و هرکه صلاح آن ساعته را فروگذاشت چگونه توان گفت او را در عواقب کارها نظري است؟ و من تمامي بندهاي تو مي برم و هنگام فرصت آن نگاه مي دارم، و يک عقده را براي گرو جان خود گوش مي دارم تا بوقتي برم که ترا از قصد من فريضه تر کاري باشد وبدان نپردازي که بمن رنجي رساني.
و هم بر اين جمله که تحرير افتاد موش بندها ببريد و يکي که عمده بود بگذاشت، و آن شب ببودند. چندان که سيمرغ سحرگاه در افق مشرقي پروازي کرد و بال نورگستر خود را براطراف عالم پوشانيد صياد از دور پديد آمد. موش گفت:وقت آنست که باقي ضمان (آنچه بر عهده گرفته و پذيرفته است كه انجام دهد) خود بادا رسانم ؛ و آن عقده ببريد. و گربه بهلاک چنان متيقن بود و بدگماني و دهشت چنان مستولي بود که از موشش ياد نيامد، پاي کشان بر سردرخت رفت، و موش در سوراخ خزيد، و صياد پاي دام گسسته و نوميد و خايب بازگشت.
ديگر روز موش از سوراخ بيرون آمد و گربه را از دور بديد، کراهيت داشت که نزديک او رود. گربه آواز داد که:تحرز چرا مي نمايي؟ قداستکرمت فارتبط. (چيزي عزيز و نفيس يافته اي از كف مده) در اين فرصت نفيس ذخيرتي بدست آوردي و براي فرزندان واعقاب دوستي کار آمده الفغدي.
پيشتر آي تا پاداش شفقت و مروت خويش هرچه بسزاتر مشاهده کني. موش احتراز مي نمود. گفت:
ديدار از من دريغ مدار و دوستي و برادري ضايع مگردان.چه هرکه دوستي بجهد بسيار در دايره محبت کشد و بي موجبي بيرون گذارد از ثمرات موالات (با كسي دوستي و پيوستگي داشتن و كردن) محروم ماند و ديگر، دوستان از وي نوميد شوند.
بد کسي دان که دوست کم دارد
زوبتر چون گرفت بگذارد
گرچه صد بار باز کردت يار
سوي او بازگرد چون طومار
و ترا بر من نعمت جان و منت زندگاني است، و چنانکه ترا در آن معني توفيق مساعدت کرد هيچ کس را ميسر نتواند بود.
و مادام که عمر من باقي است حقوق ترا فراموش نکنم و از طلب فرصت مجازات (اينجا در معني پاداش) و ترصد کوشيد تا حجاب مجانبت از ميان بردارد و راه مواصلت گشاده گرداند، البته مفيد نبود. موش جواب داد که:جايي که ظاهر حال مبني بر عداوت ديده مي شود چون بحکم مقدمات در باطن گمان مودت اگر انبساطي رود و آميختگي افتد از عيب منزه ماند و از ريب دور باشد، و باز جايي که در باطن شبهتي متصور گردد اگرچه ظاهر از کينه مبرا مشاهده کرده مي آيد بدان التفات نشايد نمود و از توفي و تصون هيچ باقي نبايد گذاشت، که مضرت آن بسيار است و عاقبت آن وخيم، و راست آن را ماند که کسي بر دندان پيل نشيند وانگاه نشاط خواب و عزيمت استراحت کند. لاجرم سرنگون در زير پاي او غلطد و باندک حرکتي هلاک شود.
و ميل جهانيان بدوستان براي منافع است، و پرهيز از دشمنان براي مضار. اما عاقل اگر در رنجي افتد که در خلاص ازان باهتمام دشمن اميد دارد و فرج از چنگال بلا بي عون او نتواند يافت گرد تودد برآيد و در اظهار مودت کوشد ؛ و باز اگر از دوستي خلاف بيند تجنب نمايد و عداوت ظاهر گرداند، و بچگان بهايم بر اثر مادران براي شير دوند، و چون ازان فارغ شدند بي سوابق وحشت و سوالف ريبت آشنايي هم فرو گذارند، و هيچ خردمند آن را برعداوت حمل نکند. اما چون فايده منقطع گشت ترک مواصلت بخرد نزديک تر باشد.
و عاقل همچنين در کارها برمزاج روزگار مي رود و پوستين سوي باران مي گرداند، و هر حادثه را فراخور حال و موافق وقت تدبيري مي انديشد و با دشمنان و دوستان در انقباض و انبساط و رضا و سخط (خشم گرفتن و خشم كردن بر كسي) و تجلد و تواضع چنانکه ملايم مصلحت تواند بود زندگاني مي کند، و در همه معاني جانب رفق و مدارا برعايت مي رساند.
بدان که اصل خلقت ما بر معادات (دشمني كردن با كسي) بوده است و ا زمرور مايه گرفته است و در طبعها تمکن يافته، و بر دوستي که بر حاجت حادث گشته است چندان تکيه نتوان کرد و آن را عبره اي (آن را چندان وزني نتواند نهاد) بيشتر نتوان نهاد، که چون موجب از ميان برخاست بقرار اصل باز رود، چنانکه آب مادام که آتش در زير او مي داري گرم مي باشد، چون آتش ازو بازگرفتي باصل سردي باز شود و هيچ دشمن موش را از گربه زيان کار تر نيست، و هر دو را اضطرار حال و دواعي حاجت بران داشت که صلح پيوستيم. امروز که موجب زايل شد بي شبهت عداوت تازه گردد.
و هيچ خبر نيست خصم ذليل را در مواصلت خصم عزيز، و در مجاورت دشمن قوي خصم ضعيف را، و ترا هيچ اشتياقي نمي شناسم بخود جز آنکه بخون من ناهار بشکني، و بهيچ تاويل نشايد که بتو فريفته شوم. و بدوستي تو ثقت موش را کي بوده است؟ چه بسلامت آن نزديک تر که بي توان (بي طاقت، ناتوان، ضعيف) از صحبت احتراز نمايد و عاجز از مقاومت قادر پرهيز واجب بيند، که اگر بخلاف اين اتفاق افتد غافل وار زخم گران پذيرد. و هرکه بآسيب غرور و غفلت درگردد کمتر تواند خاست.
و خردمند چون عنان اختيار بدست آورد و دواعي اضطرار زايل گردانيد در مفارقت دشمن مسارعت فرض شناسد، و مثلا لحظتي تاخير و توقف و تاني و تردد جايز نشمرد؛ هرچند از جوانب خويش سراسرثبات و وقار مشاهده کند از جانب خصم آن در وهم نيارد، و هراينه از وي دوري گزيند. هيچيز بحزم و سلامت از ان لايق تر نيست که تواز صياد پرهيز واجب بيني و من از تو برحذر باشم .و ميآن دوستان چون طريق مهادات (هديه به يكديگر دادن) و ملاطفت بسته ماند و دل جويي و شفقت در توقف افتاد صفاي عقيدت معتبر دارند و بناي مخالصت برقاعده مناجات ضماير نهند. برين اختصار بايد نمود که اجتماع ممکن نگردد و ا زخرد و راي راست دور باشد.
گربه اضطرابي کرد و جزع و قلق ظاهر گردانيد و گفت:
همي داد گويي دل من گوايي
که باشد مرا از تو روزي جدايي
چنين من گمان برده بودم وليکن
نه چونانکه يکسو نهي آشنايي
بر اين کلمه يک ديگر را وداع کردند و بپراگند.
اينست مثل خردمند روشن راي که فرصت مصالحت دشمن بوقت حاجت فايت نگرداند و پس از حصول غرض ا زمراعات جانب حزم و احتياط غافل نباشد. سبحان الله! موشي با ضعف و عجز خويش چون آفات بدو محيط گشت و دشمنان غالب گرد او درآمدند دل از جاي نبرد و بدقايق مخادعت يکي را از ايشان در دام موافقت کشيد، تا بدان وثيقت و وسيلت محنت از وي دور گشت، و از عهده عهد دشمن بوقت بيرون آمد، و پس از ادراک نهمت در تصون ذات ابواب تيقظ بجاي آورد. اگر اصحاب خرد و کياست و ذکا و فطنت اين تجارب را نمودار عزايم خويش گردانند ودر تقديم مهمات اين بشارت را امام سازند فواتح و خواتم کارهاي ايشان بمزيد دوستکامي و غبطت (شادماني و شيرين كامي) مقرون باشد وسعادت عاجل و آجل بروزگار ايشان متصل گردد،
والله ولي التوفيق.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.