شد جهان پيش پيرزن تاريک
دلش آتش گرفت و سوخت جگر
که نيازي چنو نداشت دگر
از قضا گاو زالک از پي خورد
پوز روزي بديگش اندر کرد
ماند چون پاي مقعد (در جاي مانده) اندر ريگ
آن سر مرده ريگش اندر ديگ
گاو مانند ديوي از دوزخ
سوي آن زال تاخت از مطبخ
زال پنداشت هست عزراييل
بانگ برداشت پيش گاو نبيل
که:اي مکلموت من نه مهستيم
من يکي پير زال محنتيم
گر ترا مهستي همي بايد
رو مرو را ببر، مرا شايد
بي بلا نازنين شمرد او را
چون بلا ديد در سپرد او را
تا بداني که وقت پيچاپيچ
هيچ کس مر ترا نباشد هيچ

و من امروز از همه علايق منقطع شده ام و از همه خلايق مفرد گشته، و از خدمت تو چندان توشه غم برداشته ام که راحله من بدان گران بار شده است، و کدام جانور طاقت تحمل آن دارد؟ در جمله، جگر گوشه و ميوه دل و روشنايي ديده و راحت جان در صحبت تو بباختم.
دشمن خنديد بر من و دوست گريست
کو بي دل و جان و ديده چون خواهد زيست
و با اين همه بجان ايمن نيستم وبدين لاوه فريفته شدن از خرد و کيآست دور مي نمايد، راي من هجر است و صبر.
ملک گفت: اگر آن از جهت تو بر سبيل ابتدا رفتي تحرز نيکو نمودي، ولکن چون بر سبيل قصاص و جزا کاري پيوستي، و قضيت معدلت همين است، مانع ثقت و موجب نفرت چيست؟ فنزه گفت:موضع خشم در ضماير موجع (دردآور و دردناك) است و محل حقد در دلها مولم، وا گر بخلاف اين چيزي شنوده شود اعتماد را نشايد، که زبان در اين معاني از مضمون عقيدت، عبارت راست نکند و بيان در اين سفارت حق امانت نگزارد، اما دلها يک ديگر را شاهد عدل و گواه بحق است و از يکي بر ديگري دليل توان گرفت، و دل تو در آنچه مي گويي موافق زبان نيست، و من صعوبت صولت ترا نيکو شناسم و در هيچ وقت از باس تو ايمن نتوانم بود.
کز کوه گاه زخم گران تر کني رکاب
وز باد وقت حمله سبک تر کني عنان
ملک گفت: ميان دوستان ومعارف احقاد و ضغائن (كينه و دشمني) بسيار حادث گردد، چه امکان جهانيان از بسته گردانيدن راه آزار و خصومت قاصر است، و هر که بنور عقل آراسته باشد و بزينت خرد متحلي بر ميرانيدن آ نحرص نمايد و از احياي آن تجنب لازم شمرد. فنزه گفت:العوان لاتعلم الخمرة.(زن ميانه حال را تعليم نمي دهند طريقه مقنعه به سر كردن) من گرم و سرد جهان بسيار ديده ام و عمر در نظاره مهره بازي چرخ بپايان رسانيده ام، و بسيار نفايس زير حقه اين دهر بوالعجب بباد داده ام، و از ذخاير تجربت و ممارست استظهاري وافر حاصل آورده، و بحقيقت بشناخته که هرکه برپشت کره خاک دست خويش مطلق ديد دل او چون سر چوگان بهمگنان کژ شود و بر اطلاق فرق مروت را زير قدم بسپرد و روي آزرم وفا را خراشيده گرداند ؛ و برمن اين معاني نگردد ؛ و پير فريفتن روزگار، ضايع گرداندينست.
و آنچه برلفظ ملک مي رود عين صدق و محض حقيقت است، اما در مذهب خرد قبول عذر ارباب حقد محظور است و طلب صلح اصحاب عداوت حرام. زيرا که دران خطر بزرگست و جان بازي ندبي گران، تا حريف ظريف و کعبتين راست و مجاهز (حريف قمار در بازي نرد و شطرنج و...) امين نباشد دران شروع نشايد پيوست.و نيز صورت نبندد که خصم موجبات وحشت فروگذارد و از ترصد فرصت در مکافات آن اعراض نمايد، و بسيار دشمنانند که بقوت و زور بريشان دست نتوان يافت و بحيلت و مکر در قبضه قدرت و چنگال نقمت(خشم گرفتن و عتاب كردن) توان کشيد، چنانکه پيل وحشي موانست پيل اهلي در دام افتد. و من بهيچ وقت و در هيچ حال از انتقام ملک ايمن نتوانم بود، روزي در خدمت او برمن سالي گذرد، چه ضعف و حيرت من ظاهر است و شکوه و مهابت او غالب.
شيطان سنان آب دارت را
ناداده شهاب کوب شيطاني
باران کمان کامگارت را
نادوخته روزگار باراني
ملک گفت:کريم اليف را در سوز فراق نيفگند و بهر بدگماني انقطاع دوستي و برادري روا ندارد و معرفت قديم و صحبت مستقيم را بظن مجرد ضايع و بي ثمره نگرداند، اگر چه دران خطر نفس و مخافت جان باشد. و اين خلق در حقير قدر و خسيس منزلت از جانوران هم يافته شود،
المعرفة تنفع و لو مع الکلب العقور (شناسايي و آشنايي سود مي بخشد اگر چه با سگ درنده)

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.