بيرون آمد و پسري را از آن او ببرد، چون بطلبيدند و ندا در شهر افتاد، بازرگان گفت: من بازي را ديدم كودكي را مي برد. امين فرياد برآورد كه:‌محال چرا مي گويي؟ باز كودك را چگونه برگيرد؟ بازرگان بخنديد و گفت: دل تنگ چرا مي كني؟ در شهري كه موش آن صد من آهن بتواند خورد آخر بازي كودكي را برنتواند داشت. امين دانست كه حال چيست، گفت: آهن موش نخورد، من دارم، پسر بازده و آهن بستان.
و اين مثل بدان آوردم تا بداني كه چون با ملك اين كردي ديگران را درتو اميد وفاداري و طمع حق گزاري نماند. و هيچ چيز ضايع تر از دوستي كسي نيست كه در ميدان كرم پياده و در لافگه وفا سرافگنده باشد؛ و هم چنان نيكوي كردن به جاي كسي كه در مذهب خود اهمال(فرو گذاشتن، واگذاشتن دركاري يادرباره چيزي ستي و تنبلي و سهل انگاري كردن) حق و نسيان(فراموش كردن، فراموشي) شكر حايز شمرد؛ و پند دادن آن ر كه نه در گوش گذارد و نه دردل جاي دهد؛ و سّر گفتن با كسي كه غماّزي(سخن چيني، آشكار كردن راز) سخره(مسخره و اسير به معناي كارگر مجبور شده و بي مزد) بيان و پيشه بنان او باشد. و مرا چون آفتاب روشن است كه از ظلمت بدكرداري و غدر تو پرهيز مي بايد كرد، كه صحبت اشرار مايه شقاوت(بدبخت شدن، بدبختي) است و مخالطت(معاشرت داشتن، با هم آميزش) أخيار(نيكوكاران، برگزيدگان) كيمياي سعادت. و مثل آن چون باد سحري است كه اگر بر رياحين بزد، نسيم آن به دماغ برساند، و اگر بر پارگين(گودالي و چاهي كه در آن آب هاي چركين و كثيف رود) گذرد، بوي آن حكايت كند. و مي توان شناخت كه اين سخن بر تو گران مي آيد، و سخن حق تلخ باشد و اثر آن در مسامع مستبدان(خود راي، خود سر، كسيكه كاري را با راي خود و بدون مشورت ديگران انجام دهد).


به همت: سونيا خندان

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.