لکلِّ امريً شِعبٌ مِنَ القلبِ فارغٌ / وَ مَوضعُ نَجوي لا يُرامُ اطلاعُها
يَظَلُّونَ شتي في البلادِ و سِرُّهُم / إلي صَخرَةٍ أعيا الرّجالَ انصِداعُها
(براي هر مردي از جوانان و دوستان راستين در قلب خويش شکافي و پيغوله اي خالي دارم و جايگاه رازي که آهنگ ديده ور شدن بران نرود (هيچ کس نطلبد که بر آن واقف شود)؛ پراگنده مي شوند و در شهرها و راز ايشان بر سنگ خاره اي است که مانده و عاجز کرد مردان را از شکافتن آن.)
بيش مرا در زندگاني چه راحت و از جان و بينايي چه فايده؟ و اگر نه آنستي که اين مصيبت به مکان مودّت تو جبر مي افتد، ورني
اکنون خود را بزاريان کشته امي
و بحمدالله که بقاي تو از همه فوايت (فوت شده ها و فوت شونده ها و گمشده ها و از کف رفته ها) عوض و خلف صدق است، و هر خلل که به وفات او حادث شده است به حيات تو تدارک پذيرد. و امروز مرا تو همان به بذاذري که کليله بوده ست، رهين شکر و منت گشتم. و کلي ارباب مروت و اصحاب خرد و تجربت را بدوستي و صحبت تو مباهات است. کاشکي از من فراغي حصال آيدي، و کاري را شايان توانمي بود. دست يک ديگر بگرفتند و شرط وثيقت (استواري و محکمي) به جاي آورد.
آنگاه دمنه او را گفت: فلان جاي ازان من و کليله دفينه اي است، اگر رنجي برگيري و آن را بياري سعي تو مشکوري باشد. روزبه بر حکم نشان او برفت و آن بياورد. دمنه نصيب خويش برگرفت و حصه کليله به روزبه داد، و وصايت نمود که پيوسته پيش ملک باشد و از آنچه در باب وي رود تنسمي مي کند او را مي آگاهاند. و روزبه تيمار (مواظب بودن و رعايت کردن، خدمت و غمخواري کردن) آن نکته تا روز قيامت وفات دمنه مي داشت.
ديگر روز مقدم قضات ماجرا به نزديک شير برد و عرضه کرد. شير آن بستد و او را بازگردانيد، و مادر را بطلبيد. چون مادر شير ماجرا را بخواند و بر مضمون آن واقف گشت در اضطراب آمد و گفت: اگر سخن درشت رانم موافق راي ملک نباشد، و اگر تحرز نمايم جانب شفقت و نصيحت مهمل ماند. شير گفت: در تقرير ابواب مناصحت محابا (باک از کسي داشتن و پرواي خوش آمد و بد آمد او را داشتن) و مراقبت شرط نيست، و سخن او در محل هرچه قبول تر (مورد قبول بودن) نشيند و آن را بر ريبت و شبهت آسيب و مناسبت نباشد . گفت: ملک ميان دروغ و راست فرق نمي کند، و منفعت خويش از مضرت نمي شناسد. و دمنه بدين فرصت مي يابد فتنه اي انگيزد که راي ملک در تدارک آن عاجز آيد، و شمشير او از تلافي آن قاصر و بخشم برخاست و برفت.
ديگر روز دمنه را بيرون آوردند، و قضات فراهم آمدند، و در مجمع عام بنشستند، و معتمد قاضي همان فصل روز اول تازه گردانيد. چون کسي در حق وي سخني نگفت مقدم قضات روي بدو آورد و گفت: اگر چه حاضران تو را به خاموشي ياري مي دهند دلهاي همگنان در اين خيانت بر تو قرار گرفته است، و تو را با اين سمت و وصمت در زندگاني ميان اين طايفه چه فايده؟ و به صلاح حال و مآل تو آن لايق تر که به گناه اقرار کني، و به توبت و انابت خود را از تبعت آخرت مسلم گرداني، و باز رهي
اگر خوش خويي از گران قرطباتان / وگر بدخويي از گران قرطباني


به همت: مريم پورمحمدي
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.