موش قوي دل بيرون آمد و زاغ را گرم بپرسيد: اگر همين جاي مفام كني و اهل و فرزندان را بياري از مكرمت(بزرگي، جوانمردي) دور نيفتد و منّت هجرت متضاعف(دو چندان) گردد. و اين بقعت(جا، محل، مكان) نزهت تمام دارد و جايي دل گشاي است. زاغ گفت: همچنين است و در خوشي اين موضع سخني ندارم، لكن مرعي ولا كألسّعدان(چراگاهي است اما نه چون چارگاه سعدان. سعدان گياهي خاردار است كه در زمين جلگه مي رويد و براي اشتران بهترين گياه است و شير چهار پايان از خوردن آن غليظ و خوش شود) مرغزاري است فلان جاي كه اطراف او پر شكوفه متبسّم و گل خندان است و زمين او چون آسمان پرستاره تابان.

               ز بس كش گاو چشم و پيل گوش است     //       چمن چون كلبه گوهر فروش است

(گاو چشم گلي است كوچك و مدوّر از جنس گلهاي مركب كه گلبرگ هاي باريك زبانه اي در اطراف دارد كه به شكل دايره صف بسته و مشتي گل خرد و ريز لوله اي به رنگ ديگر در وسط دارد)
(پيل گوش، يا همان پيلغوش، سوسن منقش است بر كنار گلبرگ هاي باريك بانه اي آن نقطه سياه باشد و رخنه اي كوچك)

و باخه(سنگ پشت) دوست من در آن جا وطن دارد، و طعمه من در آن حوالي بسيار يافت شود. و نيز اين جايگاه به شارع(راه راست، شاهراه) پيوسته است، ناگاه از راه گذريان(عبور كنندگان، رفت و آمد كنندگان)
آسيبي يابيم. اگر رغبت كني آنجا رويم و در خصب(فراخي نعمت و فراواني گياه) و امن روزگار گذرانيم. موش گفت: كدام آرزو بر مصاحبت و مجاورت تو برابر تواند بود؟ و اگر موافقت تو واجب نبينم كجا روم؟ و بدين موضع به اختيار نيامده ام، و قصه من دراز است و در آن عجايب بسيار، چندان كه مستقرّي(قرار گيرنده، جاي گير) متعيّن(آشكار، معلوم) شود با تو بگويم.
زاغ دم موش بگرفت و روي به مقصد آورد. چون آنجا رسيد، باخه ايشان را از دور بديد، بترسيد و در آب رفت. زاغ موش را آهسته از هوا به زمين نهاد و باخه را آواز داد. به تگ(به سرعت) بيرون آمد و تازگي‌ها(روي خوش نشان دادن، خوش آمد گويي) كرد و پرسيد: از كجا مي آيي و حال چيست؟ زاغ قصّه خويش ازآن لحظت كه بر اثر كبوتران رفته بود و حسن عهد موش در استخلاص(رهايي) ايشان مشاهدت كرده، و بدان دالّت(دليل) قواعد الفت ميان هر دو مؤكدّ شده و روزها يك جا بوده، وآن گاه عزيمت(قصد كردن، آهنگ كردن) زيارت او مصممّ گردانيده، برو خواند. باخه چون حال موش بشنود و صدق وفا و كمال و مروّت او بشناخت ترحيبي(به كسي مرحبا گفتن و از براي او فراخي و آسايش خواستن) هرچه سزاتر واجب ديد و گفت: سعادت بخت ما ترا بدين ناحيت رسانيد و آن را به مكارم(جوانمردي) ذات و محاسن صفات تو آراسته گردانيد.



به همت: سونيا خندان
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.