و چندانکه شربت مرگ تجرع* افتد و ضربت بويحيي* صلوات الله عليه پذيرفته آيد هراينه بدو بايد پيوست و هول و خطر و خوف و فزع* او مشاهدت کرد، آنگاه ندامت سود ندارد و توبت و انابت مفيد نباشد، نه راه بازگشتن مهيا و نه عذر تقصيرات ممهد*، و بيان مناجات ايشان در قرآن عظيم بر اين نسق* وارد که يَا وَيْلَنَا مَن بَعَثَنَا مِن مَّرْقَدِنَا هَذَا مَا وَعَدَ الرَّحْمَنُ وَصَدَقَ الْمُرْسَلُونَ*.

در جمله کار من بدان درجت رسيد که بقضاهاي آسماني رضا دادم و آن قدر که در امکان گنجد از کارهاي آخرت راست کردم، و بدين اميد عمر مي‌گذاشتم که مگر بروزگاري رسم که دران دليلي ياوم و ياري و معيني بدست آرم، تا سفر هندوستان پيش آمد، برفتم و در آن ديار هم شرايط بحث و استقصا* هر چه تمامتر تقديم نمودم و بوقت بازگشتن کتابها آوردم که يکي ازان اين کتاب کليله دمنه است، والله تعالي اعلم.

به همت: مریم پورمحمدی

1. التفات: توجه، دقت

2. بي‌فتور: بدون آرامش، بدون درنگ

3. جد بليغ: كوشش بسيار

4. مخافت: ترس و خوف

5. تعاقب: از پس يكديگر درآمدن، پيروي كردن

6. تقريب: نزديك كردن

7. آجال: ج اجل؛ به معني وقت و مدت معين و محدود و مرگ

8. عماد: مقصود

9. تجرع: در اينجا نوشيدن، چشيدن (شربت مرگ را نوشيدن)

10. بويحيي: كنيه‌اي كه است كه ملك‌الموت را بدان خوانند به جهت فال نيك.

11. فزع: ترسيدن

12. نسق: روش

13. يَا وَيْلَنَا مَن بَعَثَنَا مِن مَّرْقَدِنَا هَذَا مَا وَعَدَ الرَّحْمَنُ وَصَدَقَ الْمُرْسَلُونَ: مى‏گويند اى واى بر ما چه كسى ما را از آرامگاهمان برانگيخت اين است همان وعده خداى رحمان و پيامبران راست مى‏گفتند.

14. استقصا: حكم خواستن

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.