منشأ و مولد من بشهر ماروت بود در زاويه زاويه زاهدي. و آن زاهد عيال نداشت، و از خانه مريدي هر روز براي او يک سله طعام آوردندي، بعضي به کار بردي و باقي براي شام بنهادي. و من مترصد فرصت مي بودمي چون او بيرون رفتي چندانکه بايستي بخوردمي و باقي سوي موشان ديگر انداخت. زاهد در ماند، و حيلتها انديشيد، و سله (سبد) از بالاها آويخت، البته مفيد نبود و دست من ازان کوتاه نتوانست کرد.
تا شبي او را مهماني رسيد. چون از شام بپرداختند زاهد پرسيد که: از کجا مي آيي و قصد کجا مي داري؟ او مردي بود جهان گشته و گرم و سرد روزگار چشيده. درآمد و هرچه از اعاجيب عالم پيش چشم داشت باز مي گفت. و زاهد در اثناي مفاوضت او هر ساعت دست برهم مي زد تا موشان را برماند. ميهمان در خشم شد و گفت: سخني مي گويم و تو دست برهم مي زني! با من مسخرگي مي کني؟ زاهد عذر خواست و گفت: دست زدن من براي رمانيدن موشانست که يکباگري مستولي شده اند، هرچه بنهم برفور بخوردند. مهمان پرسيد که: همه چيره اند؟ گفت: يکي از ايشان دليرتر است. مهمان گفت: جرأت او را سببي بايد. و حکايت او همان مزاج دارد که آن مرد گفته بود که «آخر موجبي هست که اين زن کنجد بخته کرده بکنجد با پوست برابر مي بفروشد.» زاهد پرسيد: چگونه است آن؟


به همت: مريم پورمحمدي
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.