خود ز رنگ زلف و نور روي او برساختند / کفر خالي از گمان و دين جمالي زيقين
فَالوَجهُ مِثلُ الصبحِ مُبيَضُّ / وَالفَرعُ مِثلُ اللَّيلِ مُسوَدُّ
(روي مانند صبحگاه سپيد، موي مانند شامگاه سياه)
و نقاشي استاد، انگشت نماي جهان در چيره دستي، از خامه چهره گشاي او جان آزر در غيرت، و از طبع رنگ آميز او خاطر اماني در حيرت، با ايشان همسايگي داشت. ميان او و زن بازرگان معاشقتي افتاد. روزي زن او را گفت: بهر وقت رنج مي گيري و زاويه ما را به حضور خويش آراسته مي گرداني، و لاشک توقفي مي افتد تا آوازي دهي و سنگي اندازي. آخر ما را از صنعت تو فايده اي بايد. چيزي تواني ساخت که ميان من و تو نشاني باشد؟ گفت چادري دو رنگ سازم که سپيدي برو چون ستاره در آب مي تابد و سياهي درو چون گُله (موي مجعد و پيچيده چون موي زنگي) زنگيان بر بناگوش ترکان مي درفشد. و چون تو آن بديدي به زودي بيرون خرام. و غلامي اين باب مي شنود. چادر بساخت، و يک چندي بگذشت. روزي نقاش به کاري رفته بود و تا بيگاهي مانده. آن غلام آن چادر را از دختر او عاريت خواست و زن را بدان شعار (مراد اينجا آن چادر دو رنگ است که بين ايشان نشانه و علامت بوده است) بفريفت، و بدو نزديک شد و پس از قضاي شهوت بازگشت و چادر بازداد. چون نقاش برسيد و آرزوي ديدار معشوق مي داشت، در حال چادر بکتف گردانيد و آنجا رفت. زن پيش او بازدويد و گفت: اي دوست، هنوز اين ساعت بازگشته اي، خير هست که برفور باز آمدي! مرد دانست که چه شده است، دختر را ادب بليغ کرد و چادر بسوخت.
و اين مثل بدان آوردم تا ملک بداند که در کار من تعجيل نشايد کرد. و به حقيقت ببايد شناخت که من اين سخن از بيم عقوبت و هراس هلاک نمي گويم، چه مرگ، اگر چه خواب نامرغوب است و آسايش نامحبوب، هر آينه بخواهد بود، و بسيار پاي آوران از دست او سرگردان شدند، و گريختن ممکن نيست.
خيره ماند از قيام غالب او / حمله شير و حيلت روباه
وگر مرا هزار جانستي، و بدانمي که در سُپري شدن آن ملک را فايده است و راي او را بدان ميلي، در يک ساعت بر ترک همه بگويمي و سعادت دو جهان دران شناسمي. لکن ملک را در عواقب اين کار نظري از فرايض است، که ملک بي تبع نتوان داشت، و خدمتگاران کافي را به قصد جوانب (بدين سبب که اطرافيان قصد آزار و هلاک کردن ايشان را مي کنند) باطل از خللي خالي نماند.
تنها ماني چو يار بسيار کُشي
و بهر وقت بنده اي در معرض کفايت مهمانت نيفتد، و مرشح اعتماد و تربيت نگردد، و هر روز خدمتگار ثابت قدم بدست نيايد و چارک ناصح محرم يافته نشود.
سالها بايد که تا يک سنگ اصلي زافتاب / لعل گردد در بدخشان يا عقيق اندر يمن



به همت: مريم پورمحمدي
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.