شير را سخن موافق آمد. دمنه برحسب مراد و اشارت او برفت. چون از چشم شير غايب گشت شير تأملي کرد و از فرستادن دمنه پشيمان شد و با خود گفت: در امضاي اين راي مصيب (مردي كه قول و راي و فكر او درست باشد) نبودم، چه هر که بر درگاه ملوک بي‌جرمي جفا ديده باشد و مدت رنج و امتحان او دراز گشته، يا مبتلا بدوام مضرت و تنگي معيشت، و يا آنچه داشته باشد از مال و حرمت بباد داده، و يا از عملي که مقلد آن بوده‌ست معزول گشته، يا شريري (بسيار بدكار) معروف که بحرص و شره فتنه جويد و باعمال خير کم گرايد، يا صاحب جرمي که ياران او لذت عفو ديده باشند و او تلخي عقوبت چشيده، يا در گوش مال شريک بوده باشند و در حق او زيادت مبالغتي رفته، يا در ميان اکفا (همتايان) خدمتي پسنديده کرده و ياران در احسان و ثمرت بر وي ترجيح يافته، و يا دشمني در منزلت بر وي سبقت جسته و بدان رسيده، يا از روي دين و مروت اهليت اعتماد و امانت نداشته، يا در آنچه بمضرت پادشاه پيوندد خود را منفعتي صورت کرده، يا بدشمن سلطان التجا (پناه گرفتن) ساخته و دران قبول ديده، بحکم اين مقدمات پيش از امتحان و اختبار تعجيل نشايد فرمود پادشاه را در فرستادن او بجانب خصم و محرم داشتن در اسرار رسالت. و اين دمنه دورانديش است و مدتي دراز بر درگاه من رنجور و مهجور بوده است. اگر در دل وي آزاري باقي است ناگاه خيانتي انديشد و فتنه‌اي انگيزد. و ممکن است که خصم را در قوت ذات و بسطت (فراخي و گشادگي) حال از من بيشتر ياود (يافتن) در صحبت و خدمت او رغبت نمايد، و بدانچه واقف است از اسرار من او را بياگاهاند.
شير در اين فکرت مضطرب گشت، مي‌خاست و مي‌نشست و چشم براه مي‌داشت. ناگاه دمنه از دور پديد آمد. اندکي بياراميد و بر جاي خويش قرار گرفت. چون بدو پيوست پرسيد که: چه کردي؟ گفت: گاوي ديدم که آواز او بگوش ملک مي‌رسيد. گفت: مقدار قوت او چيست؟ گفت: نديدم او را نخوتي (تكبر و غرور) و شکوهي که بر قوت او دليل گرفتمي. چندانکه به وي رسيدم بر وي سخن اکفا مي‌گفتم و ننمود در طبع او زيادت طمع تواضعي و تعظيمي، و در ضمير خويش او را هم مهابتي نيافتم که احترام بيشتر لازم شمردي.
شير گفت آن را بر ضعيف حمل نتوان کرد  و بدان فريفته نشايد گشت، که بادي سخت گياهي ضعيف را نيفگند و درختاي قوي را دراندازد و گوشکهاي (قصر رفيع) محکم را بگرداند .و مهتران و بزرگان قصد زيردستان و اذناب (پست‌ترين درجه‌ي خدم و حشم) در مذهب سيادت (بزرگي) محظور (ممنوع) شناسند و تا خصم بزرگوار قدر و کريم نباشد اظهار قوت و شوکت روا ندارند، و بر هريک مقاومت فراخور حال او فرمايند. چه در معالي (بلندي‌ها و درجات بلند) کفاءت (هم مرتبه بودن) نزديک اهل مروت معتبر است .
نکند باز عزم صلح ملخ
نکند شير قصد زخم شگال
دمنه گفت: ملک کار او را چندين وزن نهند، و اگر فرمايد بروم و او را بيارم تا ملک را بنده‌اي مطيع و چاکري فرمان بردار باشد. شير از اين سخن شاد شد و بآوردن او مثال (دستور) داد. دمنه بنزديک گاو آمد و با دل قوي بي‌تردد و تحير با وي سخن گفتن آغاز کرد و گفت: مرا شير فرستاده است و فرموده که ترا بنزديک او برم، و مثال داده که اگر مسارعت (شتافتن و عجله كردن) نمائي اماني هم بر تقصيري که تا اين غايت روا داشته‌اي و از خدمت و ديدار او تقاعدي نموده، و اگر توفقي کني بالفور بازگردم و آنچه رفته باشد باز نمايم. گاو گفت: کيست اين شير؟ دمنه گفت: ملک سباع (پادشاه درندگان). گاو که ذکر ملک سباع شنودم بترسيد، دمنه را گفت: اگر مرا قوي دل گرداني و از باس (عذاب) او ايمن کني با تو بيايم. دمنه با او وثيقتي (آن‌چه كه عهد و پيمان را استوار سازد) کرد و شرايط تاکيد و إحکام (استوار كردن كار، محكم‌كاري)اندران بجاي آورد و هر دو روي بجانب شير نهادند.
چون بنزديک او رسيدند گاو را گرم بپرسيد و گفت: بدين نواحي کي آمده‌اي و موجب آمدن چه بوده است؟ گاو قصه خود را باز گفت. شير فرمود که: اينجا مقام کن که از شفقت و اکرام و مبرت (نيكي) و انعام ما نصيبي تمام ياوي. گاو دعا و ثنا گفت و کمر خدمت بطوع (فرمان‌برداري و فروتني كردن) و رغبت ببست. شير او را بخويشتن نزديک گردانيد  و در اعزاز (عزيز كردن) و ملاطفت اطناب (به حد كمال رسانيدن و زياده‌روي كردن) و مبالغت نمود، و روي بتفحص حال و استکشاف کار او آورد، و اندازه راي و خرد او بامتحان و تجربت بشناخت، و پس از تأمل و مشاورت و تدبر و استخارت او را امکان اعتماد و محرم اسرار خويش گردانيد. و هرچند اخلاق و عادات او را بيشتر آزمود ثقت (اعتماد حاصل كردن) او بوفور داشتن و کفايت و کياست و شمول فهم و حذاقت (زيركي و استادي) وي زيادت گشت، و هر روز منزلت وي در قبول و اقبال شريف‌تر و درجت وي در احسان و انعام منيف‌تر (بلند و افراخته) مي‌شد، تا از جملگي لشکر و کافه نزديکان درگذشت. چون دمنه بديد که شير در تقريب گاو چه ترحيب (مرحبا گفتن) مي‌نمايد و هر ساعت در اصطفا (برگزيدن و اختيار كردن) و اجتباي (برگزيدن و اختيار كردن) وي مي‌افزايد  دست حسد سرمه بيداري در چشم وي کشيد و فروغ خشم آتش غيرت در مفروش (گسترده شدن) وي پراگند تا خواب و قرار از وي بشد.
نزديک کليله رفت و گفت: اي بذاذر (برادر)، ضعف راي و عجز من مي‌بيني؟ همت بر فراغ شير مقصور گردانيدم و در نصيب خويش غافل بودم، و اين گاو را بخدمت آوردم تا قربت و مکانت يافت و من از محل و درجت خويش بيفتادم.

به همت: مریم پورمحمدی
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.