روزگار، چنانکه عادت اوست دربازخواستن مواهب و ربودن نفايس، او را دست بردي نمود (به اصطلاح امروز ضرب شست نشان دادن) تا قوت ذات و نور بصر در تراجع افتاد، و به تدريج چشم جهان بينش بخوابانيد. و آن نادان وقح عرصه خالي يافت و دعوي علم طب آغاز نهاد، و ذکر آن در افواه افتاد.
و ملک آن شهر دختري داشت و بذاذر زاده خويش داده بود، و او را در حال نهادن حمل رنجي حادث گشت. طبيب پير دانا را حاضر آوردند. از کيفيت رنج نيکو بپرسيد. چون جواب بشنود و بر علت تمام وقوف يافت به داروي اشارت کرد که آن را زامهران خوانند. گفتند: ببايد ساخت. گفت: چشم من ضعيف است، شما بسازيد.
در اين ميان آن مدعي بيامد و گفت: کار من است و ترکيب آن من ندانم. ملک او را پيش خواند و فرمود که در خزانه رود و اخلاط دارو بيرون آرد. در رفت و بي علم و معرفت کاري پيش گرفت. از قضا صُرّه (کيسه) زهر هلاهل (نام نوعي گياه موسوم به بيش است و ريشه مهلک دارد و در چين و هند يافت مي شود و از آن زهر مخصوصي ترتيب مي دهند که بسيار زود مي کشد) به دست او افتاد، آن را بر ديگر اخلاط بياميخت و به دختر داد. خوردن همان بود و جان شيرين تسليم کردن. ملک از سوز دختر شربتي از آن دارو بدان نادان داد، بخورد و در حال سرد گشت.




به همت: مريم پورمحمدي
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.