و من هميشه بغم تو شاد بودمي و ناکامي ترا عين شاد کامي خود شمردي، و نهمت برآنچه بمضرت پيوندد مقصور داشتمي، لکن امروز شريک توام در بلا، و خلاص خويش دران مي پندارم که بر خلاص تو مشتمل است، بدان سبب مهربان گشته ام. و برخرد و حصافت تو پوشيده نيست که من راست مي گويم و درين خيانت و بدسگالي نمي دانم، و نيز راسو را براثر من و بوم را بر بالاي درخت مي توان ديد، و هر دو قصد من دارند و دشمنان تو، اند، وهرگاه که بتو نزديک شدم طمع ايشان از من منقطع گشت.
لقاي تو سبب راحت است در ارواح
بقاي تو سبب صحت است در ابدان
اکنون مرا ايمن گردان و تاکيدي بجاي آر تا بتو پيوندم، و غرض من بحصول رسد و بندهاي تو همه ببرم و فرج يابي. اين سخن را ياد دار و بحسن سيرت و طهارت سريرت (نهان شخص و اعمال و افكار پنهاني او) من واثق باش، که هيچ کس از يافتن حسنات و ادراک سعادات از دو تن محروم تر نباشد: اول آنکه برکسي اعتماد نکند و بگفتار خردمندان ثقت او مستحکم نشود، ديگر آنکه ديگران از قبول روايت و تصديق شهادت او امتناع نمايند و در آنچه گويد خردمندان را جواب نبود. و من در عهد وفاي خود مي آيم و مي گويم:
اگر يگانه شوي با تو دل يگانه کنم
زعشق و مهر دگر دلبران کرانه کنم
اين ملاطفت بپذير و در اين کار تاخير منماي، که عاقل در مهمات توقف و در کارها تردد (ترديد) جايز نشمرد، ودل ببقاي من خوش کن که من بحيات تو شادم، چه رستگاري هر يک از ما ببقاي ديگري متعلق است، چنان که کشتي بسعي کشتي بان بکرانه رسد و کشتي بان بدالت (به وسيله، به واسطه) کشتي خلاص يابد. و صدق من بآزمايش معلوم خواهد گشت و چون آفتاب روشن شد که قول من از عمل قاصر است و کردار من بر گفتار راجح.
چون گربه سخن موش بشنود و جمال راستي بر صفحات آن بديد شاد شدو گفت: سخن تو بحق مي ماند، و من اين مصالحت مي پذيرم، که فرمان باري عز اسمه بر آن جملتست: و ان جنحوا للسلم فاجنح لها. (اگر بگرايند به آشتي پس تو نيز ميل كن به سوي آن) و اميد مي دارم که هر دو جانب را بيمن آن خلاص پيدا آيد و من مجازات آن بر خود واجب گردانم و همه عمر التزام شکر ومنت نمايم.
موش گفت: من چون بتو پيوستم بايد که ترحيبي تمام و اجلالي بسزا رود، تا قاصدان من بمشاهده آن بر لطف حال مصافات و استحکام عقد موالات واقف شوند و خايب (نااميد شدن) و خاسر (زيان كردن) بازگردند، و من با فراغت و مسرت بندهاي تو ببرم. گفت: چنين کنم.
آنگه موش پيشتر آمد. گربه او را گرم بپرسيد، و راسو و بوم هر دو نوميد برفتند، و موش بآهستگي بندها بريدن گرفت. گربه استبطايي کرد و گفت زود ملول شدي، و اعتقاد من در کرم عهد تو بخلاف اين بود، چون برحاجت خويش پيروز آمدي مگر نيت بدل کردي و در انجاز وعد مدافعت مي انديشي؟ بدان که قوت عزيمت و ثبات راي هرکس در هنگام نکبت توان آزمود، زيرا که حوادث زمانه بوته وفا و محک مردان است
آتش کند هرآينه صافي عيار زر
اين مماطلت (تأخير كردن در حق كسي و او را معطل كردن و در انتظار گذاشتن) باخلاق کريمان لايق نيست و باعادات بزرگان مناسبتي ندارد، و منافع مودت و فوايد حريت من هرچه عاجل تر بيافتي و طمع دشمنان غالب از ذات تو منقطع گشت، و حالي بمروت آن لايق تر که مکافات آن لازم شمردي و زودتر بندهاي من ببري و سوالف وحشت (وحشتهاي پيشين و دشمني هاي گذشته) را فروگذاري، که اين موافقت که ميان ما تازه گشت سوابق مناقشت را، بحمدالله ومنه، برداشت؛ و فضيلت وفاداري و شرف حق گزاري بر خرد و راي تو پوشيده نماند، و وصمت غدر و منقصت مکر سميتي کريه است و خدشه اي زشت، کريم جمال مناقب و آينه محاسن خويش بدان ناقص و معيوب نگرداند. وهرکرا بحريت ميلي است ظاهر و باطن با دوستان پس از معاهدت برابر دارد. و نيز اگر خواهي که کعبتين کژ در ميان آري هم بران اطلاع افتد و معايب آن برهرکس مستور نماند.
و هرکجا کرمي شامل و مروتي شايع است طبع اهمال حقوق نفور باشد و همت برگزارد مواجب آن مقصور. و مرد خوب سيرت نيکو سريرت بيک تودد قدم در ميدان مخالصت نهد و بناي دوستي و مصادقت را باوج کيوان رساند، ونهال مردمي و مروت را پيراسته وسيراب گرداند، و اگر در ضمير سابقه وحشتي و خشونتي بيند سبک محو کند و آن را غنيمت بزرگ و تجارتي مربح شمرد، خاصه که وثيقتي در ميان آمده باشد و بسوگندان مغلظه موکد گشته.
و ببايد شناخت که عقوبت غادران زود نازل گردد، و سوگند دروغ قواعد عمر و اساس زندگاني زود با خلل کند، و زبان نبوت بدين دقيقه اشارت کند که:اليمين الغعموس تدع الديار بلافع. و آن کس که بتواضع و تضرع مقدمات آزار فرو نتواند گذاشت و در عفو و تجاوز پيش دستي و مبادرت نتواند نمود از پيرايه نيکونامي عاطل گردد و درپيش مردان سرافگنده ماند.
ياري که ببندگيت اقرار دهد
با او تو چنين کني! دلت بار دهد؟
موش گفت:هرکس که در وفاي تو سوگند بشکند پشت و دلش بزخم حوادث زمانه شکسته باد. و بدان که دوستان د ونوع اند: اول آنکه بصدق رغبت و طول دل بموالات گرايند؛ ودوم آنکه از روي اضطرار صحبتي نمايند. و هر دو جنس از التماس منافع و احتمال مضار غافل نتوانند بود ؛ اما آنکه بي مخافت بدواعي (سبب و محرك) صفاي عقيدت افتتاحي کند بر وي در همه احوال اعتماد باشد و بهمه وقت ازو ايمن توان زيست، و هر انبساط که نموده آيد از خرد دور نيفتد، و آنکه بضرورت در پناه دوستي کسي درآيد حالات ميان ايشان متفاوت رود:گاه آميختگي و مباسطت، و گاه دامن درچيدن و محانبت، و هميشه زيرک بعضي از حاجات چنين کس را در صورت تعذر فرا مي نمايد. آنگاه آن را بآهستگي به تيسير مي رساند، و در اثناي آن خويشتن نگاه مي دارد، که صيانت نفس در همه احوال فرض است، تا هم بمنقبت مروت مذکور گردد و هم برتبت راي و رويت مشهور شود.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.