از اين نمط (روش) دمدمه و افسون بريشان مي دميد تا با او إلف گرفتند و آمن(ايمن، در امان بودن) و فارغ تحرزّ (در پناه شدن، خويشتن داري) . تصّون(مراقب خود بودن) پيشتر رفتند. به يك حمله هر دو را بگرفت و بكشت. نتيجه زهد و أثر صلاح روزه دار، چون دخله (اندرون و نهان شخص) خبيث و طبع مكاّر داشت، بر اين جمله ظاهر گشت. و كار بوم و نفاق و غدر(بي وفايي كردن) او را همين مزاح است و معايب او بي نهايت. و اين قدر كه تقرير (پديد كردن، روشن ساختن) افتاد از دريايي جرعه اي و از دوزخ شعله اي بايد پنداشت. مباد كه راي شما بر اين قرار گيرد، چه هرگاه كه كه افسر پادشهاي به ديدار ناخوب و كردار ناستوده بوم ملوّت(آلوده به پليدي) شد.

                                      مهر و ماه از آسمان سنگ اندر آن افسر گرفت

مرغان به يك بار از آن كار باز جستند و عزيمت متابعت(پيروي كردن) بوم فسخ كرد. و بوم متأسف و متحيّر بماند و زاغ را گفت: مرا آزرده و كينه‌ور كردي، و ميان من و تو وحشتي تازه گشت كه روزگار آن كهن نگرداند. و نميدانم از جانب من اين باب را سابقه اي بوده ست يا بر سبيل ابتدا چندين ملاطفت واجب داشتي.
و بدان كه اگر درختي ببرند آخر از بيخ او شاخي جهد و بالد تا به قرار اصل باز شود، و اگر به شمشير جراحتي افتد هم علاج توان كرد و التيام پذيرد، و پيكان بيلك(پيكاني پهن تر كه در تير نشانند و چنان تيري را بيلكي گويند و خاصيّتش اين كه در آماج نيك استوار شود و سخت برآيد) كه در كسي نشيند بيرون آوردن آن هم ممكن گردد، و جراحت سخن هرگز علاج پذير نباشد، و هر تير كه از گشاد زبان به دل رسد بر آوردن آن در امكان نيايد و درد آن ابدالدّهر باقي ماند. و هر سوزي را داروي است، اتش را آب و، زهر را ترياك و غم را صبر و عشق را فراق،  آتش حقد(كينه ورزيدن) را مادّت(ماده) بي نهايت است، اگرهمه درياها بر وي گذرد نميرد، و ميان ما و قوم تو نهال عداوت چنان جاي گرفت كه بيخ او به قعر ثري(خاك زير زمين) برسد و شاخ او از اوج ثريا بگذرد.



به همّت: سونيا خندان
مسئول انجمن هاي: عر فان_ مسائل مختلف ادبي
ايميل: hakimnezami9990@yahoo.com
شناسه: hakimnezami9990


1
1
0
1 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.