والا در مذهب من منع سائل، خاصه که دوستي من برسبيل تبرع (ناخواسته و بلاعوض و داوطلبانه و بدون توقع اجرت کاري را کردن) اختيار کرده باشد، محظور (حرام شده و ممنوع، بازداشته شده) است
وَ إنّي لَقَوالٌ البَثِّ مَرحباً / وَ أَهلاً إِذاما جاءَ مِن غَيرِ مَرصَدِ
(من گوينده ام به آن کسي که اندوهي دارد «به فراخي باش و در ميان اهل خود باش» هنگامي که او از غير کمينگاه (بدون قصد کمين کردن) نزد من آمده باشد. (چون اندهمندي بدون نيت سوئي نزد من بيايد من به او «مرحباً و اهلاً» بسيار مي گويم)

پس بيرون آمد و بر در سوراخ بيستاد. زاغ گفت: چه مانع مي باشد از آنچه در صحرا آيي و به ديدار من موانست طلبي؟ مگر هنوز ريبتي باقي است؟ موش گفت: اهل دنيا هرگاه که محرمي جويند و نفسهاي عزيز و جانهاي خطير فداي آن صحبت کنند، تا فوايد و عوايد آن ايشان را شامل گردد و برکات و ميامن آن بر وجه روزگار باقي ماند، ايشان دوستان به حق و برادارن بصدق باشند، و آن طايفه که ملاطفت براي مجازات حال و مراعات وقت واجب بينند و مصالح کارهاي دنياوي اندران برعايت رسانند مانند صيادانند که دانه براي سود خويش پراگنند نه براي سيري مرغ. و هر که در دوستي کسي نفس بذل کند درجه او عالي ترازان باشد که مال فدا دارد
والجودُ بِالنفسِ أَقصي غايةِ الجُودِ
(جوانمردي کردن به تن و جان خود را بخشيدن دورترين پايان جوانمردي است)

و پوشيده نماند که قبول موالات گشادن راه مواخات و ملاقات با تو مرا خطر جاني است، و اگر بدگماني صورت بستي هرگز اين رغبت نيفادي. لکن به دوستي تو واثق گشته ام و صدق تو در تحري (طلب کردن آنچه سزاوارتر باشد؛ جستن بهترين و شايسته ترين کار) مصداقت من از محل شبهت گذشته است، و از جانب من آن را باضعاف
(به چندين برابر. أضعاف جمع ضعيف است که دوچندان کردن و دو برابر است) مقابله مي باشد. اما تو را يارانند که جوهر ايشان در مخالفت من چون جوهر توست، و راي ايشان در مخالصت من موافق راي تو نيست. ترسم که کسي ازيشان مرا بيند قصدي انديشد.
زاغ گفت: علامت مودت ياران آنست که با دوستان مردم دوست (مردم در اين عبارت به معني انسان و شخص و «آدم» به کار رفته است)، و با دشمنان دشمن باشند. و امروز اساس محبت ميان من و تو چنان تاکيدي يافت که يار من آن کس تواند بود که از ايذاي تو بپرهيزد و طلب رضاي تو واجب شناسد. و خطري (قدر و مقام و ارزش) ندارد نزديک من انقطاع از آنکه با تو نپيوندد و اتصال بدو که از دشمنايگي تو ببرد. به عزايم (دل بر کار نهادنها، عزم کردنها) مرد آن لايق که اگر از چشم و زبان، که ديدبان تن و ترجمان دل اند، خلافي شناسد بيک اشارت هر دو را باطل گرداند، و اگر از آن وجهي رنجي بيند عين راحت پندارد.


به همت: مريم پورمحمدي

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.