فَسُحقاً لِدَهرٍ ساوَرَتني هُمومُه وَشَلَّت يَدُ الاَيامِ ثُمَّت تَبَّتٍ
(هلاك باد روزگاري را كه به پيكار من برخاسته اند غمهاي او، و خشك بادا دست ايام و سپس زيان كار بادا)

و هرگاه كه دست در شاخي زند بار ديگر در سر آيد، و مثلاً سنگ راه در هر گام پاي دام او باشد. و آنگاه كدام مصيبت را بر فراق دوستان برابر توان كرد؟ كه سوز فراق اگر آتش در قعر دريا زند خاك از او بر آرد، و اگر دود به آسمان رساند رخسار سپيد روز سياه گردد.
يُهِمُّ اللَيالي بَعضُ ما أنَا مُضمرٌ وَ يُثقِلُ رَضوي دُونُ ما أنَا حامِلُ
(اندوهگين و بي آرام مي كند روزگار را، بعضي از رنجهايي كه من در درون دارم، و گران بار كند كوه رضوي را، چيزي كمتر از آنچه من حامل آنم)

از هجر تو هر شبم فلك آن زايد / كان رنج اگر مهر كشد بر نايد
وانچ از تو بر اين خسته روان مي آيد / در برق جهنده سوز آن بگزايد
و از پاي ننشست اين بخت خفته تا دست من بر نتافت، و چنانكه ميان من و اهل و فرزند و مال جدايي افگنده بود دوستي را كه به قوت صحبت او مي زيستم از من بربود، روي رزمه (بهترين و گرامي ترين و گران قدرترين)
ياران و واسطه قلاده بذاذران، كه مودت او از وجه طمع مكافات نبود، لكن بناي آن را بدواعي كرم و عقل و وفا و فضل تاكيدي بسزا داده بود، چنانكه به هيچ حادثه خلل نپذيرفتي. و اگر نه آنستي كه تن من براين رنجها الف گرفته است و در مقاسات (رنج كشيدن، سختي كردن با كسي) شدايد خو كرده در اين حوادث زندگاني چگونه ممكن باشدي و بچه قوت با آن مقاومت صورت بنددي؟
وَ هَوّنتُ الخُطُوبَ عَلَّي حَتي / كَأَني صِرتُ أَمنَحُهَا الوِدادا
أانكِرُها وَ مَنبِتُها فُوادي / وَ كَيفَ تُنَكِّرُ الارضُ القَتادا
(آسان كرده ام كارهاي بزرگ را بر خويشتن تا آن حد كه گويي به آنها بخشيده ام دوستي خويش را؛ آيا منكر توانم شد آن را و حال آنكه رستنگاه آن دل من است؟ چگونه نشناخته گيرد زمين خارا را؟)

واي به اين شخص درمانده به چنگال بلا، اسير تصاريف (گردشهاي چرخ كه آدمي را زير و بالا مي برد) زمانه، و بسته تقلب (زير و رو شدن و زير و بالا شدن) احوال، آفات بر وي مجتمع و خيرات او بي دوام، چون طلوع و غروب ستاره كه يكي در فراز مي نمايد و ديگري در نشيب، اوج و حضيض (بلندي و پستي) آن يكسان و بالا و پست برابر. و غم هجران مانند جراحتي است كه چون روي به صحت نهد زخمي ديگر بران آيد و هر دو به هم پيوندد، و بيش اميد شفا باقي نماند. و رنجهاي دنيا بديدار دوستان نقصان پذيرد، آن كس كه ازيشان دورافتد تسلي از چه طريق جويد و بكدام مفرح (شاد كننده) تداوي طلبد؟
فيالَيتَ مابَيني و بَينَ أَحِبَتي / مِنَ البُعدِ مابَيني وَ بَينَ المَصائبِ
(اي كاش كه ميان من و دوستان من همان قدر دوري بود كه ميان من و بلاهاست. يعني به دوستانم نزديك بودم به جاي اينكه مصيبتها به من نزديك است، يا از مصائب دور بودم به جاي اينكه از دوستان خود دورم)

زاغ و آهو گفتند: اگر چه سخن ما فصيح و بليغ باشد باخه را هيچ سود ندارد. به حسن عهد آن لايق تر كه حيلتي انديشي كه متضمن خلاص او باشد، كه گفته اند «شجاع و دلير روز جنگ آزموده گردد، و امين وقت داد و ستد، و زن و فرزند در ايام فاقه، و دوست و بذاذر در هنگام نوايب.»

به همت: مريم پورمحمدي
مسؤول ارشد سايت
مسؤول انجمن آموزشگاه ادبيات
اختصاصي‌هاي سايت (دانلود برنامه ها، عكسها و پوسترها و مصاحبه‌هاي مجيد اخشابي)
ايميل: zendegi_khazan@yahoo.com
شناسه ياهو: zendegi_khazan

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.