و علامت کژي باطن او آن است که متلوّن و متغير پيش آيد و چپ و راست مي نگرد و پس و پيش سره مي کند، جنگ را مي بسيجد

بر بسته ميان و در زده ناوک / بگشاده عنان و در چده دامن

شير گفت: صواب همين است. و اگر از اين علامات چيزي مشاهده افتد شبهت زايل گردد. چون دمنه از اغراي شير بپرداخت و دانست که به دم او آتش فتنه از آن جانب بالا گرفت خواست که گاو را ببيند و او را هم بر باد نشاند، و به فرمان شير رود تا از بدگماني دور باشد، گفت: يکي شنزبه را بينم و از مضمون ضمير او تنسمي (مجازاً به معني خبر جستن و اطلاع حاصل كردن) کنم؟ شير اجازت کرد. دمنه چون سرافگنده اي انده زده به نزديک شنزبه رفت.
شنزبه ترحيب (به كسي مرحبا گفتن و از براي او فراخي آسايش خواستن) تمام و نمود و گفت: روزهاست تا نديده ام، سلامت بوده اي؟ دمنه گفت: چگونه سلامت تواند بود کسي که مالک نفس خود نباشد، اسير مراد ديگران و هميشه بر جان و تن لرزان، يک نفس بي بيم و خطر نزند و يک سخن بي خوف و فزع نگويد؟ گاو گفت: موجب نوميدي چيست؟ گفت: آنچه در سابق تقدير رفته است جف القلم بما هو کائن الي يوم الدين (خشك شد خامه به آنچه او بودني است تا روز قيامت. قلم تقدير بودني ها را نوشت و بياسود؛ ديگر بر لوح محفوظ چيزي تازه نوشته نخواهد شد). کيست که با قضاي آسماني مقاومت يارد پيوست؟ و در اين عالم به منزلتي رسد و از نعمت دنيا شربتي در دست او دهند که سرمست و بي باک نشود؟ و بر پي هوا قدم نهد و در معرض هلاک نباشد؟ و با زنان مجالست دارد و مفتون نگردد؟ و به لئيمان حاجت بردارد و خوار نشود؟ و با شرير و فتان مخالطت گزيند و در حسرت وندامت نيفتد؟ و صحبت سلطان اختيار کند و به سلامت جهد؟
شنزبه گفت :سخن تو دليل مي کند برآنچه مگر ترا از شير نفرتي و هراسي افتاده است .گفت : آري ، لکن نه از جهت خويش ، و تو مي داني سوابق اتحاد و مقدمات دوستي من با خود ، و عهدهايي که ميان ما رفته ست در آن روزگار که شير مرا نزديک تو فرستاد هم مقرر است ، و ثبات من بر ملازمت آن عهود و رغبت در مراعات آن حقوق معلوم .و چاره نمي شناسم از اعلام تو بدانچه تازه شود از محبوب و مکروه و نادر و معهود .
شنزبه گفت: بيار اي دوست مشفق و يار کريم عهد. دمنه گفت که: از معتمدي شنودم که شير بر لفظ رانده ست که «شنزبه نيک فربه شده ست و بدو حاجتي و ازو فراغتي نيست، وحوش را به گوشت او نيک داشتي (ضيافت و اطعام) خواهم کرد.» چون اين بشنودم و تهور و تجبر او مي شناختم بيامدم تا تو را بياگاهانم و برهان حسن عهد هرچه لايح تر بنمايم و آنچه از روي دين و مودّت و شرط حفاظ و حکم فتوت بر من واجب است به ادا رسانم.

از عهده عهد اگر برون آيد مرد / از هرچه گمان بري فزون آيد مرد

و حالي به صلاح آن لايق تر که تدبيري انديشي و بر وجه مسارعت روي به حليت آري مگر دفعي دست دهد و خلاصي روي نمايد.
چون شنزبه حديث دمنه بشنود، و عهود و مواثيق شير پيش خاطر آورد - و در سخن او نيز ظن صدق و اعتقاد نصيحت مي داشت - گفت واجب نکند که شير بر من غدر انديشد، که از من خيانتي ظاهر نشده ست، لکن به دروغ او را بر من آغاليده (كسي را بر ضد كسي ديگر برانگيختن و به دشمني و مخالفت واداشتن) باشند و به تزوير و تمويه (آب دادن، زراندود كردن، باطل را حق جلوه دادن) مرا در خشم او افگنده. و در خدمت او طايفه اي نابکارند همه در بدکرداري استاد و امام، و در خيانت و درازدستي (مال ديگري را براي خود برداشتن) چيره و دلير، و ايشان را بارها بيازموده است و هرچه از آن باب در حق ديگران گويند بر آن قياس کند. وهر آينه صحبت اشرار موجب بدگماني باشد در حق اخيار، و اين نوع ممارست به خطا راه برد چون خطاي بط...

هفته آينده داستان خطاي بط را خواهيم گفت...

به همت: مريم پورمحمدي

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.