اکنون بازگويد داستان اصحاب حقد و عداوت که ازايشان احتراز و مجانبت نيکوتر يا با ايشان انبساط و مقاربت بهتر، و اگر يکي از آن طايفه گرد استمالت برآيد بدان التفات شايد نمود و آن را در ضمير جاي بايد داد يا نه؟
برهمن گفت:هرکه بمادت روح قدس متظهر شد و بمدد عقل کل مويد گشت در کارها احتياطي هرچه تمامتر واجب و مواضع خير و شر و نفع و ضر اندران نيکو بشناسد، و بر تمييز او پوشيده نماند که از دوست مستزيد و قرين آزرده تحرز ستوده تر و از مکامن غدر و مکر او تجنب اولي تر، خاصه که تغيظ (خشم گرفتن) باطن و تفاوت اعتقاد او بچشم خرد مي بيند و جراحت دل او بنظر بصيرت مشاهدت مي کند و آن را از جهت خويش باهمالي مرموز يا مکاشفتي صريح موجبات مي داند، چه اگر بچرب زباني و تودد او فريفته شود و جانب تحفظ و تيقظ را بي رعايت گرداند هراينه تير آفت را جان هدف ساخته باشد و تيغ بلا را بمغناطيس جهل سوي خود کشيده.
و از اخوات اين سياقت (راندن) حکايت آن مرغ است. راي پرسيد که:چگونه است آن؟ گفت:
آورده اند که ملکي بود او را ابن مدين خواندندي، مرغي داشت فنزه نام با حسي سليم و نطق دل گشاي، در گوشک ملک بيضه نهاد و بچه بيرون آورد.ملک فرمود تا او را بسراي حرم بردند و مثال داد تا د رتعهد او و فرخ (جوجه) او مبالغت نمايند. آن پادشاه را پسري آمد که انوار رشد و نجابت در ناصيه او تابان بود و شعاع اقبال و سعادت بر صفحات حال وي درفشان.
در جمله شاه زاده را با بچه مرغ الفي تمام افتاد، پيوسته با او بازي کردي و هر روز فنزه بکوه رفتي و از ميوه هاي کوه که آن را در ميان مردمان نامي نتوان يافت دو عدد بياوردي، يکي پسر ملک را دادي و يکي بچه خود را، و کودکان حالي بدان تلذذي مي نمودند از حلاوت آن، و بنشاط و رغبت آن را مي خوردند، و اثر منفعت آن در قوت ذات و بسطت جسم (گستردگي و بزرگ شدن بدن) هرچه زودتر پيدا مي آمد، چنانکه در مدت اندک بباليدند و مخايل نفع آن هرچه ظاهرتر مشاهده کردند، و وسيلت فنزه بدان خدمت موکد تر گشت و هرروز قربت و منزلت وي مي افزود.
و چون يکچندي بگذشت روزي فنزه غايب بود بچه او در کنار پسر ملک جست و بنوعي او را بيازرد. آتش خشم شاه زاده را در غرقاب ضجرت کشيد تا خاک در چشم مردي و مروت خود زد، و الف صحبت قديم ببادداد، پاي او بگرفت و گرد سر بگردانيد و بر زمين زد، چنانکه برفور هلاک شد. چون فنزه بازآمد بچه خود را کشته ديد، پرغم و رنجور گشت و در توجع و تحسر افتاد، و بانگ و نفير بآسمان رسانيد، و مي گفت: بيچاره کسي که بصحبت جباران مبتلا گردد، که عقده عهد ايشان سخت زود سست شود ،و هميشه رخسار وفاي ايشان بچنگال جفا محروم باشد، نه اخلاص و مناصحت نزديک ايشان محلي دارد و نه دالت خدمت و ذمام معرفت در دل ايشان وزني آرد، محبت و عداوت ايشان برحدوث حاجت و زوال منفعت مقثور است ،عفو در مذهب انتقام محظور شناسند، اهمال حقوق در شرع نخوت و جبروت مباح پندارند، ثمره خدمت مخلصان کم ياد دارند ،و عقوبت زلت جانيان دير فراموش کند، ارتکابهاي بزرگ را از جهت خويش خرد و حقير شمرند، و سهو ها ي خرد از جهت ديگران بزرگ و خطير دانند ، و من باري فرصت مجازات فايـت نگردانم و کينه بچه خود ازين بي رحمت غادر بخواهم که همزاد و هم نشين خود را بکشت، و همخانه و هم خوابه خود را هلاک کرد. پس بر روي ملک زاده جست و چشمهاي جهان بين او برکند، و پروازي کرد و بر نشيمن حصين نشست.

ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.