آب روي آب زمزم و کوثر
خاک وي خاک عنبر و کافور
شکل وي ناپسوده دست صبا (ناپسوده: لمس نکره، از پسودن: مس و لمس کردن)
شبه وي ناسپرده پاي دبور

پنج پايک گفت: با دشمن غالب توانا جز به مکر دست نتوان يافت، و فلان جاي يکي راسوست؛ يکي (اين جا عدد مراد نيست مثل اين است که بگوييم يک وقت اين کار را بکن، يک کاري بکن، چند ماهي بگير) ماهي چند بگير و بکش و پيش سوراخ راسو تا جايگاه مار مي افگن، تا راسو يگان يگان مي خورد، چون به مار رسيد تو را از جور او باز رهاند. غوک بدين حيلت مار را هلاک کرد. روزي چند بر آن گذشت. راسو را عادت باز خواست، که خوکردگي بتر از عاشقي است. بار ديگر هم به طلب ماهي بر آن سمت مي رفت، ماهي نيافت، غوک را با بچگان جمله بخورد. اين مثل بدان آوردم تا بداني که بسيار حيلت و کوشش بر خلق وبال گشتست. گفت: اي پدر کوتاه کن و درازکشي در توقف دار، که اين کار اندک مؤونت بسيار منفعت است. پير را شره (حرص بسيار شديد که بر طبع غالب گردد و شخص را زبون سازد) مال و دوستي فرزند در کار آورد، تا جانب دين و مروت مهمل گذاشت، و ارتکاب اين محظور (حرام شده، ممنوع و بازداشته شده) به خلاف شريعت و طريقت جايز شمرد، و برحسب اشارت پسر رفت.
ديگر روز قاضي بيرون رفت و خلق انبوه به نظاره بيستادند. قاضي روي به درخت آورد و از حال زر بپرسيد. آوازي شنود که: مغفل برده ست. قاضي متحير گشت و گرد درخت برآمد، دانست که در ميان آن کسي باشد ـ که بدالّت (حقي که کسي به گردن ديگري داشته باشد) خيانت منزلت کرامت کم توان يافت ـ بفرمود تا هيزم بسيار فراهم آوردند و در حوالي درخت بنهادند و آتش اندران زد. پير ساعتي صبر کرد، چون کار به جان رسيد زينهار خواست. قاضي فرمود تا او فرو آوردند و استمالت نمود. راستي حال قاضي را معلوم گردانيد چنان که کوتاه دستي (درست کاري و دست به حق ديگران دراز نکردن) و امانت مغفل معلوم گشت و خيانت پسرش از ضمن آن مقرر گشت. و پير از اين جهان فاني بدار نعيم گريخت با درجت شهادت و سعادت مغفرت. و پسرش، پس از آن که ادب بليغ ديده بود و شرايط تعريک (گوشمالي دادن) و تعزيز (زدن گناهکار به جهت تأديب ولي کمتر از حد شرعي) در باب وي تقديم افتاده، پدر را، مرده، بر پشت به خانه برد. و مغفل به برکت راستي و امانت يمن صدق و ديانت زر بستد و بازگشت.
و اين مثل بدان آوردم تا بداني که عاقبت مکر نامحمود و خاتمت غدر نامحبوبست
ما للرجال وللکياد؟ و إنما / يعتده النسوانُ من عاداتها
(چه کار مردان را با کيد و مکر و حيله و بدسگالي؟ که اين را زنان از عادات و خصال خويش ميشمارند)
و تو اي دمنه در عجز راي و خبث ضمير و غلبه حرص و ضعف تدبير منزلتي که زبان از تقرير آن قاصر است و عقل در تصوير آن حيران. و فايده مکر و حيلت تو مخدوم را اين بود که مي بيني و آخر وبال و تبعت آن به تو رسد. و تو چون گل دو رويي که هر کرا همت وصلت تو باشد دستهاش بخار گردد و از وفاي تو تمتعي نبايد، و دو زباني چون مار، لکن مار را بر تو مزيت است، که از هر دو زبان تو زهري مي زايد.
و راست گفته اند که: آب کاريز و جوي چندان خوش است که به دريا نرسيده است، و صلاح اهل بيت آن قدر برقرار است که شرير (بسيار بدکار) ديو مردم بديشان نپيوستست، و شفقت بذاذري و لطف دوستي چندان باقي است که دو روي فتان و دوزبان نمام ميان ايشان مداخلتي نيافتست. و هميشه من از مجاورت تو ترسان بوده ام و سخن علما ياد مي کردم که گويند: «از اهل فسق و فجور احتراز بايد کرد اگر چه دوستي و قرابت دارند، که مثل مواصلت فاسق چون تربيت مار است، که مارگير اگرچه در تعهد (پرستاري و تيمار داري و خدمت بر عهده خود گرفت و مواظب احوال و حاجات بود ن در حق کسي يا چيزي) وي بسيار رنج برد آخر خوشتر روزي دنداني بدو نمايد (در مورد جانوران موذي چون شير و مار و... نشان دادن امارت خشم و اراده گزند رسانيدن است، و مار که دندان بنمايد يعني بگزد و هلاک کند. نه خنده است دندان نمودن ز شير) و روي وفا و آزرم چون شب تار گرداند؛ و صبحت عاقل را ملازم بايد گرفت اگرچه بعضي از اخلاق او در ظاهر نامرضي باشد، و از محاسن عقل و خرد اقتباس مي بايد کرد، و از مقابح آنچه ناپسنديده نمايد خويشتن نگاه مي داشت، و از مقاربت جاهل برحذر بايد بود که سيرت او خود جز مذموم صورت نبندد، پس از مخالطت او چه فايده حاصل آيد؟ و از جهالت او ضلالت افزايد.»
و تو از آنهايي، که از خوي بد و طبع کژ تو هزار فرسنگ بايد گريخت. و چگونه از تو اوميد وفا و کرم توان داشت؟ چه بر پادشاه که تو را گرامي کرد و عزيز و محترم و سرور محتشم گردانيد، چنان که در ظل دولت او دست در کمر مردان زدي و پاي بر فرق آسمان نهاد، اين معاملت جايز شمردي و حقوق انعام او ترا دران زاجر (اسم فاعل از زجر به معناي از کاري باز زدن و منع کردن، بازداشتن و نهي کردن) نيامد.
يک قطره ز آب شرم و يک ذره وفا
در چشم و دلت خداي داناست که نيست
و مثل دوستان با تو چون مثل آن بازرگان است که گفته بود: زميني که موش آن صد من آهن بخورد چه عجب اگر باز کودکي در قياس ده من بربايد؟ دمنه گفت: چگونه؟

به همت: مريم پورمحمدي
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.