و دمنه بچه حجّت تمسّك نمود، و تخلّص(خلاص شدن، رهايي جستن) از چه جنس طلبيد، و از كدام طريق گرد جستن پوزش(عذر خواستن، طلب بخش كردن) آن در آمد.
برهمن گفت: خون هرگز نخسبد، و بيدار كردن فتنه به هيچ تأويل(بيان كردن، تفسير نمودن) مهنّا( گوارا شده) نماند. و در تواريخ اخبار چنان خوانده ام كه چون شير از كار گاو بپرداخت از تعجيلي كه در آن كرده بود بسي پشيماني خورد و سرانگشت ندامت خاييد.

نيك به رنج اندرم از خويشتن، گم شده تدبير و خطا كرده ظن

و به هر وقت حقوق متأكّد(تاكيد شده) و سوالف مرضّي(كارهاي پسنديده گذشته) او را ياد مي كرد و فكرت و ضجرت(دلتنگي) زيادت استيلا و وقوف مي يافت،كه گرامي تر از اصحاب و عزيز تر اتبّاع(پيروان) اوبود، و پيوسته مي خواست كه حديث او گويد و ذكر و شنود. و با هر يك از وحوش خلوت ها كردي و حكايت ها خواستي. شبي پلنگ تا بيگاهي پيش او بود، چون بازگشت بر مسكن كليله و دمنه گذرش افتاد.
كليله روي به دمنه آورده بود و آن از جهت او در حقّ گاو رفت باز راند. پلنگ بيستاد و گوش داشت. سخن كليله آنجا رسيده بود كه: هول(ترسانيدن) ارتكابي كردي و اين غدر(بي وفايي كردن و خيانت) و غمز(به چشم زدن، اشارت كردن به چشم، دراين جا نزد كسي ازكس ديگري بدي و خيانت و دشمني درحق او را به راست يا دروغ نقل كردن است) را مدخلي(جاي داخل شده، راه دخول) نيك باريكي جستي، و ملك را خيانت عظيم روا داشتي. وايمن نتوان بود كه ساعت به ساعت به وبال(سختي، وخامت امر) آن مأخوذ(گرفته شده، گرفتار) شوي و تبعت آن به تو رسد و هيچ كس از وحوش تو را درآن معذور ندارد، و در تخلّص تو از آن معونت(ياري، كمك رساندن) و مظاهرت روا نبيند و همه بر كشتن و مثله(بريدن گوش و بيني و ساير اعضاي بدن) كردن تو همه يك كلمه شوند. و مرا به همسايگي تو حاجت نيست، از من دور باش و مواصلت(باهم وصلت كردن، با هم پيوستن) و ملاطفت در توقف دار. دمنه گفت:

گر بركنم دل از تو و بردارم از تومهر آن مهر بركه افكنم وان دل كجا برم؟

و نيز كار گذشته تدبير را نشايد، خيالات فاسد از دل بيرون كن و دست واز نيك و بد بردار و روي به شادمانگي و فراغت آر، كه دشمن برافتاد و جهان مراد خالي و هواي آرزو صافي گشت.


به همت : سونيا خندان
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.