من بروستا مي روم يك فرسنگي بيش مسافت نيست، اما روز چند توقفي خواهد بود توشه اي بساز. در حال مهيا گردانيد. درودگر زن را وداع كرد و فرمود كه: در خانه باحتياط بايد بست و انديشه قماش نيكو بداشت تا در غيبت من خللي نيفتد.
چون او برفت زن ميره را بياگاهانيد و ميعاد آمدن قرار داد؛ و درودگر بيگاهي از راه نبهره (پوشيده و پنهان) در خانه رفت؛ ميره قوم را آنجا ديد. ساعتي توقف كرد. چندانكه بخوابگاه رفتند بر كت (تخت كه بر آن بخسبند، تخت پادشاهان)، بيچاره در زير كت رفت تا باقي خلوت مشاهده كند. ناگاه چشم زن برپاي او افتد، دانست كه بلا آمد، معشوقه را گفت: آواز بلند كن و بپرس كه «مرا دوستر داري ياي شوي را؟» چون بپرسيد جواب داد كه: بدين سوال چون افتادي؟ و ترا بدان حاجت نمي شناسم.
در آن معني الحاح بر دست گرفت. زن گفت: زنان را از روي سهو و زلت يا از روي شهوت از اين نوع حادثها افتد و از اين جنس دوستان گزينند كه بحسب و نسب ايشان التفات ننمايند، واخلاق نامرضي و عادات نامحمود ايشان را معتبر ندارند، و چون حاجت نفس و قوت شهوت كم شد بزنديك ايشان همچون ديگر بيگانگان باشند. لكن شوي بمنزلت پدر و محل برادر و مثابت (مرحله و منزلت يافته) فرزند است، و هرگز برخوردار مباد زني كه شوي هزار بار از نفس خويش عزيزتر وگرامي تر نشمرد، و جان و زندگاني براي فراغ و راحت او نخواهد.
چون درودگر اين فصل بشنود رقتي و رحمتي در دل آورد و با خود گفت: بزه (گناه) كار شدم بدانچه در حق وي مي سگاليدم. مسكين از غم من بي قرار و در عشق من سوزان، اگر بي دل خطايي كند آن را چندين وزن نهادن وجه ندارد. هيچ آفريده از سهو معصوم نتواند بود. من بيهوده خويشتن را در وبال افگندم و حالي باري عيش بريشان منغص نكنم و آب روي او پيش اين مرد نريزم. همچنان در زير تخت مي بود تا رايت شب نگوسار شد.
صبح آمد و علامت مصقول (زدوده از زنگ) بركشيد
وز آسمان شمامه كافور بردميد
گويي كه دست قرطه (جامه اي يك لا و بي آستر) شعر (پشم و مو) كبود خويش
تا جايگاه ناف بعمدا فرو دريد
مرد بيگانه بازگشت و درودگر بآهستگي بيرون آمد و بربالاي كت بنشست.زن خويشتن در خواب كرد. نيك بآزرمش (به ملايمت و مهرباني) بيدار كرد و گفت: اگر نه آزار تو حجاب بودي من آن مرد را رنجور گردانيدمي و عبرت ديگر بي حفاظان كردمي، لكن چون من دوستي تو در حق خويش مي دانم و شفقت تو براحوال خود مي شناسم، و مقرر است كه زندگاني براي فراغ من طلبي و بينايي براي ديدار من خواهي، اگر از اين نوع پريشاني انديشي از وجه سهو باشد نه از طريق عمد. جانب دوست تو رعايت كردن و آزرم مونس تو نگاه داشتن لازم آيد.
دل قوي دار و هراس و نفرت را بخود راه مده، و مرا بحل كن (حلال كردن) كه در باب تو هرچيزي انديشيدم و از هر نوع بدگماني داشت. زن نيز حلمي در ميان آورد و خشم جانبين تمامي زايل گشت.
و اين مثل بدان آوردم تا شما همچون درودگر فريفته نشويد و معاينه خويش را بزرق و شعوذه و زور و قعبره او فرو نگذاريد.
در دهان دار تا بود خندان
چون گراني كند بكن دندان
هركجا داغ بايدت فرمود
چون تو مرهم نهي نداردسود
و هر دشمن كه بسبب دوري مسافت قصدي نتواند پيوست نزديكي جويد و خود را از ناصحان گرداند، و بتقرب و تودد و تملق و تلطف خويشتن در معرض محرميت آرد ؛ و چون بر اسرار وقوف يافت و فرصت مهيا بديد باتقان و بصيرت دست بكار كند، و هر زخم كه گشايد چون برق بي حجاب باشد. و چون قضا بي خطا رود. و من زاغان را آزموده بودم و اندازه دوربيني و كياست و مقدار راي و رويت ايشان بدانسته ؛ تا اين ملعون را بديدم و سخن او بشنود، روشني راي و بعد غور ايشان مقرر گشت.
ملك بومان باشارت او التفات ننمود، تا آن زاغ را عزيز و مكرم و مرفه و محترم با او ببردند، ومثال داد تا در نيكو داشت مبالغت نمايند. همان وزير كه بكشتن او مايل بود گفت:اگر زاغ را نمي كشيد باري با وي زندگاني چون دشمنان كنيد و طرفةالعيني از غدر و مكر او ايمن مباشيد، كه موجب آمدن جز مفسدت كار ما و مصلحت حال او نيست ملك از استماع اين نصيحت امتناع نمود و سخن مشير بي نظير را خوار داشت.
و زاغ در خدمت او بحرمت هرچه تمامتر مي زيست و از رسوم طاعت و آداب عبوديت هيچيز باقي نمي گذاشت. و با ياران و اكفا رفق تمام مي كرد و حرمت هر يك فراخور حال او و براندازه كار او نگاه مي داشت. و هر روز محل وي در دل ملك و اتباع شريفتر مي شد و مي افزود، و در همه معاني او را محرم مي داشتندو در ابواب مهمات و انواع مصالح با او مشاورت مي پيوستند، و روزي در محفل خاص و مجلس غاص گفت كه:ملك زاغان بي موجبي مرا بيازارد و بي گناهي مرا عقوبت فرمود، و چگونه مرا خواب و خورد مهنا باشد كه تتا كينه خويش نخواهم و او را دست برد مردانه ننمايم؟ كه گفته اند «المكافة في الطبيعة واجبة» (پاداش دادن و مجازات كردن در طبيعت واجب است) و در ادراك اين نهمت بسي تامل كردم و مدت دراز در اين تفكر و تدبر روزگار گذاشت. و بحقيقت شناختم كه تلا من در هيات و صورت زاغانم بدين مراد نتوانم رسيد و بر اين غرض قادر نتوانم شد.و از اهل علم شنوده ام كه چون مظلومي از دست خصم جائر و بيم سلطان ظالم دل بر مرگ بنهد و خويشتن را بآتش بسوزد قرباني پذيرفته كرده باشد، و هر دعا كه در آن حال گويد باجابت پيوندد. اگر راي ملك بيند فرمايد كه تا مرا سوزند و دران لحظت كه گرمي آتش بمن رسيد از باري، عزاسمه، بخواهم كه مرا بوم گرداند، مگر بدان وسيلت برآن ستمگار دست يابم و اين دل بريان و جگر سوخته را بدان تشفي حاصل آرم. و در اين مجمع آن بوم كه كشتن او صواب مي ديد حاضر بود، گفت:
گر چو نرگس نيستي شوخ و چو لاله تيره دل
پس دو روي و ده زبان همچون گل و سوسن مباش
و راست مزاج تو، اي مكار، در جمال ظاهر و قبح باطن چون شراب خسرواني (شاهانه) نيكو رنگ و خوش بوي است كه زهر در وي پاشند. و اگر شخص پليد و جثه خبيث ترا بارها بسوزندو درياها برانند گوهر ناپاك و سيرت مذموم تو از قرار خويش نگردد، و خبث ضمير و كژي عقيدت تو نه بآب پاك شود و نه بآتش بسوزد، و با جوهر تو مي گردد هرگونه كه باشي و در هر صورت كه آيي.و اگر ذات خسيس تو طاووس و سيمرغ تواند شد ميل تو از صحبت و مودت زاغان نگذرد، همچون آن موش كه آفتاب و ابر و باد وكوه را بر وي بشويي عرضه كردند، دست رد بر سينه همه آنها نهاد و آب سرد بر روي همه زد، و موشي را كه از جنس او بود بناز در برگرفت. ملك پرسيد:چگونه؟

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.