بدين عزيمت بنزديک بوزنه باز رفت. و اشتياق بوزنه بديدار او هرچه صادق تر گشته بود و نزاع بمشاهدت او هرچه غالبتر شده. چندانکه بر وي افگند اندک سکون وسلوتي (فرو نشستن اندوه و كم گشتن آرزو) يافت و گرم بپرسيد، و از حال فرزندان و عشيرت استکشافي کرد. باخه جواب داد که: رنج مفارقت تو بر من چنان مستولي شده بود که از انس وصال ايشان تفرجي حاصل نيامد، و از تنهايي تو و انقطاع که بوده است از اتباع واشياع هرگه ميانديشيدم عمر بر من منغص (ناخوش گردانيده، بي مزه گردانيده، ناگوار گردانيده) مي گشت و صفوت عيش من کدورت مي پذيرفت؛ و اکنون چشم دارم که اکرامي واجب داري و خانه و فرزندان مرا بديدار خويش آراسته و شادمانه کني تا منزلت من در دوستي تو همگنان را مقرر شود، و اقربا و پيوستگان مرا مباهاتي و مفاخرتي حاصل آيد، و طعامي که ساخته آيد پيش تو آرند مگر بعضي از حقوق مکارم تو گزارده شود.
بوزنه گفت: زينهار تا دل بدين معاني نگران نداري و جانب مرا با خويشتن بدين موالات و مواخات فضيلتي نشناسي، که اعتداد (فخر آوردن، نازيدن، سربلندي) من بمکارم تو زيادت است و احتياج من بوداد تو بيشتر، چه من از عشيرت و ولايت و خدم و حشم دورافتاده ام. و ملک و ملک را نه باختيار پدرود کرده. هرچند ملک خرسندي، بحمدالله و منه، ثابت تر است و معاشرت بي منازعت مهناتر. و اگر پيش ازين نسيم (بوي، بوي خوش) اين راحت بدماغ من رسيده بودي و لذت فراغت و حلاوت قناعت بکام من پيوسته بودي هرگز خويشتن بدان ملک بسيار تبعت اندک منفعت آلوده نگردانيدمي، و سمت اين حيرت برمن سخت نشدي.
کسي که عزت عزلت نيافت هيچ نيافت
کسي که روي قناعت نديد هيچ نديد
و با اين همه اگر نه آنستي که ايزد تعالي بمودت و صحبت تو بر من منتي تازه گردانيد و موهبت محبت تو در چنين غربتي ارزاني داشت مرا از چنگال قراق که بيرون آوردي و از دست مشقت هجران که بستدي؟ پس بدين مقدمات حق تو بيشتر است و لطف تو در حق من فراوان تر.بدين موونت وتکلف محتاج نيستي؛ که در ميان اهل مروت صفاي عقيدت معتبر است، و هرچه ازان بگذرد وزني نيارد، که انواع جانوران بي سابقه معرفت با هم نشين در طعام و شراب موافقت مي نمايند، و چون ازان بپرداختند از يک ديگر فارغ آيند، و باز دوستان را اگرچه بعد المشرقين (دوري به قدر دوري مشرق از مغرب) اتفاق افتد سلوت ايشان جز بياد يک ديگر صورت نبندد، و راحت ايشان جز به خيال يک ديگر ممکن نگردد در يوبه وصال خوش مي باشند و براميد خيال بخواب مي گرايند.
و اختلاف دزدان بخانها از وجه دوستي و مقاربت نيست، اما براي غرضي چندان رنج برگيرند وگاه و بيگاه تجشم (رنج بر خود هموار نمودن) واجب دارند. وآن کس که داربازي (كار و عمل مردان دار باز، كه بند و رسن باز و ريسمان باز و سارو باز نيز گويند، يعني كساني كه كه روي طناب و بندي كه دو سرش به بالاي دو تير يا دار بلند بسته و به فاصله زيادي بالاي زمين در هوا قرار دارد بازيها كنند، و خطر افتادن و مردن براي ايشان هست) کند اگر دوستان دران نشناسند از سعي باطل احتراز صواب بينند. اگرخواهي که بزيارت اهل تو آيم و دران مبادرت متعين شمرم مي دان که حديث گذشتن من از دريا متعذر است. باخه گفت:من ترا برپشت بدان جزيره رسانم، که در وي هم امن و راحت است و هم خصب و نعمت. در جمله بر وي دميد تا بوزنه توسني (سركش و نافرمان، مجازاً آدميزادي كه سخت و دير به كاري تن دردهد) کم کرد و زمام اختيار بدو داد. او را بر پشت گرفت و روي بخانه نهاد. چون بميان آب رسيد تاملي کرد و از ناخوبي آنچه پيش داشت بازانديشيد و با خود گفت:سزاوارتر چيزي که خردمندان ازان تحرز نموده اند بي وفايي و غدر است خاصه در حق دوستان، و از براي زنان که نه در ايشان حسن عهد صورت بندد و نه ازيشان وفا و مردمي چشم توان داشت. و گفته اند که:«برکمال عيار زر بعون و انصاف آتش وقوف توان يافت؛ و بر قوت ستور بحمل بارگران دليل توان گرفت؛ و سداد و امانت مردان بداد و ستد بتوان شناخت، و هرگز علم بنهايت کارهاي زنان و کيفيت بدعهدي ايشان محيط نگردد.»

0
-1
1
1 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.