قاضي دست از حجام بداشت و روي بزاهد آورد تا بيان آن نکت بشنود. زاهد گفت : اگر مرا آرزوي مريد بسيار و تبع انبوه نبودي و بتُرَّهات (سخنان باطل و سست و داستان‌هاي واهي و بيهوده) دزد فريفته نگشتمي آن فرصت نيافتمي؛ و اگر روباه در حرص و شره مبالغت ننمودي و خون خوردن فرو گذاشتي آسيب نخجيران بدو نرسيدي؛ و اگر زن بدکار قصد جوان غافل نکردي جان شيرين بباد ندادي؛ و اگر زن حجام برناشايست تحريض (وادار كردن كسي به كاري به خصوص كار بد و ناروا)  و در فساد موافقت روا نداشتي مثله نشدي.

إِذَا اَلْمَرْءُ لَمْ يَأْتِ ما أَزْيَنَهْ  /  وَ لَمْ يَرْضَ مِنْ أَمْرِهِ أَمْرِهِ أَمْكَنَهل
فَدَعْهُ فَقَدْ ساءَ تَدْبيرُهُ   /   سَيَضْحَكُ يَوْماً وَ يَبْكي سَنَهْ
(هرگاه مرد نيارد آن چيز را كه‌ آراسته مي‌كند وي را، و خشنود نباش از كار خويش بدان قدر كه براي او آسان‌تر و ميسرتر باشد؛ او را واگذار؛ كه تدبيرش بد شده است؛ و به زودي ببيني كه روزي بخندد و سالي گريه كند)

کليله گفت: اين مثل بدان آوردم تا بداني که اين محنت تو بخود کشيدي و از نتايج عاقبت آن غافل بودي. دمنه گفت: چنين است و اين کار من کردم. اکنون تدبير خلاص من چگونه مي‌بيني؟ کليله گفت: تو چه انديشيده‌اي؟
گفت: مي‌انديشم که بلطايف حيل و بدايع تمويهات (به مجاز يعني باطل و دروغي را به صورت حق و راست جلوه دادن) گرد اين غرض درآيم و بهر وجه که ممکن گردد بکوشم تا او را درگردانم، که اهمال و تقصير را در مذهب حميت رخصت نبينم و اگر غفلتي روا دارم بنزديک اصحاب مروت معذور نباشم. و نيز منزلتي نو نمي‌جويم و در طلب زيادتي قدم نمي‌گزارم که بحرص و گرم شکمي (حرص و طمع) منسوب شوم. و سه غرض است که عاقلان روا دارند در تحصيل آن انواع فکرت و دقايق حيلت بجاي آوردن و جدنمودن: در طلب نفع سابق تا بمنزلت و خير سابق برسد و از مضرت آزموده بپرهيزد؛ و نگاه داشتن منفعت حال و بيرون آوردن نفس از آفت وقت؛ و تيمار داشت مستقبل در احراز خير و دفع شر. و من چون اميدوار مي‌باشم بمنزلت خود باز رسم و جمال حال من تازه شود طريق آنست که بحيلت در پي گاو ايستم تا پشت زمين را وداع کند و در دل خاک منزلي آبادان گرداند، که فراغ دل و صلاح کار شير درانست، چه در ايثار او افراط کرده است و به رکّت (سست و ضعيف شدن) راي منسوب گشته.
کليله گفت که: در اصطناع (انتخاب) گاو و افراشتن منزلت وي شير را عاري نمي‌شناسم. دمنه گفت: در تقريب او مبالغتي رفت و بديگر ناصحان استخفاف (سبك شمردن) روا داشت تا مستزيد گشتند، و منافع خدمت ايشان ازو و فوايد قربت او ازيشان منقطع شد. و گويند که آفت ملک شش چيز است: حرمان و فتنه و هوا و خلاف روزگار و تنگ خويي و ناداني. حرمان آنست که نيک خواهان را از خود محروم گرداند و اهل راي و تجربت را نوميد فروگذارد؛ و فتنه آنکه جنگهاي ناپيوسان (غيرمنتظر)  و کارهاي ناانديشيده حادث گردد و شمشيرهاي مخالف از نيام برايد؛ و هوا مولع (سخت حريص و بسيار آرزومند كردن كسي را به چيزي) بودن بزنان و شکار و سماع و شراب و امثال آن؛ و خلاف روزگار وبا و قحط و غرق و حرق و آنچه بدين ماند؛ و تنگ خويي افراط خشم و کراهيت و غلو در عقوبت و سياست؛ و ناداني تقديم نمودن ملاطفت در مواضع مخاصمت و بکار داشتن مناقشت (سخت‌گيري در محاسبه) بجاي مجاملت (با كسي نيكويي كردن).
کليله گفت: دانستم. لکن چگونه در هلاک گاو سعي تواني پيوست و او را قوت از تو زيادت است و يار و معين (ياري دهنده) بيش دارد؟ دمنه گفت: بدين معاني نشايد نگريست، که بناي کارهاي بقوت ذات و استيلاي اعوان (ياران) نيست، و گفته‌اند:
و آنچه به راي و حيلت توان کرد بزور و قوت دست ندهد.
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.