و اين دل جويي و شفقت در حق او واجب مي دارد. انديشيد که بي سوابق معرفت اين مکرمت مي فرمايد، اگر وسيلت مودت بدان پيوندد پوشيده نماند که چه نوع اعزاز وا کرام مي فرمايد، و چنين ذخيرتي نفيس و موهبتي خطير از صحبت او بدست آيد. بوزنه را آواز داد و صحبت خود برو عرضه کرد. جواني نيکو شنيد و اهتزاز تمام ديد و هريک ازيشان بيک ديگر ميلي بکمال افتاد؛ و مثلا چون يک جان مي بودند در دو تن و يک دل در دو سينه.
مثل المصافاة بين الماء و الراح.
هم وحشت غربت از ضمير بوزنه کم شد و هم باخه بمحبت او مستظهر گشت.
و هر روز ميان ايشان زيادت رونق و طراوت مي گرفت و دوستي موکد مي گشت. و مدتي برين گذشت.
چون غيبت باخه از خانه او دراز شد جفت او در اضطراب آمد و غم و حيرت و اندوه و ضجرت بدو راه يافت، و شکايت خود با ياري باز گفت. جواب داد که: اگر عيبي نکني و مرا دران متهم نداريترا از حال او بياگاهانم. گفت: اي خواهر، در سخن تو چگونه ريبت و شبهت تواند بود، و در اشارت تو تهمت و بچه تاويل صورت بندد؟ گفت: او با بوزنه اي قريني گرم آغاز نهاده است و، دل و جان بر صحبت او وقف کرده، و مودت او از وصلت (پيوستن به كسي) تو عوض مي شمرد، و آتش فراق تو بآب وصال او تسکيني مي دهد. غم خوردن سود ندارد، تدبيري انديش که متضمن فراغ باشد. پس هر دو رايها در هم بستند. هيچ حيلت و تدبير ايشان را واجب تر از هلاک بوزنه نبود.واو خود باشارت خواهر خوانده بيمار ساخت و جفت را استدعا کرد و از ناتواني اعلام کرد.
باخه از بوزنه دستوري (اذن و اجازه) خواست که بخانه رود و عهد ملاقات با اهل و فرزند تازه گرداند. چون آنجا رسيد زن را بيمار ديد. گرد دل جوبي و تلطف برآمد و از هر نوع چاپلوسي و تودد در گرفت. البته التفاتي ننمود و بهيچ تاويل لب نگشاد. از خواهر خواهنده و تيمار دار (مواظب و پرستار) پرسيد که: موجب آزار و سخن ناگفتن چيست؟ گفت: بيماري که از دارو نوميد باشد و از علاج مايوس دل چگونه رخصت حديث کردن يابد؟ چون اين باب بشنود جزعها نمود و رنجور و پرغم شد وگفت:اين چه داروست که در اين ديار نمي توان يافت و بجهد و حيلت بران قادر نمي توان شد؟ زودتر بگويد تا در طلب آن بپويم و دور و نزديک بجويم و اگرجان و دل بذل بايد کرد دريغ ندارم.جواب داد که:اين نوع درد رحم،معالجت آن بابت زنان باشد، و آن را هيچ دارو نمي توان شناخت مگر دل بوزنه. باخه گفت:آن کجا بدست آيد؟ جواب داد که:همچنين است، و ترا بدين خوانديم تا از ديدار بازپسين محروم نماني،و الا اين بيچاره را نه اميد خفت (سبك شدن درد) باقي است و نه راحت صحت منتظر. باخه از حد گذشته رنجور و متلهف (اندوهگين) شد و غمناک و متاسف گشت، و هرچند وجه تدارک انديشيد مخلصي نديد. طمع در دوست خود بست و با خود گفت: اگر غدر کنم و چندان سوابق دوستي و سوالف يگانگي را مهمل گذارم از مردي و مروت بي بهره گردم، و اگر برکرم و عهد ثبات ورزم و جانب خود را از وصمت مکر و منقصت غدر صيانت نمايم زن که عماد (ستون) دين است و آباداني خانه و نظام تن در گرداب خوف بماند. از اين جنس تاملي بکرد و ساعتي در اين تردد و تحيز ببود آخر عشق زن غالب آمد و راي بر دارو قرار داد، که شاهين وفا سبک سنگين (كم وزن) بود.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.