موجب فکرت چيست؟ مگر برداشتن من بر تو گران آمد و ازان جهت رنجور (زحمت ديده) شدي؟ باخه گفت: از کجا مي گويي و از دلايل آن بر من چه مي بيني؟ گفت:مخايل مخاصمت تو با خود و تحير راي تو در عزيمت تو ظاهر است. باخه جواب داد که: راست مي گويي. من در اين انديشه افتاده ام که روز اولست که تو اين تجشم مي نمايي، و جفت من بيمار است و لابد خللي خالي نباشد، و چنانکه مراداست شرايط ضيافت و لوازم اکرام و ملاطفت بجاي نتوانم آورد. بوزنه گفت:چون عقيدت تو مقرر است و رغبت در طلب رضا و تحري مسرت من معلوم،اگر تکلف د رتوقف داري بصحبت و محروميت لايق تر افتد. و معول (آنچه بر آن اعتماد كنند و تكيه بر آن كنند) دراين معاني برمعاينه ضماير و مناجات عقايد تواند بود. و آنچه من مي شناسم از خلوص اعتقاد تو وراي آنست که بموونت محتاج گردي و در نيکو داشت من نتوق لازم شمري. دل فارغ دار و خطرات (آنچه به دل بگذرد و به خاطر خطور كند) بي وجه بي خاطر مگذار.
باخه پاره اي برفت، باز ديگر بيستاد وهمان فرکت اول تازه گردانيد. بدگماني بوزنه زيادت گشت و باخود گفت: چون در دل کسي از دوست اوشبهتي افتاد بايد که زود در پناه حزم گريزد و اطراف فراهم گيرد، و برفق و مدارا خويشتن نگاه دارد ، اگر آن گمان يقين گردد از بدسگالي او بسلامت ماند، و اگر ظن خطا کند ا زمراعات جانب احتياط و تيقظ عيبي نيايد و دران مضرتي و ازان منقصس صورت نبندد. دل را براي انقلاب او قلب نام کرده اند، و نتوان دانست که هر ساعت ميل او بخير و شر چگونه اتفاق افتد.
آنگاه او را گفت که:موجب چيست که هر لحظت در ميدان فکرت مي تازي و در درياي حيرت غوطه مي خوري؟ گفت:همچنين است. ناتواني زن و پريشاني حال، مرا متفکر مي گرداند. بوزنه گفت:از وجه مخالصت مرا از اين دل نگراني اعلام دادي. اکنون ببايد نگريست که کدام علت است و طريق معالجت آن چيست، که وجه تداوي پيش راي تو متعذر ننمايد. باخه گفت: طبيبان بدارويي اشارت کرده اند که دست بدان نمي رسد. پرسيد که: آخر کدام است؟ گفت:دل بوزنه.
در ميان آب دودي بسر او برآمد و چشمهاش تاريک شد، و با خود گفت:شره نفس و قوت حرص مرا در اين ورطه افگند، و غلبه شهوت و استيلاي نهمت مرا در اين گرداب ژرف کشيد. و من اول کس نيستم که بدين ابواب فريفته شده ست و سخن منافقان را در دل جاي داده و تير آفت از گشاد جهل و ضلالت بردل خورده و اکنون جز حيلت و مکر دست گيري نمي شناسم. چندانکه در آن جزيره افتادم اگر از تسليم دل امتناعي نمايم از گرسنگي بميرم و محبوس بمانم، و اگر خواهم که بگريزم و خويشتن در آب افگنم هلاک شوم و خسارت دنيا و عقبي بهم پيوندد.
آنگه باخه را گفت: وجه معالجت آن مستوره بشناختم، سهل است. و علما گويند که نيکو ننمايد که کسي از زاهدان آنچه براي خيرات و ادخار حسنات طلبند بازگيرد، يا از ملوک روزگار چيزي که از جهت صلاح خاص و عام خواهند دريغ دارد، يا با دوستان درآنچه فراغ ايشان را شايد مضايقت پيوندد.» و من محل اين زن در دل تو مي دانم، و در دوستي نخورد که داروي صحت او بي موجبي موقوف کنم. وا گر اين انديشم، تا بکردن رسد، بنزديک اهل مروت چگونه معذور باشم؟ و من اين علت را مي شناسم، و زنان ما را ازين بسيار افتد و مادلها ايشان را دهيم و دران رنج بيشتر نبينيم، مگر اندکي، که د رجنب فراغ ما و شفاي ايشان خطري نيارد. و اگر برجايگاه اعلام داديي دل با خود بياوردمي، و اين نيک آسان بودي بر من، که در صحت زن تو راحت است و در فرقت دل مرا فراغت. و دراين باقي عمر بدل حاجتي صورت نمي توانم کرد و در مقامي افتاده ام که هيچيز دران بر من از صحبت دل دشوارتر نيست، از بس غم که بر وي بباريده است، و هر ساعت موجي هايل (ترس آور و هراس انگيز) مي خيزد و آرزوي من بر مفارقت وي مقصور شده ست، مگر انديشه هجران اهل و عشيرت و تفکر ملک و ولايت بفراق او کم گردد، و يکچندي از آن غمهاي جگر سوز و فکرتهاي جان خوار برهم.
باخه گفت: دل چرا رها کردي؟ گفت: بوزنگان را عادت است که چون بزيارت دوستي روند و خواهند که روز برايشان بخرمي گذرد و دست غم بدامن انس ايشان نرسد دل با خود نبرند. که آن مجمع رنج و محنت و منبع غم و مشقت است و باختيار صاحب خود بر اندوه و شادي ثبات نکند، و هر ساعت عيش صافي را تيره مي گرداند و عمر هني (گوارا) را منغص مي کند. و چون بخانه تو مي آمدم خواستم که انس ديدار تو بر من تمام شود. وزشت باشد که خبر ملالت آن مستوره شنودم و دل با خود نبرم، و ممکن است که تو معذور داري، لکن آن طايفه بد برند که «با چندين سوابق اتحاد دراين محقر مضايقت مي نمايد، و طلب فراغ تو در آنچه ضرري بمن راجع نمي گردد فرو مي گذاري.»
اگر بازگردي تا ساخته و آماده آيم نيکوتر.
باخه برفور بازگشت و بنجح مراد (روا شدن و برآمدن آنچه انسان خواسته و آرزو كرده باشد) و حصول عرض واثق شد، و بوزنه را برکران آب رسانيد، او بتگ بر درخت دويد. باخه ساعتي انتظار کرد، پس آواز داد. بوزنه بخند يد و گفت:
اي دوستي نموده و پيوسته دشمني
در شرط تو نبود که با من تواين کني
که من در ملک عمر بآخر رسانيده ام و گرم و سرد روزگار چشيده و بخير و شر احوال بينا گشته، و امروز که زمانه داده خود باز ستد وچرخ در بخشيده خود رجوع روا داشت در زمره منکوبان (سختي ديده) آمده ام و از اين نوع تجربت بيافته، و مثل مشهور است که «قد انزلنا و ايل علينا.» (سياست راندن و اداره كردن و گرداندن كارهاست) و بحکم اين مقدمات هرچه رود برمن پوشيده نماند، و موضع نفاق و وفاق نيکو شناسم. درگذر از اين حديث و بيش در مجلس مردان منشين و لاف حسن عهد فروگذار. چه اگر کسي درهمه هنرها دعوي پيوندد واز مردمي ومروت بسيار تصلف (لاف زدن و مباهات كردن)جايز شمرد چون وقت آزمايش فراز آيد هراينه بر سنگ امتحان زرد روي گردد، و انواع چوبها در صورت مجانست و مساوات ممکن شود، و اگر بانگي بيارايند و در زينت تکلفي فرمايند کمتر چوبي را بر ظاهر ديدار بر عود رجحان ومزيت افتد، اما چون انصاف آتش در ميان آيد عود را در صدر بساط برند و ناژ را علف گرمابه سازند.
چون بآتش رسند هر دو بهم
نبود فعل عود چون چند چندن
و نيز گمان مبر که من همچون آن خرم که روباه گفته بود که دل و گوش نداشت. باخه پرسيد که:چگونه است آن؟

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.