و هر که در خدمت پادشاه ناصح و يکدل باشد خطر او زيادت است براي آنکه او را دوستان و دشمنان پادشاه خصم گردند: دوستان از روي حسد و منافست در جاه و منزلت، و دشمنان از وجه اخلاص و نصيحت در مصالح ملک و دولت.
و براي اينست که اهل حقايق پشت به ديوار امن آورده اند و روي از اين دنياي ناپايدار بگردانيده است ودست از لذات و شهوات آن بداشته و تنهايي را بر مخالطت مردمان و عبادت خالق را بر خدمت مخلوق برگزيده، که در حضرت عزت و سهو و غفلت جايز نيست، و جزاي نيکي بدي و پاداش عبادت عقوبت صورت نبندد. و در احکام آفريدگار از قضيت معدلت گذر نباشد
آنجا غلطي نيست گر اينجا غلطي است
و کارهاي خلايق به خلاف آن بر انواع مختلف و فنون متفاوت رود، اتفاق در آن معتبر نه استحقاق، گاه مجرمان را ثواب کردار مخلصان ارزاني مي دارند و گاه ناصحان را به عذاب زلت جانيان مي نمايند و هوا بر احوال ايشان غالب و خطا در افعال ايشان ظاهر و نيک و بد و خير و شر نزديک ايشان يکسان
و شرُّ ماقنصتهُ راحتي قَنَصٌ / شُهبُ البزراةِ سواءٌ فيه والرَّخَمُ
(و بدترين چيزي که کف من آن را شکار کرد صيدي است که در آن بازان سپيد با مرغان استخوان خوار مساوي باشند)
و پادشاه موفق آن است که کارهاي او به ايثار (ترجيح دادن و انتخاب کردن) صواب نزديک باشد و از طريق مضايقت دور ، نه کسي را به حاجت تربيت کند و نه از بيم عقوبت روا دارد. و پسنديده تر اخلاق ملوک رغبت نمودن است در محاسن (جمع حُسن به معني خوبي و نيکويي است برخلاف قياس) صواب و عزيز گردانيدن خدمتگاران مرضي اثر. و ملک مي داند و حاضران هم گواهي دريغ ندارند که ميان من و گاو هيچ چيز اسباب منازعت و دواعي مجاذبت و عداوت قديم و عصبيت (دشمني و خصومت؛ از اين معني است تعصب که خصومت کردن با ديگران باشد به خاطر کسي يا عقيده اي) موروث که آن را غايلتي (بد ي و بلا و سختي؛ کار و بلاي هلاک کننده) صورت شود نبود. و او را مجال قصد و عنايت و دست بدکرداري و شفقت هم نمي شناختم که از آن حسد و حقدي تولد کردي. لکن ملک را نصيحتي کردم و آنچه برخود واجب شناختم بجاي آورد، و مصداق سخن و برهان دعوي بديد و بر مقتضاي راي خويش کاري کرد. و بسيار کس از اهل غش (خيانت کردن، نيز به معني ماده اي بدلي و ارزان که در چيزي گران قيمت داخل کرده باشند، مانند مس در زر و سيم) و خيانت و تهمت و عداوت از من ترسان شده اند، و هر آينه به مطابقت در خون من سعي خواهند کرد و به موافقت در من خروشند
فَأَصبحتُ محسوداً بفضلي وحده / علي بُعدِ أَنصاري وقلَّةِ مالي
(محسود گرديدم تنها به علت فضل و هنر من، با وجود دوري ياران من و اندکي مال من)
و هرگز گمان نداشتم که مکافات نصيحت و ثمرت خدمت اين خواهد بود که بقاي من ملک را رنجور و متأسف گرداند.
چون شير سخن دمنه بشنود گفت: او را به قضات بايد سپرد تا از کار او تفحص کنند، چه در احکام سياست و شرايط انصاف و معدلت. بي ايضاح بينت و الزام حجت جايز نيست عزيمت را در اقامت حدود (حدود جزاها و کيفرهاست که بر طبق قوانين شرعي در قبال گناهان و تقصيرات واجب مي گردد، و اقامت حدود مجري داشتن و به کار بستن آنهاست) به امضا رسانيدن. دمنه گفت: کدام حاکم راست کارتر و منصف تر از کمال عقل و عدل ملکست؟ هر مثال که دهد نه روزگار را بدان محل اعتراض تواند بود و نه چرخ را مجال مراجعت.
گردون گشاده چشم و زمانه گوش / هر حکم را که راي تو امضا کند همي
و بر راي متين ملک پوشيده نماند که هيچ يز در کشف شبهت و افزودن در نور بصيرت چون مجاهدت و تثبت (تأني کردن و به آهستگي و درنگ کار کردن) نيست. و من واثقم که اگر تفحص به سزا رود از باس ملک مسلم (رها گشته و محفوظ و نگهداشته از خشم شاه؛ رهانيده و بي گزند داشته شده) مانم. و به همه حال براءت ساحت و فرط مناصحت و صدق اشارت و يمن ناصيت من معلوم خواهد شد. اما از مبالغتي در تفتيش کار من چاره نيست، که آتش از ضمير چوب و دل سنگ بي جد تمام و جهد بليغ بيرون نتوان آورد.
فإن الزند يوري باقتداح (همانا از زند (چوب آتش زنه) آتش افروخته مي گردد به (عمل) آتش زدن. آتش از آتش زنه بيرون نيايد مگر آنکه جد و جهدي به کار برده شود)

به همت: مريم پورمحمدي

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.