بپرسيد که: چيزي حادث شده است؟ گفت: آزي. فرمود که: بازگوي. گفت: در حال فراغ و خلا راست آيد. گفت: اين ساعت وقت است. زودتر بايد باز نمود که مهمات تاخير برندارد، و خردمند مقبل کار امروز بفردا نيفگند. دمنه گفت: هر سخن که از سماع آن شنونده را کراهيت (كراهيت بدون تشديد؛ كلماتي بر اين وزن از عربي گرفته‌ايم همه بدون تشديدف مثل علانيه، رفاهيت، صلاحيت و... به تشديد تلفظ كردن اين كلمات غلط فاحش است) آيد بر اداي آن دليري نتوان کرد مگر که بعقل و تمييز شنونده ثقتي (اعتماد حاصل كردن؛ استوار داشتن؛ وثوق) تمام باشد، خاصه که منافع و فوايد آن بدو بازگردد. چه گوينده را دران ورايِ گزاردِ حقوقِ تربيت و تقرير لوازم مناصحت فايده‌اي ديگر نتواند بود. و اگر از تبعت آن بسلامت بجهد کار تمام بل فتح با نام باشد. و رخصت اين اقدام نمودن بدان مي‌توان يافت که ملک بفضيلت راي و مزيت خرد از ملوک مستثني است، و هراينه در استماع آن تمييز ملکانه در ميان خواهد بود. و نيز پوشيده نخواهد ماند که سخن من از محض شفقت و امانت رود، و از غرض و ريبت (آن‌چه انسان را در پندار و گمان افگند) منزه باشد. چه گفته‌اند: الرائد لايکذب اهله (رائد با اهل خود دروغ نگويد. رائد مردي از كاروانيان است كه او را پيشاپيش مي‌فرستند كه جايي خرم و با نزهت و با آب و گياه بجويد تا كاروان شب آن‌جا منزل كند و چنين كس به ياران خود دروغ نگويد، زيرا كه خود نيز در خير و شر ايشان شريك است). و بقاي کافه وحوش بدوام عمر ملک باز بسته است. و خردمند و حلال‌زاده را چاره نباشد از گزارد حق و تقرير صدق، چه هر که بر پادشاه نصيحتي بپوشاند، و، ناتواني از طبيب پنهان دارد، و اظهار درويشي و فاقه بر دوستان جايز نبيند. خود را خيانت کرده باشد.
شير گفت: وفور امانت تو مقرر است و آثار آن برحال تو ظاهر. آنچه تازه شده است بازنماي، که برشفقت و نصيحت حمل افتد، و بدگماني و شبهت را در حوالي آن مجال داده نيايد.
دمنه گفت: شنزبه بر مقدمان لشکر خلوت‌ها کرده است و هر يک را به نوعي استمالت نموده و گفته که «شير را آزمودم و اندازه‌ي زور و قوت او معلوم کرد و راي و مکيدت (دستان ساختن و حيله كردن و چاره‌گري) او بدانست و در هر يک خللي تمام و ضعفي شايع ديدم. «و ملک در اکرام آن کافر نعمت غدار افراط نمود، و در حرمت و نفاذ امر که از خصايص ملک است او را نظير نفس خويش گردانيد، و دست او در امر و نهي و حل و عقد گشاده و مطلق کرد، تا ديو فتنه در دل او بيضه نهاد و هواي عصيان از سر او بادخانه‌اي (يعني محلي كه در آن هواي بسيار مجتمع گردد و باد بسيار از آن بوزد، مانند محوطه‌ي زير كوره و زير تنور كه از آن باد شديد مي‌دمد و آن را شعله‌ور مي‌سازد. مراد اين‌كه كله‌اش پر از باد شد) ساخت. و گفته‌اند که «چون پادشاه يکي را از خدمتگزاران در حرمت و جاه و تبع و مال در مقابله و موازنه خويش ديد زود از دست بربايد داشت (از دست برگرفتن و از پيش پاي خود برداشتن، يعني نيست و نابود كردن)، و الا خود از پاي درايد.» در جمله آن‌چه ملک تواند شناخت خاطر ديگران بدان نرسد. و من آن مي‌دانم که به تعجيل تدبير کار کرده آيد. پيش از آن‌که دست بشود و بجايي برسد كه در تدارك (به معني دريافتن است وقتي كه تأثير كاري را از ميان ببرند و عملي و غلطي را جبران و تلافي و رفع كنند) آن قدم نتوان گزارد. و گفته‌اند كه «مردم دو گروه است: حازم و عاجز؛ و حازم هم دو نوع است: اول آن‌که پيش از حدوث و معاينه‌ي شر چگونگي آن را بشناخته باشد، و آن‌چه ديگران در خواتم کارها دانند او در فواتح آن باصابت راي بدانسته باشد و، تدبير اواخر آن در اوايل فکرت بپرداخته. اول الفکر آخر العمل (در اول انديشه‌ي خردمند پايان كار را مي‌تواند بسنجد و تدبير آن بكند). چون نقش واقعه و صورت حادثه پيدا آمد دران غافل و جاهل و دوربين و عاقل يکسان باشد. و زبان نبوي از اين معني عبارت کند: الامور تشابهت مقبلة فاذا ادبرت عرفها الجاهل کما يعرفها العاقل (كارها وقتي كه پيش آيند به هم مي‌مانند، و چون به گذشته باشند و پشت به ما كرده باشند نادان آن‌ها را همچنان بشناسد كه دانا مي‌شناسد).
تبينُ أعقابُ الامورِ إذا مضت  /  وتقبلُ أشباهاً عليكَ صدورها
(پايان كارها پس از آن‌كه گذشته باشند آشكار مي‌گردد، و آغازهاي آنها بر تو مانند يكديگر روي مي‌آورند)
ذهن تو بيک فکرت ناگاه بداند  /  وهمي که نهان باشد در پرده اسرار
راي تو بيک نپرت دزديده ببيند   /   ظني که کمين دارد درخاطر غدار
چون صاحب راي بر اين نسق به مراقبت احوال خويش پرداخت در همه‌ي اوقات گردن کارها در قبضه‌ي تصرف خود تواند داشت و پيش از آن‌که در گرداب افتد خويشتن به پاياب (در رودخانه قسمتي از بستر و مسير آب عمقش كم و قوّت جريان اب اندك باشد و پاي به قعر آن برسد و از رود در آن موضع بتوان گذشت. در كنار دريا نيز آب كم‌عمق را پاياب گويند و ضد آن را غرقاب و تَكاب گويند)  تواند رسانيد.
فتيً لم يضيع وجه حزمٍ و لم يبت  /  يلاحظُ أعجازَ الامورِ تعقبا
(جوانيست كه فرو نگذاشت شرط استوار كاري را و شبي نگذاراند مگر آن‌كه مي‌نگرد دنباله‌ي كارها را از راه بررسي و دورانديشي و پي در پي انديشيدن در آنها)
در کار خصم خفته نباشي بهيچ حال   /   زيرا چراغ دزد بود خواب پاسبان
و دوم آن‌که چون بلا بدو رسد دل از جاي نبرد (دل از جاي بردن يعني دل خود را باختن و دست و پاي خود را گم كردن)، و دهشت و حيرت را به خود راه ندهد، و وجه تدبير و عين صواب بر وي پوشيده نماند.
جايي که چو زن شود همي مرد   /   آنجا مرداست بوالفضايل
و عاجز و بيچاره و متردد راي و پريشان فکرت در کارها حيران و وقعت حادثه سراسيمه و نالان، نهمت بر تمني مقصور و همت از طلب سعادت قاصر و لايق بدين تقسيم حکايت آن سه ماهي است. شير پرسيد که: چگونه؟

به همت: مريم پورمحمدي

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.