و از زمانه وفا طمع داشتن و بكرم عهد فلك اميدوار بودن هوسي است كه هيچ خردمند خاطر بدان مشغول نگرداند، چه در آب خشكي جستن و از آتش سردي طلبيدن سودايي است كه آن نتيجه صفراهاي محترق باشد.
گذشته را بازنتوان آورد، و تدبير مستقبل از مهمات است، و عوض جواني اندك تجربتي است كه در بقيت عمر قوام معيشت بدان حاصل آيد. و مرا فضول (زيادتي و چيزهايي كه كسي خارج از اندازه خود بجويد يا بگويد) از سر بيرون مي بايد كرد و بناي كار بر قاعده كم آزاري نهاد. وا ز مذلتي كه در راه افتاد روي نتافت، كه احوال دنيا ميان سرا وضرا مشتركست.
ني پاي هميشه در ركابت باشد
بد نيز چو نيك در حسابت باشد
وانگاه بر كران چشمه اي رفته كه درو غوكان بسيار بودند و ملك كامگار و مطاع داشتند، و خويشتن چون اندوه ناكي ساخته بر طرفي بيفگند. غوكي پرسيد كه: ترا غمناك مي بينم ! گفت: كيست بغم خوردن از من سزاوارتر، كه مادت حيات من از شكار غوك بود، و امروز ابتلايي افتاده است كه آن بر من حرام گشتست و بدان جايگاه رسيده كه اگر يكي را ازيشان بگيرم نگاه نتوانم داشت. آن غوك برفت و ملك خويش را بدين خبر بشارت داد. ملك از مار پرسيد كه: بچه سبب اين بلا بر تو نازل گشت؟ گفت: قصد غوكي كردم و او از پيش من بگريخت و خويشتن در خانه زاهدي افگند. من براثر او درآمدم، خانه تاريك بود و پسر زاهد حاضر، آسيب من به انگشت او رسيد، پنداشتم غوك است، هم در آن گرمي دنداني بدو نمودم و برجاي سرد شد. زاهد از سوز فرزند در عقب من مي دويدو لعنت مي كرد و مي گفت: از پروردگار مي خواهم تا تو را ذليل گرداند ومركب ملك غوكان شوي، و البته غوك نتواني خورد مگر آنكه ملك ايشان بر تو صدقه كند. و اكنون بضرورت اينجا آمدم تا ملك بر من نشيند و من بحكم ازلي و تقدير آسماني راضي گردم. ملك غوكان را اين باب موافق افتاد، وخود را دران شرفي و منقبتي و عزي و معجزي صورت كرد. بر وي مي نشست وبدان مباهات مي نمود. چون يكچندي بگذشت مار گفت: زندگاني ملك دراز باد، مرا قوتي و طعمه اي بايد كه بدان زنده مانم و اين خدمت بسر برم. گفت: بلي، ازان چاره نيست و هر روز ادرار (جيره و رابته و وجهي نقد كه مرتبا به يكي مي رسد و اصل معني از روان شدن شير چارپايان گرفته شده است) دو غوك موظف (وطيفه گيرنده، به رسم وظيفه مرتب به او داده شده) گشتي مي خوردي و بر آن مي گذرانيد، بحكم آنكه در آن تواضع منفعتي مي شناخت آن را مذلت نشمرد و در لباس عار پيش طبع نياورد.
و اگر من صبري كردم همين مزاج داشت كه هلاك دشمن و صلاح عشيرت را متضمن بود.و نيز دشمن را برفق و مدارا نيكوتر و زودتر مستاصل توان گردانيد كه بجنگ و مكابره (با كسي به بزرگي نورد كردن و چيزي كه مي داني انكار مردن، بزرگي كردن با ديگري). و از اينجا گفته اند «خرد به كه مردي». كه يك كس اگر چه توانا ودلير باشد، و در روي مصافي رود ده تن را، يا غايت آن بيست را، بيش نتواند زد. اما مرد با غور (صاحب عمق) دانا بيك فكرت ملكي پريشان گرداند و لشكري گران و ولايتي آبادان را در هم زند و زير و زبر كند. و آتش با قوت و حدت او اگر در درختي افتد آن قدر تواند سوخت كه بر روي زمين باشد.
و آب بالطف و نرمي خويش هر درخت را كه ازان بزرگتر نباشد از بيخ بركند كه بيش قرار نگيرد. قال النبي عليه السلام: «ما كان الرفق في شيء قط الا زانه، و ماكان الخرق في شيء الا شانه.» و چهار چيز است كه اندك آن را بسيار بايد شمرد: آتش و بيماري و دشمن و وام. و اين كار به اصابت راي وفر دولت و سعادت ذات ملك نظام گرفت.
برد تيغت ز نايبات شكوه
داد رايت بحادثات سكون
و گفته اند «اگر دو تن در طلب كاري وكفايت مهمي ايستند مظفر آن كس آيد كه بفضيلت مروت مخصوص است ؛ و اگر دران برابر آيند آن كه ثابت عزيمتست، و اگر دران هم مساواتي افتد آنكه يار و معين بسيار دارد، واگر دران نيز تفاوتي نتوان يافت آنكه سعادت ذات و قوت بخت او راجح است. »
پيش سپاه تست زبخت تو پيشرو
بر بام ملك تست ز عدل تو پاسبان
و حكما گويند كه «هركه با پادشاهي كه از بطر نصرت ايمن باشد و ازدهشت هزيمت فارغ مخاصمت اختيار كند مرگ را بحيلت بخويشتن راه داده باشد، و زندگاني را بوحشت از پيش رانده، خاصه ملكي از دقايق و غوامض مهمات بر وي پوشيده نگردد، و موضع نرمي و درشتي و خشم و رضا وشتاب و درنگ اندران بر وي مشتبه نشود، و مصالح امروز و فردا و مناظم حال و مآل در فاتحت كارها مي شناسد و وجوه تدارك آن مي بيند، و بهيچ وقت جانب حلم و استمالت نامرعي روا ندارد باس و سياست مهمل نگذارد. »
و امروز هيچ پادشاه را در ضبط ممالك و حفظ آن اثر نيست كه پيش حزم وعزم ملك ميسر مي گردد، و در تربيت خدمتگاران و اصطناع مردمان چندين لطايف عواطف و بدايع عوارف بجاي نتوان آورد كه بتلقين دولت وهدايت راي ملك مي فرمايد و مثلا نفس عزيز خود را فداي بندگان مي دارد.
ملك گفت: كفايت اين مهم و برافتادن اين خصمان ببركات راي و اشارت و ميامن اخلاص و مناصحت تو بود.
و در هر كاري كه اعتماد برمضا (گذشتن، روانه كردن) و نفاذ تو كرده ام آثار ونتايج آن چنين ظاهر گشته است.
و هركه زمام مهمات بوزير ناصح سپارد هرگز دست ناكامي بدامن اقبال او نرسد و پاي حوادث ساحت سعادت او نسپرد.
بهرچه روي نهم يا بهر چه راي كنم
قوي است دست مرا تا تو دست يار مني
و معجزتر آيتي از خرد تو آن بود كه مدت دراز در خانه دشمنان بماندي و بر زبان تو كلمه اي نرفت كه دران عيبي گرفتندي و موجب نفرت و بدگماني گشتي. گفت: اقتداي من در همه ابواب بمحاسن اخلاق و مكارم عادات ملك بوده است، و بقدر دانش خود از معالي خصال (خصال بلند) وي اقتباس نموده ام، و مآثر ملكانه را د رهمه ابواب امام و پيشوا و قبله و نمودار خويش ساخته، و حصول اغراض و نجح (حاصل شدن و ميسر شدن حاجتها، روا گشتن) مرادها در متابعت رسوم ستوده و مشايعت آثار پسنديده آن دانسته، كه ملك را، بحمدالله و منه، اصالت و اصابت تدبير باشكوه و شوكت ومهابت و شجاعت جمع است.
ملك گفت از خدمتگاران درگاه ترا چنان يافتم كه لطف گفتار تو بجمال كردار مقرون بود، و بنفاذ عزم و ثبات حزم مهمي بدين بزرگي كفايت توانستي كردن تا ايزد تعالي بيمن نقيبت و مباركي غرت تو مارا اين نصرت ارازني داشت، كه در آن غصه نه حلاوت طعام و شراب يافته مي شد و نه لذت خواب و قرار. چه هركه بدشمني غالب و خصمي قاهر مبتلا گشت تا از وي نرهد پاي از سر و كفش از دستار و روز از شب نشناسد. و حكما گويند «تا بيمار را صحتي شامل پديد نيامد از خوردني مزه نيابد، و حمال تا بار گران ننهاد نياسايد، و مردم هزار سال تا از دشمن مستولي ايمن نگردد گرمي سينه او نيارامد.» اكنون باز بايد گفت كه سيرت و سريرت ملك ايشان در بزم و رزم چگونه يافتي.
گفت: بناي كار او برقاعده خويشتن بيني و بطر و فخر و كبر نه در موضع ديدم، و با اين همه عجز ظاهر و ضعف غالب، و از فضيلت راي راست محروم و از مزيت انديشه بصواب بي نصيب. و تمامي اتباع از اين جنس. مگر آنكه بكشتن من اشارت مي كرد. ملك پرسيد كه: كدام خصلت او در چشم تو بهتر آمد و دلايل عقل او بدان روشن تر گشت؟ گفت: اول راي كشتن من، و ديگر آنكه هيچ نصيحت از مخدوم نپوشانيدي، اگرچه دانستي كه موافق نخواهد بود و بسخط و كراهيت خواهد كشيد، و دران آداب فرمان برداري نگاه داشتي و عنفي و تهتكي جايز نشمردي. و سخن نرم و حديث برسم مي گفتي، و حانب تعظيم مخدوم را هرچه بسزاتر رعايت كردي. و اگر در افعال وي خطايي ديدي تنبيه در عبارتي بازراندي كه در خشم بر وي گشاده نگشتي، زيرا كه سراسر بر بيان امثال و تعريضات شيرين مشتمل بودي، و معايب ديگران در اثناي حكايت مقرر مي گردانيدي و خود سهوهاي خويشتن در ضمن آن مي شناختي و بهانه اي نيافتي كه او را بدان مواخذت نمودي. روزي شنودم كه ملك را مي گفت كه: جهان داري را منزلت شريف و درجت عالي است. و بدان محل بكوشش و آرزو نتوان رسيد و جز به اتفاقات نيك و مساعدت سعادت بدست نيايد.و چون ميسر شد آن را عزيز بايد داشت و در ضبط و حفظ آن جد و مبالغت بايد نمود. و حالي بصواب آن لايق تر كه دركارها غفلت كم رود و مهمات را خوار شمرده نيايد، كه بقاي ملك و استقامت دولت بي حزم كامل و عدل شامل و راي راست و شمشير تيز ممكن نباشد. لكن بسخن او التفاتي نرفت و مناصحت او مقبول نبود.
تا زبر و زير شد همه كار از چپ وز راست
نه از عقل كياست او ايشان را فايده اي حاصل آمد و نه او بخرد و حصافت خويش از اين بلا فرج يافت.راست گفته اند
«و لا امر للمعصي الا مضيعا.» (نيست فرمان و كار آن كس كه وي را عصيان كنند مگر ضايع)
وامير المومنين علي كرم الله وجهه مي گويد: « لا راي لمن لايطاع.» (راي نيست آن كس را كه فرمان او نبرند)
اينست داستان حذر از مكان غدر و مكايد راي دشمن، اگرچه در تضرع و تذلل (فروتني و خواري نمودن با كسي) مبالغت نمايد، كه زاغي تنها، با عجز و ضعف خويش، خصمان قوي و دشمنان انبوه را بر اين جمله بوانست ماليد، بسبب ركت راي و قلت فهم ايشان بود. والا هرگز بدان مراد نرسيدي و آن ظفر در خواب نديدي. و خردمند بايد كه در اين معاني بچشم عبرت نگرد واين اشارت بسمع خرد شنود و حقيقت شناسد كه بر دشمن اعتماد نبايد كرد، و خصم را خوار نشايد داشت اگرچه حالي ضعيف نمايد.
كاندر سر روزگار بس بازيهاست
و دوستان گزيده و معينان شايسته را بدست اوردن نافع تر ذخيرتي و مربح تر (سودمند گردانيدن) تجارتي بايد پنداشت. واگر كسي را هر دو طرف ممهد شد،كه هم دوستان را عزيز و شاكر تواند داشت و هم از دشمنان غدار و مخالفان مكار دامن در تواند چيد، بكمال مراد و نهايت آرزو برسد و سعادت دوجهاني بيابد.
والله ولي التوفيق لما يرضيه.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.