و هر که این چهار خصلت یکی را مهمل گذارد روزگار حجاب مناقشت * پیش مراد های او بدارد . برای آنچه هر که از کسب أعراض نماید نه اسباب  معیشت خویش تواند ساخت و نه دیگران در تعهد خویش تواند داشت .  و اگر مال به دست آرد و در تثمیر* آن غفلت ورزد زود درویش شود، چنان که خرج سرمه اگر چه اندک اندک اتفاق ا فتد آخر فنا پذیرد ؛ واگر  در حفظ و تثمیر آن جدّ نماید و خرج بی وجه کند پشیمانی آرد و زبان طعن در وی گشاده گردد ؛ و اگر مواضع حقوق را به امساک نامرعی * گذارد به منزلت درویشی باشد از لذّات نعمت محروم ، و با این همه مقادیر آسمانی * و حوادث روزگار آن را در معرض تلف و تفرقه آرد چون حوضی که پیوسته در وی آب می آید و آن را بر اندازۀ مدخل مخرجی نباشد  ، لابد از جوانب راه جوید و بترابد یا رخنه ای بزرگ افتد و تمامی آن ناچیز گردد . پسران بازرگان عظت * پدر بشنودند و منافع آن نیکو بشناخت . برادر مهتر ایشان روی به تجارت آورد و سفر  به دوردست اختیار کرد . و با وی  دو گاو بود یکی را شنزبه و دیگری را نندبه  ، و در راه خلابی * پیش آمد شنزبه در آن بماند ، به حیلت او را بیرون آوردند ، حالی طاقت حرکت نداشت ، بازرگان مردی  را برای تعهد او بگذاشت تا وی را تیمار میدارد ، چون قوّت گیرد بر أثر آن ببرد . مزدور یک روز ببود ، ملول گشت ، شنزبه را برجای رها کرد و برفت و بازرگان را گفت : سقط شد .

و شنزبه را به مدّت انتعاشی * حاصل آمد و در طلب چراخور می پویید تا به مرغزاری رسید آراسته به انواع نبات و اصناف ریاحین * .  از رشک او رضوان انگشت غیرت گزیده و در نظارۀ او آسمان چشم حیرت گشاده

 

                به هر سو یکی آب دان چون گلاب          شناور شده ماغ * بر روی آب

                چو زنگی که بستر ز جوشن کند            چو هندو که آیینه روشن کند

                     

شنزبه آن را بپسندید و چون یک چندی در آنجا ببود و قوّت گرفت و فربه گشت بطر* آسایش و مستی نعمت بدو راه یافت ، و به نشاط هر چه تمامتر بانگی بکرد بلند . و در حوالی آن مرغزار شیری بود و با او وحوش و سباع *  بسیار ، همه در متابعت و فرمان او ، و او جوان و رعنا و مستبد به رای خویش . هر گز گاو ندیده بود و آواز او ناشنوده  . چندان که بانگ شنزبه به گوش او رسید هراسی بدو راه یافت ، و نخواست که سباع بدانند که او می بهراسد بر جای ساکن می بود ، و به هیچ جانب حرکت نمی کرد .

و در میان اتباع او دو شگال بودند یکی را کلیله نام بود و دیگر را دمنه ، و هر دو دهای * تمام داشتند و دمنه حرص تر و بزرگ منش تر بود ، کلیله را گفت :  چه می بینی در کار ملک که بر جای قرار کرده است  و حرکت و نشاط فرو گذاشته ؟ کلیله گفت : این سخن چه باب توست و تو را با این سؤال چه کار ؟ و ما بر درگاه این ملک آسایشی داریم  و طعمه ای می یابیم و از آن طبقه نیستیم که به مفاوضت *  ملوک مشرّف توانند شد تا سخن ایشان به نزدیک  پادشاهان محل استماع تواند یافت . از این حدیث در گذر ، که هر که به  تکلّف * کاری جوید که سزاوار آن نباشد بدو آن رسد که به بوزنه رسید . دمنه گفت : چگونه ؟ 

 

 به همت: سونیا خندان

 

إعراض  _    روی گرداندن  . رخ تافتن .

أغراض  _    خواسته ها ، مقاصد

ألفقدن     _    اندوختن ، ذخیره کردن

صیانت   _    نگه داشتن ، نگهبانی

مناقشت _   سخت گیری کردن ، ستیزه کردن

تثمیر _      برخورداری کردن و بهره ورداری

امساک نامرعی _ خودداری مراعات نشده

مقادیر آسمانی –     تقدیرات فلکی

عظت –    پند دادن ، نصیحت کردن

خلابی _    گل و لای به هم آمیخته

انتعاش _   بهبود یافتن بیمار

اصناف ریاحین _ انواع و اقسام سبزی های خوشبو

ماغ _ نوعی مرغابی سیاه رنگ

بطر _ شادی و سرخوشی و بی پروایی

سباع  _  جانوران درنده

دهای  _  زیرکی و دانایی

مفاوضت _ با هم برابری کردن

تکلّف _ رنج بر خود نهادن ، خودنمایی

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.