چنانکه بيمار مولع (حريص گردانيدن، سخت حريص و بسيار آرزومند کردن کسي را به چيزي) بخوردني، اگر چه ضرر آن مي شناسد، بدان التفات ننمايد و برقضيت شهوت بخورد. نيز خرم و بي خصم زيستن و خوش دل و ايمن روزگار گذاشتن نوعي ديگر است. هرکجا علو همتي بود از رنجهاي صعب و چشم زخمهاي هايل چاره نباشد.
وَ ترجِعُ أَعقابُ الرِّماحِ سليمةً / وَ قد حُطِمَت في الّارعينَ العَواملُ
(پايانهاي نيزه ها به سلامت و بي گزند بازمي گردند، در حالي که سرهاي نيزه ها در تنهاي زره داران شکسته شده باشد)
و مي دانم که تخم اين بلا من کاشته ام، و هرکه چيزي کاشت هر آينه بدرود اگرچه در ندامت افتد و بداند که زهرگيا (نوعي گياه سمي است؛ هر گياه زهردار که کشتنده باشد) کاشته است. و امروز وقتست که ثمرت کردار و ريع گفتار خويش بردارم. و اين رنج بر من گران تر مي گردد از هراسي که تو به من متهم شوي به حکم سوابق دوستي و صحبت که ميان ماست.
و عياذالله اگر بر تو تکليفي رود تا آنچه مي داني از راز من بازگوطي، وانگه من بدو مؤونت (اينجا به معني بار گران فکري و روحي به کار رفته است) مبتلا گردم، يکي رنج نفس تو و خجلت که از جهت من در رنج افتي، و دوم آنکه مرا بيش اميد خلاص باقي نماند، که در صدق قول تو به هيچ تأويل شبهت نباشد «گه که در حق بيگانگان گواهي دهي در باب من با چندان يگانگي و مخالصت صورت ريبتي نبندد. و امروز حال من مي بيني، وقت رقت است و هنگام شفقت
کز ضعيفي دست و تنگي جاي / نيست ممکن که پيرهن بدرم
گشت لاله ز خون ديده رخم / شد بنفشه ز زخم دست برم
کليله گفت : آنچه گفتي معلوم گشت. و حکما گويند که «هيچ کس بر عذاب صبر نتواند کرد، و هرچه ممکن گردد از گفتار حق يا باطل براي دفع اذيت بگويد.» و من تو را هيچ حيلت نمي دانم، چون در اين مقام افتادي بهتر آنکه به گناه اعتراف نمايي و بدانچه کرده اي اقرار کني، و خود را از تبعت آخرت برجوع و انابت برهاني، چه لابد (بُدّ چاره است، و لابد به معني علاج نيست، چاره نيست، به ناچار و امثال آنهاست. اينکه گاهي مترادف با «شايد» به کار مي بريم درست نيست) درين هلاک خواهي شد، باري عاجل و آجل به هم پيوندد. دمنه گفت: در اين معاني تأمل کنم و آنچه فراز آيد به مشاورت تو تقديم نمايم.



به همت: مريم پورمحمدي

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.