آخر چشمه اي يافتند كه آن را قمر خواندندي و زه(منبع آب) قوي و آب بي پايان داشت. ملك پيلان با جملگي حشم، و اتباع به آب خوردن به سوي آن چشمه رفت و آن زمين خرگوشان بود. و لابد خرگوش را از آسيب پيل زحمتي باشد. و اگر پاي بر سر ايشان نهد گوش مال تمام يابند. در جمله سخت بسيار از ايشان ماليده و كوفته گشتند، و ديگر روز جمله پيش ملك خويش رفتند و گفتند: ملك مي داند حال رنج ما از پيلان، زودتر تدارك فرمايد، كه ساعت تا ساعت باز آيند و باقي را زير پاي بسپرند. ملك گفت: هر كه در ميان شما كياستي(زيركي و تيز فهمي) و دهايي( زيركي و كارداني) دارد بايد كه حاضر شود مشاورتي فرماييم، كه امضاي عزيمت پيش از مشورت از اخلاق مقبلان خردمند دور افتد. يكي از دهات (مردان خردمند و كاردان) ايشان پيروز نام پيش رفت و ملك او را به غزارت(بسيار شدن، فراوان گشتن) عقل و متانت و راي شناختي، و گفت: اگر بيند ملك مرا به رسالت فرستد و اميني را به مشارفت(سمت اشراف و بازرسي) با من نامزد كند تا آن چه گويم و كنم بر علم او باشد. ملك گفت: در سداد(درستي و راستي و استواري) و امانت و ديانت تو شبهتي نتواند بود و ما گفتار تو را مصدّق (باور كردن) مي داريم و كردار تو را به امضا مي رسانيم و به مباركي ببايد رفت و آن چه فراخور حال و مصلحت وقت باشد به جاي آورد، و بدانست كه رسول زبان ملك و عنوان ضمير و ترجمان دل اوست. و اگر از وي خردي ظاهر گردد و اثر مرضي(آنچه مورد پسند و رضايت نباشد) مشاهدت افتد بدان بر حسن اختيار(آزمودن، امتحان كردن) گشاده گردد و دشمنان مجال وقيعت(غيبت كردن، فتنه و سرزنش) يابند، حكما در اين باب وصايت از اين جهت كرده اند.



به همّت: سونيا خندان
مسئول انجمن هاي: عر فان_ مسائل مختلف ادبي
ايميل: hakimnezami9990@yahoo.com
شناسه: hakimnezami9990
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.