در آفتاب بنهاد و شوي را گفت: مرغان را مي ران تا اين خشک شود، و خود به کار ديگر پرداخت. مرد را خواب در ربود. سگي بدان دهان دراز کرد. زن بديد، کراهيت داشت که از آن خوردني ساختي. ببازار برد و آن را با کنجد با پوست صاعا بصاع (پيمانه در قبال پيمانه) بفروخت. و من در بازار شاهد حال بودم. مردي گفت: اين زن به موجبي مي فروشد کنجد بخته کرده بکنجد با پوست.
و مرا همين به دل مي آيد که اين موش چندين قوت به دليريي مي تواند کرد. تبري طلب تا سوراخ او بگشايم و بنگرم که او را ذخيرتي و استظهاري هست که به قوت آن اقدام مي تواند نمود. در حال تبر بياوردند، و من آن ساعت در سوراخ ديگر بودم و اين ماجرا مي شنودم. و در سوارخ من هزار دينار بود. ندانستم که کدام کس نهاده بود، لکن بر آن مي غلتيدمي و شادي دل و فرح طبع من از آن مي افزود، و هرگاه که از آن ياد مي کردمي نشاط در من ظاهر گشتي. مهمان زمين بشکافت تا به زر رسيد، برداشت و زاهد را گفت: بيش آن تعرض نتواند رسيد. من اين سخن مي شنودم و اثر ضعف و انکسار و دليل حيرت و انخزال (بريده شدن و سست شدن) در ذات خويش مي ديدم، و به ضرورت از سوراخ خويش نقل بايست کرد.
و نگذشت، بس روزگاري که حقارت نفس و انحطاط منزلت خويش در دل موشان بشناختم، و توقير و احترام و ايجاب (نگاه داشتن حق کسي و رعايت کردن آن) و اکرام معهود نقصان فاحش پذيرفت، و کار از درجت تبسط (گستاخ وار از هر سوي رفتن، با کسي گستاخ بودن و دوستانه پرواي شرم و حيا نداشتن) به حد تسلط رسيد، و تحکمهاي بي وجه در ميان آمد، و همان عادت بر سله جستن توقع نمودند، چون دست نداد از متابعت و مشايعت من اعراض کردند و بايک ديگر گفتند: «کار او بود (کارش ساخته شد) و سخت زود محتاج تعهد ما خواهد شد.» در جمله به ترک من بگفتند و به دشمنان من پيوستند، و روي به تقرير معايب من آوردند و در نقص نفس من داستانها ساختند و بيش ذکر من بخوبي بر زبان نراندند.

به همت: مريم پورمحمدي
مسؤول انجمن آموزشگاه ادبيات
اختصاصي‌هاي سايت (دانلود برنامه ها، عكسها و پوسترها و مصاحبه‌هاي مجيد اخشابي)
ايميل: zendegi_khazan@yahoo.com
شناسه ياهو: zendegi_khazan

1
1
0
1 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.