غلامي بي حفاظ داشت و بازداري کردي. او را بدان مستوره نظري افتاد، بسيار کوشيد تا به دست آيد، البته بدو التفات ننمود. چون نوميد گشت خواست که در حق او قصدي کند، و در افتضاح او سعي پيوندد. از صيادي دو طوطي طلبيد و يکي را از ايشان بياموخت که «من دربان را در جامه خواجه خفته ديدم با کدبانو.» و ديگري را بياموخت که «من باري هيچ نمي گويم.» در مدت هفته اي اين دو کلمه بياموختند. تا روزي مرزبان شراب مي خورد به حضور قوم، غلام درآمد و مرغان را پيش او بنهاد. ايشان به حکم عادت آن دو کلمت مي گفتند به زبان بلخي، مرزبان معني آن ندانست لکن به خوشي آواز و تناسب صورت اهتزاز مي نمود. مرغان را به زن سپرد تا تيمار بهتر کشد.
و يک چندي برين گذشت طايفه اي از اهل بلخ ميهمان مرزبان آمدند. چون از طعام خوردن و يک چندي برين گذشت در مجلس شراب نشستند. مرزبان قفس بخواست، و ايشان برعادت معهود آن دو کلمه مي گفتند. ميهمانان سر در پيش افگندند و ساعتي در يکديگر نگريست. آخر مرزبان را سؤال کردند تا وقوفي دارد برآنچه مرغان مي گويند. گفت: نمي دانم چه مي گويند، اما آوازي دل گشاي است. يکي از بلخيان که منزلت تقدم داشت معني آن با او بگفت، و دست از شراب بکشيد، و معذرتي کرد که: در شهر ما رسم نيست در خانه زن پريشان چيزي خوردن. در اثناي اين مفاوضت غلام آواز داد که: من هم بارها ديده ام و گواهي مي دهم. مرزبان از جاي بشد، و مثال داد تا زن را بکشند. زن کسي به نزد او فرستاد و گفت:
مشتاب بکشتنم که در دست توأم
عجلت از ديو نيکو نمايد، و اصحاب خرد و تجربت در کارها، خاصه که خوني ريخته خواهد شد، تأمل و تثبت واجب بينند، و حکم و فرمان باري را جلت اسماوه و عمت نعماوه امام سازند: يا ايها الذين آمنوا ان جاءکم فاسق بنبا فتبينوا (سوره حجرات، آيه 6). و تدارک کار من از فرايض است، و چون صورت حال معلوم گشت اگر مستوجب کشتن باشم در يک لحظه دل فارغ گردد. و اين قدر دريغ مدار که از اهل بلخ پرسند که مرغان جز اين دوکلمت از لغت بلخي چيزي مي دانند. اگر ندانند متيقن باشي که مرغان را اين ناحفاظ (بي عفت و بي شرم بي حيا) تلقين کرده ست، که چون طمع او در من وفا نشد، و ديانت من ميان او و غرض او حايل آمد، اين رنگ آميخت. و اگر چيزي ديگر بدان زبان مي بتوانند گفت بدان که من گناه کارم و خون من ترا مباح.
مرزبان شرط احتياط به جاي آورد، و مقرر شد که زن از آن مبراست. کشتن او فروگذاشت و بفرمود تا بازدار را پيش آوردند. تازه (بشاش و سرافراز و به خود بالنده) درآمد که مگر خدمتي کرده است، بازي دردست گرفته. زن پرسيد که: تو ديدي که من اين کار مي کردم؟ گفت: آري ديدم. بازي که در دست داشت بر روي او جست و چشمهاش برکند. زن گفت: زن گفت: سزاي چشمي که ناديده را ديده پندارد اينست، و از عدل و رحمت آفريدگار جلت عظمته همين سزد
فَلرُبَّ حافِرِ حُفرة هو يَصرعَ (بسا ککنده چاهي که خود در آن افتد)
بد مکن که بدافتي چه مکن که خود افتي
و اين مثل بدان آوردم تا معلوم گردد که بر تهمت چيرگي نمودن در دنيا بي خير و منفعت و با وبال و تبعت است.

به همت: مريم پورمحمدي

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.