(به درستي که سزاوارترين آفريدگان به اينکه تو او را همچون خويش کني در هنگام شادي خود آن کس است که در هنگام اندوه تو او تو را برابري داد؛ به درستي که کريمان و نکوکاران در آن وقت که به زمين نرم و راه هموار رسند به ياد آورند آن کس را که خو مي کرد و همدردي مي کرد با ايشان در جاي درشت و منزل سخت)

موش گفت: عادت اهل مکرمت اين است، و عقيدت ارباب مودت بدين خصلت پسنديده و سيرت ستوده در موالات تو صافي تر گردد، و ثقت دوستان به کرم عهد تو بيفزايد. وانگاه به جد و رغبت بندهاي ايشان مام ببريد، و مطوقه و يارانش مطلق و ايمن بازگشتند. چون زاغ دست گيري موش ببريدن بندها مشاهدت کرد در دوستي و مخالصت و برادري و مصادقت او رغبت نمود، و با خود گفت: من از آنچه کبوتران را افتاد ايمن نتوانم بود و نه از دوستي اين چنين کار آمده مستغني. نزديک سوراخ موش آمد و او را بانگ کرد. پرسيد که: کيست؟ گفت: منم زاغ؛ و حال تتبع (دنبال کردن، به طلب چيزي در پي کسي رفتن) کبوتران واطلاع برحسن عهد و فرط وفاداري او رد حق ايشان باز راند، وانگاه گفت: چون مرا کمال فتوت و وفور مروت تو معلوم گشت، و بدانستم که ثمرت دوستي تو در حق کبوتران چگونه مهنا (گوارا شده و دور از رنج و زحمت) بود، و به برکات مصافات (دوستي پاک و ويژه با کسي داشتن، دوستي کردن با کسي) تو از چنان ورطه (گِل که در آن گرفتار شوند، بيابان بي ره و نشان، کار دشوار) هايل بر چه جمله خلاص يافتند، همت بر دوستي تو مقصور گردانيدم، و آمدم تا شرط افتتاح اندران بجاي آرم.
موش گفت: وجه مواصلت تاريک و طريق مصاحبت مسدود است، و عاقلان قدم در طلب چيزي نهادن که به دست آمدن آن از همه وجوه متعذر باشد صواب نبينند تا جانب ايشان از وصمت جهل مصون ماند و، خرد ايشان در چشم ارباب تجربت معيوب ننمايد. چه هر که خواهد که کشتي بر خشکي راند و بر روي آب دريا اسب تازي کند بر خويشتن خنديده باشد. زيرا که از سيرت خردمندان دور است
گور کن در بحر و کشتي در بيابان داشتن.
و ميان من و تو راه محبت به چه تأويل گشاده تواند بود؟ که من طعمه تؤَم و هرگز از طمع تو ايمن نتوانم زيست. زاغ گفت: به عقل خود رجوع کن و نيکو بينديش که مرا در ايذاي تو چه فايده و از خوردن تو چه سيري، و بقاي ذات و حصول مودّت تو مرا در حوادث روزگار دست گير، و کرم عهد و لطف طبع تو در نوايب زمانه پاي مرد. و از مروت نسزد که چون در طلب مقاربت تو راه دور پس پشت کنم روي از من بگرداني و دست رد بر سينه من نهي که حسن سيرت و پاکيزگي سريرت تو گردش ايام به من نمود. و هنر خود هرگز پنهان نماند اگر چه نمايش زيادت نرود، چون نسيم (بوي) مشک که به هيچ تأويل نتوان پوشانيد و هر چند در مستور داشتن آن جد رود آخر راه جويد و جهان معطر گرداند
بد توان از خلق متواري شدن، پس برملا
مشعله در دست و مشک اندر گريبان داشتن
و در محاسن اخلاق تو در نخورد که حق هجرت من ضايع گذاري و مرا نوميد از اين در بازگرداني و از ميامن دوستي خود محروم کني. موش گفت هيچ دشمنايگي (دشمني، عداوت) را آن اثر نيست که عداوت ذاتي را ازيرا که چون دو تن را با يکديگر دشمنايگي افتاده باشد، و به روزگار از هر دو جانب تمکن يافته و قديم و حديث آن به هم پيوسته و سوابق به لواحق مقرون شده، پيش از سپري گشتن ايشان انقطاع آن صورت نبندد، و عدم آن به انعدام ذاتها متعلق باشد.


به همت: مريم پورمحمدي

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.