(پس اگر بگريم شفا ندهم سوزش را و گرمي اندورن را، و اگر بگذارم (و ترک گريستن کنم) گذاشته باشم سوزشي را در قلب خويش که (آن سوزش) زبانه زننده است)
چون آثار پشيماني در وي ظاهر گشت و دلايل آن واضح و بي شبهت شد و دمنه آن بديد سخن کليله قطع کرد و پيش رفت. گفت: موجب فکرت چيست؟ وقتي از اين خرم تر و روزي از اين مبارک تر چگونه تواند بود؟ ملک در مقام پيروزي و نصرت خرامان و دشمن در خوابگاه ناکامي و مذلت غلطان، صبح ظفرت تيغ برآورده، روز عداوت بشام رسانيده. شير گفت: هرگاه که از صحبت و خدمت و دانش و کفايت شنزبه ياد کنم رقت و شفقت بر من غالب و حسرت و ضجرت (تنگدلي) مستولي گردد، و الحق پشت و پناه سپاه و روي بازار (بهترين و شريف ترين. اين استعاره از کار بازرگانان و فروشندگان گرفته شده است که بهترين جنس خود را نشان مي دهند و بر روي ساير اجناس مي گذارند از براي جلب کردن مشتري. با اندکي اختلاف در معني و مقصود امروز هنوز «روي بازار ندارد» به کار مي رود) اتباع من بود، در ديده دشمنان خار و بر روي دوستان خال.
فَتيً کانَ فيهِ ما يَسُرُّ صَديقَهُ / عَلي أنَّ ما يَسُوءُ الأَعادِيا
(جواني که در وي بود آنچه شاد کند دوست او را، هر چند که در وي بود آنچه غمگين کند دشمنان را)
دمنه گفت: ملک را بر آن کافر نعمت غدار جاي ترحم نيست، و بدين ظفري که روي نمود و نصرتي که دست داد شادمانگي و ارتياح و مسرت و اعتداد (فخر آوردن، نازيدن، سربلندي) افزايد، و آن را از قلايد (جمع قلاده = گردن بند، يعني اين عمل را در حکم گردن بند و زينتي بر گردن روزگار به شمار آورد) روزگار و مفاخر و مآثر (بزرگواري ها و کارهاي نام آور) شمرد، که روزنامه اقبال بدين معاني آراسته شود و کارنامه (کتابي که در آن کارها و اعمال کسي برشمرده شود مانند کارنامه اردشير پايکان به پهلوي) سعادت بامثال آن مطرز (طراز نقش و علامتي را مي گفته اند که در جامه مي بافته اند و محل ساختن پارچه بدين وسيله معلوم مي شد و زينتي بود، پس مطرز به معني مزين به نشان خاص است. تزيين با خامه دوزي و ابريشم دوزي را نيز تطريز گويند) گردد. در خرد نخورد بر کسي بخشودن که به جان بر وي ايمن نتوان بود. و خصم ملک را هيچ زندن چون گور و هيچ تازيانه چون شمشير نيست. و پادشاهان خردمند بسيار کس را که با ايشان الف بيشتر ندارند براي هنر و اخلاص چنانکه داروهاي زُفت (داراي طعم و مزه تند و بد که زبان را بگزد، به عربي عفص گويند، مانند مزه مازو و هليله و پوست سبز گردو) و ناخوش براي فايده و منفعت، نه بآرزو و شهوت، خوش بخورند، و انگشت که زينت دست است و آلت قبض و بسط، اگر مار بران بگزد، براي بقاي باقي جثه آن را ببرند، و مشقت مباينت آن را عين راحت شمرند.
شير حالي بدين سخن اندکي بياراميد ، اما روزگار انصاف گاو بستد و دمنه را رسوا و فضيحت (رسوايي، ولي اين جا به معني رسوا به کار رفته است) گردانيد، و زور (دروغ و باطل و نادرست) و افترا و زرق و افتعال او شير را معلوم گشت، و به قصاص گاو بزاريان زارش بکشت، چه نهال کردار و تخم گفتار چنانکه پرورده و کاشته شود به ثمرت و رَيع رسد.
من يزرع الشوک لايحصد به عنبا (کسي که خار بکارد از آن درو نکند انگور. حصد به معني درو کردن به جاي قطف به معني چيدن به کار رفته است!)

و عواقب مکر و غدر هميشه نامحمود بوده ست و خواتم بدسگالي و کيد نامبارک. و هرکه دران قدمي گزارد و بدان دستي دراز کند آخر رنج آن بروي او رسد و پشت او به زمين آرد.
و البغي يصرع اهله
و الظلم مرتعه وخيم
(ستم از پا درآورد اهل خود را و بيداد کردن را چراگاه ناپسنديده و ناگوار است).


به همت: مريم پورمحمدي
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.