زن را مي گفت كه: مي خواهم فردا طايفه اي را بخوانم و ضيافتي سازم كه عزيزي رسيده است. زن گفت: مردمان را چه مي خواني و در خانه كفاف(آن مقدار كه براي زندگي بس باشد) عيال موجود نه! آخر هرگز از فردا نخواهي انديشيد و دل تو به فرزندان و اعقاب(اهل خانواده) نخواهد نگريست؟ مرد گفت: اگر توفيق احسان و مجال انفاقي باشد، بدان ندامت شرط نيست، كه جمع و ادّخار(ذخيره كردن، جمع كردن براي فردا) نامبارك است، و فرجام آن نامحمود، چندان كه ازان گرگ بود. زن پرسيد كه: چگونه است آن؟ گفت: آورده اند صيادي روزي شكار رفت و آهويي بيفگند و برگرفت و سوي خانه رفت.  در راه خوگي با او دو چهار شد(روبه رو شد) و حمله اي آورد، و مرد تير بگشاد و بر مقتل(جايي از بدن حيوان كه اگر ضربتي وارد شود حيوان كشته شود، مانند شقيقه) خوگ زد، و خوگ هم در آن گرمي زخمي انداخت(خسته كردن، زخم افگندن) و هر دو بر جاي سرد شدند. گرگي گرسنه آن جا رسيد، مرد و‌ آهو و خوگ بديد، شاد شد و به خصب(فراخ حال گرديدن، خوشحال شدن) و نعمت ثقت(وثوق، اعتماد حاصل كردن) افزود، و با خود گفت: هنگام مراقبت فرصت و روز جمع و ذخيرت است چه اگر اهمالي(كم كاري، سستي) نمايم از حزم(استوار كردن) و احتياط به دور باشد و به ناداني و غفلت منسوب گردم، و به مصلحت حالي و مآلي(نتيجه و عاقبت كار) آن نزديك تر است كه امروز با زه كمان بگذرانم، و اين گوشت هاي تازه را در كنجي برم و براي اياّم محنت و روزگار مشقّت گنجي سازم. و چندان كه آغاز خوردن زه كرد، گوشه هاي كمان بجست، در گردن گرگ افتاد و بر جاي سرد شد.

به همت: سونيا خندان
مسئول انجمن هاي: دين و انديشه _عرفان
ايميل: hakimnezami9990@yahoo.com
شناسه ياهو: hakimnezami9990
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.