برابر ايشان مرغي بود بر درخت بانگ مي‌کرد که: آن آتش نيست. البته بدو التفات نمي‌نمود. در اين ميان مردي آن جا رسيد، مرغ را گفت: رنج مبر که به گفتار تو يار نباشند و تو رنجور گردي، و در تو تقديم و تهذيب چنين کسان سعي پيوستن همچنان است که کسي شمشير بر سنگ آزمايد و شکر در زير آب پنهان کند. مرغ سخن وي نشنود و از درخت فرود آمد تا بوزنگان را حديث يراعه بهتر معلوم کند، بگرفتند و سرش جدا کردند.
و کار تو همين مزاج دارد و هرگز پند نپذيري، و عظت (پند دادن و نصیحت کردن) ناصحان در گوش نگذاري. و هر آينه در سر اين استبداد و اصرار شوي و از اين زرق و شعوذه وقتي پشيمان گردي که بيش سود ندارد و زبان خرد در گوش تو خواند که «ترکت الراي بالري.» (رأی درست را در شهر ری واگذاشتی).

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.