وانگاه او را بنزديك مريدي برد و فرمود كه چون فرزندان عزيز تربيت واجب دارد. مريد اشارت پير را پاس داشت ودر تعهد دختر تلطف نمود. چون يال بركشيد وايام طفوليت بگذشت زاهد گفت: اي دختر، بزرگ شدي و ترا از جفتي جاره نيست، از آدميان و پريان هركرا خواهي اختيار كن تا ترا بدو دهم. دختر گفت: شوي توانا و قادر خواهم كه انوع قدرت و شوكت او را حاصل باشد. گفت: مگر آفتاب را مي خواهي.جواب داد كه: آري.زاهد آفتاب را گفت: اين دختر نيكوصورت مقبل شكلست، مي خواهم كه در حكم تو آيد، كه شوي تواناي قوي آرزو خواستست.آفتاب گفت كه: من ترا از خود قوي تر نشان دهم، كه نور مرا بپوشاند و عالميان را از جمال چهره من محجوب گرداند، و آن ابر است. زاهد همان ساعت بنزديك او آمد و همان فصل سابق باز راند. گفت: باد از من قوي تر است كه مرا بهر جانب كه خواهد برد، و پيش وي چون مهره ام در دست بوالعجب. پيش باد رفت و فصلهاي متقدم تازه گردانيد. باد گفت: قوت تمام براطلاق كوه راست، كه مرا سبك سر خاك پاي (در صفت باد بدين اعتبار است كه پاي آن بر زمين و سرش بر هواست) نام كرده ست، و دوام حركت مرا در لباس منقصت باز مي گويد، وثابت و ساكن برجاي قرار گرفته، و اثر زور من در وي كم از آواز نرم است در گوش كر.زاهد با كوه اين غم و شادي بازگفت. جواب داد كه: موش از من قوي تر است كه همه اطراف مرا بشكافد و در دل من خانه سازد و دفع او برخاطر نتوانم گذرانيد.دختر گفت: راست مي گويد، شوي من اينست. زاهد او را برموش عرضه كرد، جواب داد كه: جفت من از جنس من تواند بود. دختر گفت: دعا كن تا من موش گردم.زاهد دست برداشت و از حق تعالي بخواست و اجابت يافت. هر دو را به يكديگر داد و برفت. و مثل تو همچنين است، و كار تو، اي مكار غدار، همين مزاج دارد.
بمار ماهي ماني، نه اين تمام و نه آن !
منافقي چكني؟ مار باش يا ماهي
ملك بومان را چنانكه رسم بي دولتان است اين نصايح ندانست شنود و عواقب آن را نتوانست ديد. وزاغ هر روزي براي ايشان حكايت دل گشاي و مثل غريب و افسانه عجيب مي آوردي، و بنوعي در محرميت خويش مي افزود تا بر غوامض اسرار اخبار ايشان وقوف يافت. ناگاه فروموليد (به معني درنگ كردن و آنگاه واپس خزيدن و به در رفتن است) و نزديك زاغان رفت. چون ملك زاغان او را بديد پرسيد: ما وراءك يا عصام ؟ گفت:
شاد شو اي منهزم، كه در مدد تو
حمله تاييد و ركضت (اسب تاختن و دوانيدن) ظفر آيد
و بدولت ملك آنچه مي بايست بپرداختم، كار را بايد بود. گفت: از اشارت تو گذر نيست، صورت مصلحت باز نماي تا مثال داده شود. گفت: تمامي بومان در فلان كوه اند و روزها درغاري جمله مي شوند. و در آن نزديكي هيزم بسيار است. ملك زاغان را بفرمايد تا قدري ازان نقل كنند و بر در غاري بنهند. و برخت شبانان كه در آن حوالي گوسپند مي چرانند آتش باشد، من فروغي ازان بيارم و زير هيزم نهم. ملك مثال دهد تا زاغان بحركت پر آن را بچلانند. چون آتش بگرفت هر كه از بومان بيرون آيد بسوزد و هركه در غار بماند از دود بميرد.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.