کليله و دمنه: دو شريك

2 اسفند 1389   maryam.pourmohammadi   گنجینه ادبی » کلیله و دمنه   0 نظر   362 بازدید   |

ديگر روز آن كه به خرد موسوم و به كياست(زيركي، تيز فهمي) منسوب بود بيرون رفت و زر ببرد. و روز ها بر آن گذشت و مغّفل را به سيم حاجت افتاد. به نزديك شريك آمد و گفت بيا تا از آن دفينه(زير خاكي، گنجينه، مدفون شده) چيزي برگيريم كه من محتاجم. هر دو به هم آمدند و زر نيافتند، عجب بردند. زيرك در فرياد و نفير(بانگ و فرياد) آمد و دست در گريبان غافل درمانده زد كه: زر تو برده اي و كسي ديگر خبر نداشته است. بيچاره سوگند ميخورد كه: نبرده ام. البته فايده نداشت. تا او را به در سراي حاكم آورد و زر دعوي كرد و قصه باز گفت.
قاضي پر سيد: گواهي يا حجّتي داري؟ گفت: درخت كه در زير آن مدفون بوده است گواهي مي دهد كه اين خائن بي انصاف برده است و مرا محروم گردانيده. قاضي را از اين سخن شگفت آمد و پس از مجادله( با هم جدال كردن، نزاع و ستيز) بسيارميعاد(قرار، جاي وعده، قرارگاه) معيّن گشت كه ديگر روز قاضي بيرون رود و زير درخت دعوي بشنود و به گواهي درخت حكم كند.
آن مغرور به خانه رفت و پدر را گفت: كار زر به يك شفقّت و ايستادگي تو باز بسته است، و من به اعتماد تو تعلّق به گواهي درخت كرده ام. اگر موافقت نمايي زر ببريم و هم چندان ديگر بستانيم. گفت: چيست آن چه من راست ميشود؟ گفت: ميان درخت گشاده است جنان كه اگر يك دوكس دران پنهان شود نتوان ديد. امشب ببايد رفت و در ميان آن ببود و، فردا چون قاضي بيايد گواهي چنان كه بايد داد. پير گفت: اي پسر بسا حيلتا كه بر محتال( حيله گر) وبال(سختي و عذاب) گردد. و مباد كه مكر تو چون مكر غوك باشد. گفت: چگونه؟


به همت: سونيا خندان
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.