پس مخرج خويش در ملاطفت و موالات ايشان بيند و جمال حال خود لطيف گرداند و بسلامت بجهد و عهد با دشمن بوفا رساند. و اگر اين باب ميسر نشود گرد ملاطفت چگونه درآيد و صلح بچه طريق التماس نمايد؟
برهمن جواب داد که :اغلب دوستي و دشمنايگي قايم و ثابت نباشد، و هراينه بعضي بحوادث روزگار استحالت (تغير پذيرفتن) پذيرد. و مثال آن چون ابر بهاريست که گاه مي بارد وگاه آفتاب مي تابد و آن را دوامي و ثباتي صورت نبندد.
سحابة صيف ليس يرجي دوامها. (ابر تابستاني است اميدي نتوان داشت به دوام آن)
و وفاق زنان و قربت سلطان و ملاطفت ديوانه وجمال امرد همين مزاج دارد (از همين قيبل است) و دل در بقاي آن نتوان بست؛ و بسيار دوستي است که بکمال لطف و يگانگي رسيده باشد و نما و طراوت آن برامتداد روزگار باقي مانده، ناگاه چشم زخمي افتد و بعداوت و استزادت کشد ؛ و باز عداوتهاي قديم و عصبيتهاي موروث بيک محاملت ناچيز گردد و بناي مودت و اساس محبت موکد و مستحکم شود. و خردمند روشن راي در هر دوباب برقضيت فرمان حضرت نبوت رود -قال النبي صلي الله عليه و علي آله «احبب حبيبک هوناما، عسي ان يکون بغيضک يوما ما ؛ و ابعض هونا ما، عسي اين يکون حبيبک يوما ما». (دوست بدار دوست خويش را به نرمي و ميانه روي شايد كه روزي دشمنت باشد و دشمن دار دشمن خويش را به نرمي و ميانه روي باشد كه روزي تو را دوست گردد) نه تالف (اظهار تمايل بر دوستي كردن) دشمن فروگذارد و طمع از دوستي او منقطع گرداند و نه بر هر دوستي اعتماد کلي جايز شمرد و بوفاي او ثقت افزايد. واز مکر دهر و زهر چرخ در پريشان گردانيدن آن ايمن شود. واما عاقبت انديش التماس صلح و مقاربت و دشمن را غنيمت پندارد چون متضمن دفع مضرتي و جر منفعتي باشد براي اين اغراض که تقرير افتاد. و هرکه در اين معاني وجه کار پيش چشم داشت و طريق مصلحت بوقت بديد بحصول غرض و نجح مراد نزديک نشيند، و بفتح باب دولت و طلوع صبح سعادت مخصوص گردد. و از قرائن واخوات آن، حکايت گربه و موش است. راي پرسيد که: چگونه است؟ گفت:
آورده اند که بفلان شهر درختي بود، و در زير درخت سوراخ موش، و نزديک آن گربه اي خانه داشت؛ و صيادان آنجا بسيار آمدندي.روزي صياد دام بنهاد. گربه در دام افتاد و بماند. و موش بطلب طعمه از سوراخ بيرون رفت. بهرجانب براي احتياط چشم مي انداخت و راه سره مي کرد (راه جستجو كردن)، ناگاه نظر برگربه افگند. چون گربه رابسته ديد شاد گشت. در اين ميان از پس نگريست راسويي از جهت او کمين کرده بود، سوي درخت التفاتي نمود بومي قصد او داشت.بترسيد و انديشيد که :اگر بازگردم راسو در من آويزم، و اگر برجاي قرار گيرم بوم فرود آيد، واگر پيشتر روم گربه در راهست. با خود گفت: در بلاها باز است و انواع آفت بمن محيط و راه مخوف، و با اين همه دل از خود نشايد برد.
و هيچ پناهي مرا به از سايه عقل و هيچ کس دست گيرتر از سالار خرد نيست. و قوي راي بهيچ حال دهشت (خيره گشتن و سرگشتگي) را بخود راه ندهد و خوف و حيرت را در حواشي دل مجال نگذارد، چه محنت اهل کياست و حصافت تا آن حد نرسد که عقل را بپوشاند، و راحت در ضمير ايشان هم آن محل نيابد که بطر مستولي گردد و تدبيري فروماند. و مثال باطن ايشان چون غور درياست که قعر آن در نتوان يافت واندازه ژرفي آن نتوان شناخت، و هرچه در وي انداخته شود در وي پديد نيايد و در حوصله وي بگنجد واثر تيرگي در وي ظاهر نگردد.و مرا هيچ تدبير موافق تر از صلح گربه نيست که در عين بلا مانده ست و بي معونت من ازان خلاص نتواند يافت، و شايد بود که سخن من بگوش خرد استماع نمايد و تمييز عاقلانه در ميان آرد و برصدق گفتار من وقوف يابد، وبداند که آن را باخداع و نفاق آسيبي (برخورد، ارتباط) صورت نبندد و از معرض مکر و زرق دور است، و بطمع معونت مصالحت من بپذيرد، و هردو را ببرکات راستي و يمن وفاق نجاتي حاصل آيد.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.