اشتر شاد شد و در آن بيشه ببود و مدتي بر آن گذشت . روزي شير در طلب شكاري مي گشت پيلي مست (فيل خشمگين)‌ با او دو چهار( دچار شدن ، روبرو شدن ) شد . و ميان ايشان جنگ عظيم افتاد و از هر دو جانب مقاومت رفت و شير مجروح و نالان باز آمد و روزها از شكار بماند . و گرگ و زاغ و شگال بي برگ (بي نوا و بي غذا ) مي بودند . شير اثر آن بديد گفت : مي بينيد در اين نزديكي صيدي تا من بيرون روم و كار شما ساخته گردانم ؟
ايشان در گوشه اي رفتند و با يكديگر گفت: در مقام اين اشتر ميان ما چه فايده ؟ نه مارا با او الفي و نه ملك را از او فراغي . شير را بر‌آن بايد داشت تا او را بكشد ، تا حالي طعمه او فرو نماند و چيزي به نوك ما رسد .
شگال گفت :‌اين نتوان كرد، كه شير او را امان داده است ودر خدمت خويش آورده و هر كه ملك را بر غدر (خيانت و بي وفايي ) تحريض (برانگيختن)‌ نمايد و نقض عهد را در دل او سبك گرداند ، ياران و دوستان را در منجنيق بلا نهاده باشد . و آفت را به كمند سوي خود كشيده . زاغ گفت : آن وثيقت(عهد و پيمان ) را رخصتي توان انديشيد و شير را از عهده آن بيرون توان آورد . شما جاي نگهداريد تا من باز آيم .
پيش شير رفت و بيستاد . شير پرسيد كه : هيچ به دست شد ؟  زاغ گفت : كس را چشم از گرسنگي كار نمي كند ، لكن وجه ديگر هست ، اگر امضاي ملك بدان پيوندد همه در خصب (فراواني ) و نعمت افتيم . شير گفت : بگو . زاغ گفت : اين اشتر ميان ما اجنبي است ، و در مقام او ملك را فايده اي صورت نمي توان كرد ، .
شير در خشم شد و گفت : اين اشارت از وفا و حريّت دور است و با كرم . مروّت نزديكي و مناسبتي ندارد . اشتر را امان داده ام به چه تأويل جفا جايز شمرم ؟
زاغ گفت :  بدين مقدمه وقوف (آگهي ) دارم لكن حكما گويند كه يك نفس را فداي اهل بيتي بايد كرد و اهل بيتي را فداي قبيله اي و قبيله اي را فداي اهل شهري و اهل شهري را فداي ذات ملك اگر در خطري باشد . و عهد را هم مخرجي مي توان يافت  چنان كه جانب ملك از وصمت ( عار و عيب ، كاري كه موجب سر شكستگي باشد) . غدر منزه ماند و حالي ذات او را از مشقت فاقه (درويشي و نداري ) و مخالفت (ترسيدن) بوار ( هلاك شدن ) مسلّم ماند . شير سر در پيش افگند.
زاغ باز رفت و ياران را گفت: لختي تندي و سر كشي كرد، آخر رام شد و به دست آمد . اكنون تدبير آن است كه ما همه بر اشتر فراهم آييم و ذكر شير و رنجي كه او را رسيده است تازه  گردانيم و گوييم « مادر سايه دولت وسامه ( پناه ، جاي امن)  حشمت اين ملك روزگار خرّم گذرانده ايم . امروز كه او را اين رنج افتاد اگر به همه نوع خويشتن برو عرضه نكنيم و جان و نفس فداي ذات و فراق او نگردانيم به كفران نعمت منسوب مي شويم . و به نزد اهل مرّوت بي قدرو قيمت گرديم .  و صواب آن است كه جمله پيش او رويم و شكر أيادي ( نعمت ها ) او باز رانيم ، و مقرّر گردانيم كه از ما كاري ديگر نيايد ، جان ها  و نفس هاي ما فداي ملك است .  و هر يك از ما گويد ، : امروز چاشت ملك از من سازند . و ديگران آن را دفعي كنند و عذري نهند .  بدين تودّد (دوستي ابراز كردن ) حقّي گزارده شود و ما را زياني ندارد . »
اين فصول با اشتر دراز گردن كشيده بالا به گفتند و بيچاره را به دمدمه در كوزه فقّاع كردند و با او قرار داده پيش شير رفتند . و چون ازتقرير ثنا و نشر شكر به پرداختند  زاغ گفت :  راحت ما به صحّت ذات ملك متعلّق است و اكنون ضرورتي پيش آمده است و امروز ملك را به گوشت من سدّ رمقي حاصل تواند بود ، مرا بكشد . ديگران گفتند ، در خوردن تو چه فايده و از گوشت تو چه سيري ؟  شگال  هم بر آن نمط (روش و طريقه )  فصلي آغاز نهاد . جواب دادند كه :‌گوشت تو بوي ناك و زيان كار است طعمه ملك را نشايد ؛ .گرگ هم بر اين منوال سخني بگفت . گفتند، گوشت تو خنّاق ( ديفتري) آرد، قائم مقام (جانشين) زهر هلاهل باشد .
اشتر اين دم چون شكر بخورد (فريب خورد) و ملاطفتي (نرمي كردن با كسي ) نمود .  همگان يك كلمه شدند و گفتند، : راست مي گويي و از سر صدق و عقيدت و فرط شفقّت ( مهرباني زياد) عبارت مي كني . يك بارگي در وي افتادند و پاره پاره كردند .


به همت: سونيا خندان
1
1
0
1 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.