هرکه قاعده کار خود بر ثبات حزم و وقار ننهد عواقب کار او مبني برملامت و مقصور برندامت باشد. و ستوده تر خصلتي که ايزدتعالي آدميان را بدان آراسته گردانيده ست جمال حلم و فضيلت وقار است، زيرا که منافع آن عام است و فوايد آن خلق را شامل :قال النبي عليه السلام «انکم لن تسعوا الناس باموالکم فسعوهم باخلاقکم.» (حقا كه شما هرگز نتوانيد به مردمان به مال خود فراخ برسيد، پس به خويهاي خود فراخ برسيد به ايشان.) و اگر کسي در تقديم ابواب مکارم و انواع فضايل مبادرت نمايد و برامثال و اقران اندران پيش دستي و مسابقت جويد چون درشت خويي و تهتک (بدزباني و دشنام دادن و پرده دريدن باشد) بدان پيوندد همه هنرها را بپوشاند، و هرآينه در طبع ازو نفرتي پديد آيد. و لو کنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولک. (اگر تو درشت گويي سطبر دل مي بودي هر آينه مي پراكندند از گراداگرد تو.) و در صفت خليل عليه السلام آمده ست «ان ابرهيم لاواه حليم.» (به درستي كه ابراهيم بسيار آه كشنده اي بردباري بود) زيرا که حليم محبوب باشد و دلهاي خواص و عوام بدو مايل. و بر لفظ معاويه رضي الله عنه رفتي که «ينبغي ان يکون الهاشمي جوادا والاموي حليما والمخزومي تياها والزبيري شجاعا.» (سزاوار است كه هاشمي سخي باشد و مخزوني متكبر باشد و زبيري شجاع باشد. چهار گروهي كه نام برده است از قريش بودند، هاشميان بطني كه پيغمبر و آل علي از آن بودند، مخزونيان از بطن معروف و پرقوتي كه رجال بزرگ از آن برخاسته بود، و زبيريان خاندان زبيربن العوام كه مخالفين معاويه بودند.) اين سخن بسمع حسن رضوان الله عليه برسيد گفت «مي خواهد تا هاشميآن سخاوت ورزند و درويش گردند، و مخزوميان کبر کنند تا طبع ازيشان برمد و مردمان ايشان را دشمن گيرند، و زيبريان بغرور شجاعت، خويشتن را در جنگ و کارهاي صعب اندازند و کشته گردند، و مردم ايشان بآخر رسد، و ذکر بني اميه که اقرباي اويند بحلم و کم آزاري در افواه افتد و در دلهاي مردمان محبوب گردند و خلق را بولا و وفاي ايشان ميل افتد.»
و سمت حلم جزئيات عزم و سکون طبع حاصل نتواند بود که پيغامبر گفت، عليه السلام، «لاحليم الا ذواناة» (هيچ بردباري نيست كه خداوند آهستگي نباشد) چه شتاب کاري پسنديده نيست و باسيرت ارباب خرد و حصافت مناسبتي ندارد، فان العجلة من الشيطان. (كه شتاب كاري از شيطان است) و لايق بدين سياقت حکايت آن زاهد است که قدم بي بصيرت در راه نهاد تا دست بخون ناحق بيالود و بيچاره راسوي بي گناه را بکشت. راي پرسيد که: چگونه است آن؟ گفت:
آورده اند که زاهدي زني پاکيزه اطراف را که عکس رخسارش ساقه صبح صادق را مايه داده بود و رنگ زلفش طليعه شب را مدد کرده
در حکم خودآورده بود و نيک حرص مي نمود برآنچه او را فرزندي باشد چون يکچندي بگذشت و اتفاق نيفتاد نوميد گشت. پس از ياس ايزد تعالي رحمت کرد و زن را حبلي پيدا آمد. پير شاد شد و مي خواست که روز و شب ذکر آن تازه مي دارد.يک روزي زن را گفت: سخت زود باشد که ترا پسري آيد، نام نيکوش نهم و احکام شريعت و آداب طريقت درو آموزم و در تهذيب (پاكيزه خوي كردن كسي) و تربيت و ترشيح (به تذريج پرودن و آماده كردن براي كاري) او جد نمايم، چنانکه در مدت نزديک و روزگار اندک مستحق اعمال ديني گردد و مستعد قبول کرامت آسماني شود و ذکر او باقي ماند و از نسل او فرزندان باشد که ما را بمکان ايشان شادي دل و روشنايي چشم حاصل آيد.
زن گفت: ترا چه سر است و از کجا مي داني که مرا پسر خواهد بود؟ و ممکن است که مرا خود فرزند نباشد، و اگر اتفاق افتد پسر نيايد. وانگاه که آفريدگار، عزاسمه و علت کلمته، (بزرگ و ارجمند است نام او و بالا و بلند باد سخن او) اين نعمت ارزاني داشت هم، شايد بود که عمر مساعدت نکند. در جمله اين کار درازاست و تو نادان وار برمرکب تمني سوار شده اي و در عرصه تصلف (لاف زدن) مي خرامي.
و اين سخن راست بر مزاج حديث آن پارسا مرد اس تکه شهد روغن بر روي و موي خويش فروريخت. زاهد پرسيد که: چگونه است آن؟

3
3
0
3 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.