و عواقب آن از وبال و نکال (عذاب کردن کسي را به نحوي که مايه ي عبرت باشد، شکنجه سخت به انتقام عملي، عقوبت کردن و عبرت ديگران گردانيدن) خالي نماند. فلا يسرف في الفتل انه کان منصورا (گو گزاف مکناد در کشتن. زيرا که او ياري کرده بود).
اکنون اگر ميسر گردد بازگوي داستان دوستان يک دل و، کيفيت موالات (با کسي دوستي و پيوستگي داشتن و کردن) و افتتاح مؤاخات (با کسي دوستي و برادري داشتن) ايشان، و استمتاع از ثمرات مخالصت (با کسي دوستي ويژه داشتن) و برخورداري از نتايج مصادقت.
برهمن گفت: هيچ چيز نزديک عقلا در موازنه دوستان مخلص نيايد، و در مقابله ياران يک دل ننشيند، که در ايام راحت معاشرت خوب از ايشان متوقع باشد و در فترات (درنگ در ميان دو وقعه، اينجا مراد زمان نکبتي است که در فاصله بين دو دوره اقبال و سعادت پيش آيد) نکبت مظاهرت به صدق از جت ايشان منتظر.
لا يَسأَلُونَ أَخاهُم حينَ يَندُبُهُم / فِي النّائِباتِ عَلي ما قَالَ بُرهانَا
(نپرسند از برادر خويش، آنگاه که او ايشان را (به ياري) بخواند در بلاهايي که نازل مي شود، بر آنچه گفته باشد برهان حجتي (هرگاه دوستي در پيشامد بدي از ايشان ياري طلبد با او چون و چرا نکنند)
و از امثال اين، حکايت کبوتر و زاغ و موش و باخه (سنگ پشت، لاکپشت) و آهوست. راي پرسيد که: چگونه است آن؟ گفت:
آورده اند که در ناحيت کشمير متصيدي (شکارگاه) خوش و مرغزاري نزه بود که از عکس رياحين او پر زاغ چون دم طاووس نمودي، و در پيش جمال او دم طاووس بپر زاغ مانستي
درفشان لاله در وي چون چراغي / وليک از دود او برجانش داغي
شقايق بر يکي پاي ايستاده / چو برشاخ زمرد جام باده
شَقائقُ يَحمِلنَ النَّدي فَکأَنَّهُ / دُمُوعُ الَّصابِي في خُدُودِ الخَرائِدِ
(گلهاي شقايق است که بر مي دارند قطره باران و شبنم، و آن نم گوييا اشکهاي عشق ورزي و جواني نمودن است که بر رخسارهاي زنان شرمگين نشسته است)
و در وي شکاري بسيار، و اختلاف صيادان آنجا متواتر. زاغي در حوالي آن بر درختي بزرگ گشن (داراي شاخها و برگهاي بسيار انبوه) خانه داشت. نشسته بود و چپ و راست مي نگريست. ناگاه صيادي بدحال خشن جامه، جالي (دام است که از ريسمان بافند به شکل توري از براي گرفتن مرغ و ماهي) برگردن و عصايي در دست، روي بدان درخت نهاد. بترسيد و با خود گفت: اين مرد را کاري افتاد که مي آيد، و نتوان دانست که قصد من دارد يا از آن کس ديگر، من باري جاي نگه دارم (به جاي خود ماندن، و مجازاً به معني زياده تندي نکردن و تحمل داشتن و درنگ کردن) و مي نگرم تا چه کند.
صياد پيش آمد و، جال بازکشيد و، حبه بينداخت و، در کمين نشست. ساعتي بود، قومي کبوتران برسيدند، و سر ايشان کبوتري بود که او را مطوقه (طوق دار، کبوتر طوقي، داراي گردنبند، فاخته و قمري را هم مطوقه گفته اند) گفتندي، و در طاعت و مطاوعت (کسي را فرمانبرداري کردن نسبت به کسي در کاري) او روزگار گذاشتندي. چندانکه دانه بديدند غافل وار فرود آمدند و جمله در دام افتادند. و صياد شادمان گشت و گرازان (دوان دوان و شتابان) بتگ ايستاد. تا ايشان را در ضبط آرد. و کبوتران اضطرابي مي کردند و هريک خود را مي کوشيد (براي خلاص خود مي کوشيد). مطوقه گفت: جاي مجادله نيست، چنان بايد که همگنان استخلاص ياران را مهمتر از تخلص خواد شناسند. و حالي صواب آن باشد که جمله به طريق تعاون قوتي کنيد تا دام از جاي برگيريم، که رهايش ما در آن ست. کبوتران فرمان وي بکردند و دام برکندند و سرخويش گرفت. و صياد در پي ايشان ايستاد، بر آن اميد که آخر درمانند و بيفتند. زاغ با خود انديشيد که: بر اثر ايشان بروم و معلوم گردانم که فرجام کار ايشان چه باشد، که من از مثل اين واقعه ايمن نتوانم بود، و از تجارت براي دفع حوادث سلاحها توان ساخت.

به همت: مريم پورمحمدي

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.