«اگر اين شهد و روغن بده درم بتوانم فروخت، ازان پنج سرگوسپند خرم، هرماهي پنج بزايند و از نتايج ايشان رمها سازم و مرا بدان استظهاري تمام باشد، اسباب خويش ساخته گردانم و زني از خاندان بخواهم؛ لاشک پسري آيد، نام نيکوش نهم و علم و ادب درآموزم، چون يال برکشد اگر تمردي نمايد بدين عصا ادب فرمايم. اين فکرت چنان قوي شد و اين انديشه چنان مستولي گشت که ناگاه عصا برگرفت و از سر غفلت بر سبوي زد، درحال بشکست و شهد و روغن تمام بروي او فرو دويد.
و اين مثل بدان آوردم تا بداني که افتتاح سخن بي اتقان (محكم كاري) تمام و يقين صادق از عيبي خالي نماند و خاتمت آن بندامت کشد. زاهد بدين اشارت حالي انتباهي يافت، و بيش ذکر آن بر زبان نراند، تا مدت حمل سپري شد. الحق پسري زيبا صورت مقبول طلعت آمد. شاديها کردند و نذرها بوفا رسانيد. چون مدت ملالت زن بگذشت خواست که بحمامي رود، پسر را بپدر سپرد و برفت. ساعتي بود معتمد پادشاه روزگار باستدعاي زاهد آمد. تاخير ممکن نگشت؛ و در خانه راسوي داشتند که با ايشان يکجا بودي و بهرنوع از وي فراغي حاصل شمردندي، او را با پسر بگذاشت و برفت. چندانکه او غايب شد ماري روي بمهد کودک نهاد تا اورا هلاک کند. راسو مار را بکشت و پسر را خلاص داد. چون زاهد بازآمد راسو در خون غلطيده پيش او باز دويد. زاهد پنداشت که آن خون پسر است، بيهوش گشت و پيش از تعرف (كوشش كردن از براي نيكو شناختن امري) کار و تتبع حال عصا را در راسو گرفت و سرش بکوفت. چون در خانه آمد پسر را بسلامت يافت و مار را ريزه ريزه ديد. لختي بر دل کوفت و مدهوش وار پشت بديوار بازگشت و روي و سينه مي خراشيد :
نه بتلخي چو عيش من عيشي
نه بظلمت چو روز من قاري
و کاشکي اين کودک هرگز نزادي و مرا با او اين الف نبودي تابسبب او اين خون ناحق ريخته نشدي و اين اقدام بي وجه نيفتادي؛ و کدام مصيبت از اين هايل تر که هم خانه خود را بي موجبي هلاک کردم و بي تاويل لباس تلف پوشانيدم؟
شکر نعمت ايزدي در حال پيري که فرزندي ارزاني داشت اين بود که رفت! و هرکه در اداي شکر و شناخت قدر نعمت غفلت ورزد نام او در جريده عاصيان مثبت گردد و ذکر او از صحيفه شاکران محو شود. او در اين فکرت مي پيچيد و در اين حيرت مي ناليد که زن از حمام در رسيد وآن حال مشاهدت کرد؛ در تنگ دلي و ضجرت با او مشارکت نمود و ساعتي در اين مفاوضت خوض پيوستند، آخر زاهد را گفت :اين مثل ياددار که هرکه در کارها عجلت نمايد و از منافع وقار و سکينت بي بهر ماند بدين حکايت او را انتباهي باشد واز اين تجربت اعتباري حاصل آيد.
اينست داستان کسي که پيش از قرار عزيمت کاري بامضا (اجرا، گذرانيدن) رساند. و خردمند بايدکه اين تجارب را امام سازد، و آينه راي خويش را باشارت حکما صيقلي کند، و در ههمه ابواب بتثبيت و تاني و تدبر گرايد، و از تعجيل و خفت بپرهيزد، تا وفود اقبال و دولت بساحت او متواتر شود و امداد خير و سعادت بجانب او متصل گردد، والله ولي التوفيق.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.