وحوش بسيار بود كه همه به سبب چراخور و آب در خصب و راحت بودند ، لكن به مجاورت ( همسايگي ) شير آن همه منغّص ( تير گردانيده ) بود . روزي فراهم آمدند و جمله نزديك شير رفتند و گفتند : تو هر روز پس از رنج بسيار و مشّقت فراوان ، از ما يكي شكار مي تواني شكست و ما پيوسته در بلا و تو در تكاپوي و طلب .  اكنون چيزي انديشيده ايم كه تو را در آن فراغت و ما را امن و راحت باشد . اگر تعرّض( دست درازي ) خويش از ما زايل كني هر روز موظّف (آنكس كه وظيفه به عهده اوست ) يكي شكاري پيش ملك بفرستيم . شير بدان رضا داد و مدتي بر آن برآمد .  يك روز قرعه بر خرگوش آمد . ياران را گفت اگر در فرستادن من توقفي كنيد ، من شما را از جور اين جبّار خونخوار باز رهانم . گفتند :‌مضايقتي ( دشواري و سختي ) نيست . او ساعتي توقف كرد تا وقت چاشت شير بگذشت ، پس آهسته نرم نرم روي به سوي شير نهاد . شير را دلتنگ يافت آتش گرسنگي اورا بر باد تند نشانده بود و فروغ خشم در حركات و سنكات (سكون ها ) وي پديد آمده ، چنانكه آب دهان او خشك  ايستاده بود و نقض عهد را در خاك مي جست . ( پنجه در خاك زدن به خاطر عصبانيت ) خرگوش را بديد ، آواز داد : از كجا مي آيي و حال وحوش چيست ؟  گفت در صحبت من خرگوشي فرستاده بودند ، درراه  شيري از من بستد ، من گفتتم اين چاشت ملك است ، التفات ننمود و جفاها راند و گفت «‌اين شكار گاه و صيد آن به من اولي تر ( سزاوار تر )  كه قوت و شوكت من زيادت است » .  من بشتافتم تا ملك را خبر كنم ، شير بخاست و گفت : اورا به من نماي .
خرگوش پيش ايستاد و او را به سر چاهي بزرگ برد كه صفاي آن چون آينه اي شك و يقين صورت ها بنمودي و اوصاف چهره هر يك بر شمردي . و گفت : دراين چاه است . من از وي مي ترسم ، اگر ملك مرا در بر گيرد ،‌اورا نمايم . شير اورا در بر گرفت و به ته چاه نگريست ، خيال ( صورت وهمي و صورتي كه در خواب ببينند ) خود و از آن خرگوش بديد ، او را بگذاشت و خود  را در چاه افكند . و غوطي ( فرو شدن در آب ) خورد و نفس خونخوار و جان مردار به مالك سپرد .
خرگوش به سلامت باز رفت . وحوش از صورت حال و كيفيت كار شير پرسيدند ، گفت : او را غوطي دادم كه چون گنج قارون خاك خورد شد . همه بر مركب شادمانگي سوار گشتند و در مرغزار امن و راحت جولاني نمودند .



فرستنده : سونيا خندان

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.