كَما تَضُرُّ رِياحُ الوَردِ بِالجُعَلِ (همچنان كه بوي گل زيان مي‌رساند به خبزدوك يعني سرگين گردانك)
عديل فاخته باشد گل و عدو جُعَل
و بي‌هنران در تقبيح حال اهل هنر چندان مبالغت نمايند که حرکات و سکنات او را در لباس دناءت بيرون آرند، و در صورت جنايت و کسوت خيانت به مخدوم نمايند، و همان هنر را که او دالت سعادت شمرد مادت شقاوت گردانند
تُعَدُّ ذُنُوبي عندَ قومٍ كثيرةً / وَلاذَنبَ لي إلَّا العُلي وَ الفَواضِلُ
(گناهان من نزد گروهي بسيار شمرده مي‌شود، و مرا گناهي نيست غير از بلندي و بزرگي و دهش)
و اگر بدسگالان اين قصد بکرده‌اند و قضا آن را موافقت خواهد نمود دشوارتر، که تقدير آسماني شير شرزه را اسير صندوق گرداند و مار گرزه را سخره و خردمند دوربين را مدهوش حيران و، احمق غافل را زير مُتَيقَّظ (كسي كه بيدار و هشيار كار خود باشد) و شجاع مُقتَحِم (كسي كه بي‌انديشه خويشتن را در كاري افگند و از خطر نترسد) را بددل (ترسنده و واهمه‌ناك و بي‌دل و جرأت) مُحْتَرز (پرهيزكننده و خويشتن را نگاه دارنده و با احتياط) و جَبان خائف را دلير متهور و توانگر منعم را درويش ذليل و فاقه رسيده محتاج را مُسْتَظْهِر ِ (پشت‌گرم و قوي‌دل) متموّل.
دمنه گفت: آنچه شير براي تو مي‌سگالد (انديشيدن، با اين لازمه كه درباره‌ي كسي باشد و آن هم غالباً با بدنيتي توأم باشد) از اين معاني که برشمردي چون تضريب (دو كس را بر ضد يكديگر انگيختن به وسيله‌ي سخناني كه از قول هر يك در حق ديگري به آن دو گويند و آنها را نسبت به يكديگر تند و خشمناك ساختن) خصوم ملال ملوک و ديگر ابواب نيست، لکن کمال بي‌وفايي و غدر او را بران مي‌دارد، که جباري است. کامگار و غداريست مکار. اويل صحبت او را حلاوت زندگانيست و اواخر آن را تلخي مرگ. شنزبه گفت: طعم نوش چشيده‌ام نوبت زخم نيش است. و به حقيقت مرا اجل اينجا آورد، و الا من چه مانم بصحبت شير من او را طعمه و او در من طامع. اما تقدير ازلي و غلبه حرص و اوميد مرا در اين ورطه افگند
وَ أعلمُ أنّي فائلُ الرَّأيِ مُخطِيٌ / وَلكن قَضاءٌ لاأُطيقُ غِلابَهُ
(مي‌دانم كه من سست راي و خطا كننده‌ام و لكن حكم آسمانيست كه غلبه جستن بر آن نمي‌توانم)
و امروز تدبير از تدارک آن قاصر است و راي در تلافي آن عاجز، و زنبور انگبين بر نيلوفر نشيند و به رايحت معطر و نسيم معنبر آن مشغول و مشعوف گردد تا به وقت برنخيزد، و چون برگ‌هاي نيلوفر پيش آيد در ميان آن هلاک شود. و هرکه از دنيا به کفاف (بسندگي، آن اندازه از مال و درآمد كه از براي گذران زندگاني روزانه بس باشد) قانع نباشد و در طلب فضول ايستد چون مگس است که به مرغزارهاي خويش پررياحين و درختان سبز پرشکوفه راضي نگردد و بر آبي نشيند که از گوش پيل مست دود تا به يک حرکت گوش پيل کشته شود. و هرکه نصيحت و خدمت کسي را کند که قدر آن نداند چنانست که بر اوميد ريع (گواليدن و افزون شدن و افزايش يافتن اشيا مانند افزون شدن مقدار گندمي كه از زراعت به دست مي‌آيد نسبت به‌آنچه كاشته باشند و بيشتر شدن برنجي كه مي‌پزند مي‌گوييم ربع مي‌كند) در شوره‌ستان تخم پراگند و، با مرده مشاورت پيوندد و، در گوش کرمادرزاد غم و شادي گويد و، بر روي آب روان معما نويسد و، بر صورت گرمابه به هوس تناسل عشق بازد. دمنه گفت: از اين سخن درگذر و تدبير کار خود کن. شنزبه گفت: چه تدبير دانم کرد؟ و من اخلاق شير را آزموده‌ام، در حق من جز خير و خوبي نخواهد بود، لکن نزديکان او در هلاک من مي‌کوشند، و اگر چنين است بس آسان نباشد، چه ظالمان مکار چون هم پشت شوند و دست در دست دهند و يک رويه قصد کسي کنند زود ظفر يابند و او را از پاي درارند، چنان که گرگ و زاغ و شگال قصد اشتر کردند و پيروز آمدند. دمنه گفت:چگونه بود آن؟ ....

به همت: مريم پورمحمدي

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.