روي به شير آورد و گفت: خاموشي برحجّت به تصديق(باور كردن و قبول داشتن) ماند، و از اين جا گويند كه « خاموشي همداستاني(رضايت) است». و به خشم برخاست. شير فرمود كه دمنه را ببايد بست و به قضاوت سپرد و به حبس كرد تا تفحصّ كار او بكنند. پس از آن مادر شير باز آمد و شير را گفت: من هميشه بوالعجبي(اين جا به معناي مكاري و حقه بازي و تصوير كردن باطل در لباس حق به كار رفته است) دمنه شنودمي، اما اكنون محققّ گشت بدين دروغ ها كه مي گويد، و عذرهاي نغز(عجيب و بديع، خوب و نيكو) و دفع هاي شيرين كه مي نهد، و مخرج هاي (جاي بيرون آمدن، راه گريز) باريك و مخلص هاي نادر كه مي جويد. و اگر ملك او را مجال سخن دهد به يك كلمه خود را از آن ورطه(زمين پست، چاه) بيرون آرد. و در كشتن او ملك را و لشكر را راحت عظيم است. زودتر دل فارغ گرداند و اورا مهلت ندهد.
شير گفت: كار نزديكان ملوك حسد و منازعت(نزاع كردن، ستيزه) و بد سگالي(بدانديشي و بد خواهي) و مناقشت است، و روز و شب در پي يك ديگر باشند و گرد اين معاني برآيند. و هر كه هنر بيش دارد در حقّ او قصد(نيت بد) زيادت رود و اورا بد خواه و حسود، بيش يافته شود. و مكان دمنه و قربت او بر لشكر من گران آمده است. و نمي دانم كه اجماع (گرد آمدن، اتفاق كردن بركاري، متفق شدن) و اتفاق ايشان در اين واقعه براي نصيحت من است يا از جهت عداوت او؟ و نمي خواهم كه در كار او شتابي رود كه براي منفعت ديگران مضرّت(ضرر و زيان) خويش طلبيده باشم. و تا تفحص تمام نفرمايم خود را در كشتن او معذور نشناسم، كه إتباّع (پيروي كردن) نفس و طاعت هوا راي راست و تدبير درست را بپوشاند. و اگر ظنّ خيانت اهل هنر و ارباب كفايت را باطل كنم حالي فورت(به سر برجوشيدن ديگ خشم و آب چشمه و آنچه بدان ماند، منتهاي شدت جوشش، فوران) خشم تسكيني يابد. لكن غبن(زيان آوردن، ضرر، فريفتن) آن به من بازگردد.
چون دمنه بر حبس بردند و بند گران بر وي نهاد كليله را سوز برادري و شفقت صحبت بر انگيخت، پنهان به ديدار او رفت، و چندان كه نظر بر وي افگند اشك باريدن گرفت و گفت: اي برادر تو را در اين بلا و محنت چگونه توانم ديد، و مرا پس از اين زندگاني چه لذّت؟

آب صافي شده ست خون دلم ...... خون تيره شده ست آب سرم
بودم آهن كنون ازو زنگم ....... بودم آتش كنون ازو شررم


و چون كار بدين منزلت رسيد اگر در سخن با تو درشتي كنم باكي نباشد، و من اين همه مي ديدم و در پند دادن غلو(بزرگ نمايي، تجاوز از حد) مي نمود، بدان التفات نكردي. و نامقبول تر چيز ها نزديك تو نصيحت است. و اگر به وقت حاجت و در هنگام سلامت در موعظت(پند و اندرز) تقصير و غفلت روا داشته بودمي امروز با تو دراين جنايت شركت دارمي.(شركت مي داشتم). لكن اعجاب تو به نفس و راي خويش عقل و علم را مقهور(شكست خورده، قهر شده) گردانيد. و اشارت عالمان در آن چه «ساعي پيش از اجل ميرد» با تو بگفته ام، و از مردن انقطاع (بريدگي، گسستن) زندگاني نخواسته اند، اما رنج هايي بيند كه حيات را منغضّ گرداند، چنين كه تو درين افتاده اي و هراينه مرگ ازان خوشتر است و راست گفته اند:

گر زبان تو رازدار استي ........ تيغ را بر سرت چه كار استي؟




به همتّ : سونيا خندان

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.